|
|
|
|
|
از همان اولین روزهائی که داغ عاشورا بر دلمان افتاد ، مهربانی اش را شامل حالم کرد ، باید قدرش را بدانم ، همیشه اینقدر خوب نیست ، هوای بهاری را می ماند ! گاه آفتابی و سرشار از درخشش و گاه ابری و عبوس و به وقت باران هم سیل راه می اندازد و می شوید و همه چیز را با خود می برد ...کسی تکلیفش با اسمان بالای سرش روشن نباشد ، ابرها به اراده خود می روند و می آیند ....جمع اضداد ، چه می دانم ! ؟ آدم است دیگر ... قرار شد شام غریبان را او روضه بخواند ، که حاصل هم نوشته ای ذیل است که می خوانیم ... اگر چه من فکر می کنم بیشتر بر خودش روضه گفته است ، برای همین از او اجازه گرفتم که من هم چند خطی بنویسم ، تا این ساعت هم ( 4 صبح ) تلاش کردم اما خوب نشد ، چه شام غریبانی شد امشب ؟ عجب ؟ ...شاید فرقی نداشته باشد ...آدم غریب همیشه و در هر زمان غریب است و روضه واجب ! ... خانم زینب کبری در شام غریبان حسین اش مویه می کند تا تاریخ را شرمنده دلاوری امام زمانش و عاشقی بردر دلاورش و صبر بی همتای خودش کند و صاحب سطور ذیل نیز به هوای این ماتم عظیم ، یاد غربت خودش کرده است ، درست که اصلا قابل قیاس نیست و حتی فکر قیاس هم حرمت شکنی است ، اما من نخواستم مقایسه کنم ...مرز خانم زینب انقدر از بشریت دور است که همه دردهای عالم را روی هم جمع کنیم یه لحظه ای دختر علی ابن ابیطالب نیست وقتی از میان نیره شکسته ها و شمشیر در تن مانده ها و تل و خاک و کلوخ ، دنبال برادر می گشت ....اما آدم غریب وقتی نام این خانم را می شنود ، درد دلش تازه می شود ...این هم حرفی است برای خودش ... به هر حال بهتر است بخوانیم و ...همین ...بخوانیم ! زیاده عرضی نیست ! ( شاید به خودش گفتم ...شاید هم نه ...به هر حال ...) *** شام غریبان السلام علیکِ زین اب، السلام علیکِ زینب، السلام علیکِ ام الحسن، السلام علیکِ ام کلثوم، السلام علیکِ ام المصائب، السلام علیکِ صدیقة الصغری، السلام علیکِ العصمة الصغری، السلام علیکِ ولیة الله العظمی، السلام علیکِ ناموس الکبری، السلام علیکِ الراضیة بالقدر و القضا، السلام علیکِ امنیة الله، السلام علیکِ عالمة غیر معلمة، السلام علیکِ فهمة غیر مفهمه،السلام علیکِ محبوبةالمصطفی، السلام علیکِ قرة عین المرتضی، السلام علیکِ نائبة الزهرا، السلام علیکِ شقیقة الحسن المجتبی، السلام علیکِ شریکة الحسین سید الشهدا،السلام علیکِ زاهدة، السلام علیکِ فاضلة، السلام علیکِ عاقلة، السلام علیکِ کاملة، السلام علیکِ عاملة، السلام علیکِ عابدة، السلام علیکِ محدثة، السلام علیکِ مخبرة موثقة، السلام علیکِ کعبة الرزایا،السلام علیکِ مظلومة وحیده، السلام علیکِ عقیلة القریش، السلام علیک الباکیة الفصیحة و البلیغة و الشجاعة، السلام علیکِ عقیلة خدرالرسالة، السلام علیکِ رضیعة ثدی الولایة ، روحی و ارواح العالمین فداها. سلام بانوی صبور، بانوی صبور، بانوی صبور به خودم: خجالت بکش خجالت بکش خجالت بکش با خودت لج نکن با خودت لج نکن با خودت لج نکن ببین ببین . کهکشان صبر و مهر، آفتاب عالمتاب هدایت، ماه ادب و شرم ، و یه عالمه ستاره وفا وفا .....حیف نیست اینا رو نمی بینی ، حیف نیست ،....... حلالم کنید |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی یکشنبه سی ام دی 1386زمان 3:54
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
السلام علیک یا باب الحوائج ! برای محرمی شدن اول باید محرم باشی ...هر کسی رو که به حرم راه نمی دهند ... محرم از آخر ذی الحجه شروع می شود ، روز اول دخول به فضای چند صد متری کربلا است ، کربلا هم خط کشی دارد ...حد و حدودی برای خودش معین کرده است ، همانطور که از تمام تاریخ اسلام یک دوره و از همه مردم آن دوره فقط 72 تن اذن دخول به مرز خیمه ها یافتند که درب رضوان خدا از آنجا گشوده می شد . همانطور که هر منبری ..منبر حسینی نیست ..هر سینه زنی هم عزا دار حسینی نیست ... به والله قسم ...قسم جلاله بر زبان راندم که همه عشقم را در گروی این جمله بگذارم : بسیاری از این هیئت رفته ها را به همین دلیل هیزم جهنم خواهند کرد ...قرار نیست که درب هر جائی که باز بود ..هر کسی سری بر آن برد ...هر کس باید حد و بضاعت خود را بداند ... تا وقتی نقل مسلم و طفلان اوست و حتی حر ....هنوز پر خیمه بالا نرفته است ، اما رقیه خانم که ماتمش را به سر می گیریم ...حرمت د اری را باید بدانیم ...اساس محرم بر حراست حرمت است ، و وای بر آنکه در محرم حسینی حرمت را با جهل و نادانی و بی خردی عبور کند ... شب قاسم که می شود ، خلوت عاشقانه می شود و علی اصغر دربان حرم خیمه ها می گردد . اسم علی اکبر که آمد باید حواست را جمع کنی ...از اینجا به بعد لیاقت می خواهد ...اگر داشتی بمان و گربه کن ...اگر نمی دانی و آدابش را نیاموخته ای باید بروی ..و گرنه خود برای خود دلیل قهر و غضب عباس خواهی شد ...اینجاست که به قول عزیز مهربانم باید به معنای نام عباس دقیق شد ...یک طرف عباس رافت و باب الحوائجی است ، سوی دیگرش عبوس بودن و غضبی حیدری ، که خدا نیاورد روزی را که خطاب به کسی باشد ... گفتم که بدانید هم خطیب و هم مخاطب باید مراقب باشند ...چون از قاسم بحث عاشقی است ، و بر عاشق هیچ جنونی عیب نیست ....وقتی وارد روضه علی اکبر می شوی معلوم نیست پایان روز زنده باشی...اگر قرار باشد حق مطلب ادا شود .... آقا چرا خودتو زدی به نافهمی ؟ اونجا که باید تعبیر مصلحت آمیز فتوای مرجع را بفهمی و خرد ورزی کرده و کیاست و هوش مومنانه را به کار اندازی ، می زنی به کوچه غیرت متعصبانه و هوچیگری احساسی ،که پدر شیعه را سوزانده است و جائی که حرف عشق و شیدائی است ، فتوای مصلحت آمیز را دست می گیری و لباس عافیت تن کرده و مثلا عاشق را نصیحت می کنی ؟! همان فقیه عالیقدری که آن فتوای مصلانه را امر فرمودند که در برابر نامحرم وغریبه دلربائی از معشوق حرام است و تقیه واجب ...خود در خلوتش سر منشا عاشقی است ... همه جوانهای عالم فدای یک تار موی علی اکبر ! شک داری در این جمله ؟ اسم شیعه را از خودت بردار .... پدری پسر خود را از دست می دهد ، بر سر و صورت می زند ...سینه چاک می کند ...به در و دیوار خودش را می کوبد ! می گوئی : بگذار عقده دل خالی کند ...تا راحت شود ..دلش سوخته ...آدم دل سوخته را عاقلی به چه کار ؟ حالا راس هرم جوانان عالم تکه تکه شده و حسین ابن علی ابن ابیطالب نشسته روی زمین و تکه های تن جگر گوشه اش را در عبای خود جمع می کند ...اگر خدا این صبر را از دل عاشق ما بر دارد که همانجا باید بمیریم . خدایا خودت به داد دل ما برس ...از عشق بسوزیم یا زخم زبان ؟ شب قبل منوال وعده ، نشستم برای نوشتن از علی اکبر ...آخرین کلام را که نوشتم ...ظهر فردا بود . و همه دهها صفحه ناله هایم به سه نکته بیشتر نپرداخت ، یکی وقت رفتن علی به میدان وگرفتن اذن امام بود و دیگری وقتی مدتی جنگید و بازگشت و از پدر طلب آب کرد ...علی اکبر مگر نمی دانست که در خیمه ها آب نیست ؟ چرا بازگشت ...چرا از امام آب خواست ؟ روضه ای دردناک است پی این پاسخ رفتن ...معمای کربلاست ...اوج اندوه همی.... دیدم برای رسیدن به زخمی شدن جوان بنی هاشم و بر اسب یله بودن و فرمان بازگشت به سمت خیمه ها را دادن و خونین شدن یال اسب و دید حیوان گرفته شد و راه را اشتباه رفت و در وسط لشگر راکب را وا نهاد تا آنانی که فرصت شمشیری و خنجری و نیزه ای را نیافتند ، دم را غنیمت شمرده و از تن علی اکبر دشتی بگیرند ...! ...آنقدر راه است که شاید هزاران صفحه روضه جانکاه باید... که به این برسیم وآن لحظه ای که کار به مشت و لگد و سیلی و ...سنگ و کلوخ کشید ... جمع کردن تن علی در عبا ، زینب و حسین نتوانستند این عبا را بر دارند ، هر دو کمر خمیده ... حسین چند قدم راه می رفت و بر زمین می خورد ....زینب یاد مادر افتاد ...وقتی به علی خبر دادند که بیا بر بالین زهرا که وقت وداع است ...علی فاصله حیاط تا اتاق را همینطوری طی کرد ...دو قدم راه می رفت و تعادل از دست می داد و بر زمین می خورد ...! امان از دل زهرا ! و اما عباس ! کمتر کسی است که تا به حال برای حاجتی قمر بنی هاشم را واسطه نکرده و به مراد هم نریده باشد .... اما من نکردم ...هرگز از باب الحوئج چیزی نخواستم ...فقط برایش گریستم و ناله کردم و زار زدم و خودم را کوفتم ، تا انجا که جان و توان در تن دارم بر سر و صورت و بدنم می کوبم ، ...شب نهم که تمام می شود تا هفته ها بازوانم بی حس است ...از بس بر آنها می کوبم ...این عزاداری نیست ...شرمندگی است ...شرم وخجالت دستهای من است ... ..مگر می شود شب نهم باشد و من در مکتب الرقیه به ماتم نشسته و بر سر و سینه زنم و روضه ای نباشد ....اما از آنجا که من خود را به گوشه معجر خانم رقیه بسته ام و حوائج را نیز از او می طلبم ، به حرمت سه ساله اباعبدالله سه جمله از مطلع سخن را می گویم و بقیه اش را هم برای محرمان خواهم گفت ...و عذر حضور از دیگران خواهم داشت . اینجا از اول هم برای عاشقی بنا شد ، اگر عقل بود که اینجا چکار داشتم ...دنیای بیرون به قدر کافی عاقلی می کنیم گه از سهم دو برابر عمرمان هم افزون است ...اینجا هستیم که فارغ ار چشمان نامحرم عاشقی کرده و دیوانه باشیم ....حرف عقل را در جای عقل بزنیم ...کسانی که در این محیط چهره عاقلانه به خود میگیرند ...معلوم است که خارج از اینجا تعارض با این موضوع دارند ... این خاصیت همه است ... عباس برای رقیه عشق مجسم است ...یک ساعت قبل از آنکه علی اصغر ساقی را بخروشاند برای رسالت آب رقیه کودکان را در خیمه ای جمع کرد و فرمان داد : دیگر کسی حرف آب نزند ...! زمانی هم که پناه و تکیه گاه حسین زره بر تن کرد و حمایل بست و رکاب کشید سمت علقمه ، خانم رقیه کنار خیمه عمو مضطرب به انتظار نشست ... و خیره به راه ماند ...تا دید که پدر از دورمی آید.... دست به کمر گرفته و می آید ... عباس تا به علقمه و فرات برسد ، نبردی کرد و تنش زخمها برداشت ...نفس در سینه اش جا نیامد بود ، تکیه بر نخلی زد ..نگاهی به خیمه رباب انداخت و مشگ را به آب زد و برای همیشه مظهر حیات انسان را شرمنده مردانگی خود ساخت و راه هفت خوان عرفان را پی گرفت ... نه ....نه...نه...جمله را اصلاح می کنم : طواف عشق را آغاز کرد ...طواف هفت دور دارد : در طواف اولش افتاد دست .... دور دوم در طواف یاور همه عمرش ...حجت عاشقی اش ...حسین ! فداشد دست دومش.... هنوز اتفاقی برای گردش عاشقانه عباس حول محور عشق عالم نیافتاده است ، راه باز و دل فراخ و نیت خیر و امید به پروازممکن ! ، اما در نیمه دور سوم ، خون به دل شد عباس ....تیر دشمن بر مشک نشست ! و آب ریخت ...نه ببخشید ..آب نبود ....آبروی عباس بود که ریخت !... دور چهارم را عباس همه تن را فدای یک روزنه امید می کند ...شاید قدر یک جرعه از این مشگ سوراخ سهم علی اصغر باشد ... پس تن را سپر تیرها کرد ، تیرها به کدام قسمت از تن عباس نشست ...؟ سوال بیهوده ای است ...اینطور بگویم ....تیرها بوسه های علی را بر تن عباس شماره زد ...یکی هم چشمان قمر بنی هاشم بود ... دور پنجم ---یا الله ..مدد کن تمام کنم این چند خط را ....وای ...وای ...وای ...از این عمود آهنین ...وای !... به والله این متن را تمام نمی توانم بکنم ...من می میرم تا این حرف مانده در گلو را بگویم ...این روضه را از کسی شنیدم که از هر مقتلی موثق تر است ...یا لیلی ! تو نخوان ! تو را به دل سوخته ام البنین نخوان برادر ...رها کن ...بگذر ...و تو رضای خوبم ! قربان دل نازکت بروم ...تو که اسم اب دلت را می برد به مظلومیت سقا و تشنگی را رفع نکردی مگر با یاد سقا ...و اسم عباس کافی است که چشمه اشگت خشک نشود ...بهتر است نخوانی و ندانی ...تو بدهکار گریه برای عباس نیست ...از بس برای زهرا گریه کردی ..عباس و زهرا ؟ ...عباس عزیز زهراست و زهرا مراد زندگی عباس ...برو قربانت بروم ...دست یا لیلی بگیر و برو ... یا رقیه بنت الهدی ! از اسب افتاد ، ستون غیرت خدا افتاد ...عمود خیمه عشق زمینگیر شد ...دست بر تن ندارد ...فرق شکافته ، چشمان به تیر نشسته .... عباس خودش را روی زمین می کشید ....( آخه من چی باید بگم ؟ کی می فهمه ؟ من اصلا واسه کی دارم میگم ؟ نمی دونم ...خدایا خودت به داد من برس ...به فریاد دل من برس ....) عباس ...عباس...عباس....عباس خودش را روی زمین می کشید ؟ سخن از پهلوان عرب است ! - یا اخا ادرکنی ... صدای پا شنید ، دل عباس خالی شد ...( چی دارم می گم ؟) اما ف همینکه گفتم ....دل یل و علمدار و سالار لشگر اباعبدالله خالی شد و عباس ترسید ! ...حس کرد...قاتل است که به سمتش می آید ..تا کار را تمام کند ... عباس تا به حالا از کسی خواهش نکرده ...زاری بلد نیست ...مظهر غیرت خدا است التماس را نمی شناسد ....پسر علی و به زاری سخن گفتن ؟ التماس ؟ قهرمان شیعه چه می کنی ؟ اما ...اینکار را کرد ...چشمانش که نمی دید ....دست هم ندارد که سپر کند ...فقط آهنگ صدای ناله مانندش ، سلاح اوست که دل این قاتل را نرم کند ...: - من برادر کریم ترین انسان عالمم ... پسر فاطمه...عشق علی....نور دیدگان رسول خدا ....حسین مهربانه ....صبر کن برادر...خنجر را غلاف کن ...چند نفس مگر دارم ؟ اجازه بده خرج عشقم حسین شود ... ...من همه عمر منتظر این لحظه بودم که سر بر زانوی برادرم گذارم ...امانم بده ..( امان ؟ ....امان ؟ ...امان ؟ روضه امان نامه را به خاطر بیاور!) منم در عوض از برادرم می خواهم که خیر دنیا و مغفرت آخرتت را تضمین کند ...که می کند ...فقط چند لحظه ...تو را به عزیزت قسم ...بیش از این جلو نیا ...زاری مرد ، دیدن ندارد برادر ....! همه عالم دارد زار می زند ...همه عالم ... صدائی در گوش عباس نشست : - عباس پیرم کردی ...! عباس بیچاره ام کردی ....عباس...دلم را بردی ....عباس...عباس...عباس....کمرم شکست ....منم برادرت حسین ...حسین ام من ...حسین ... این دیگه حرف دل است ...حرف دل مه که خوب معلومه سندش خود دله ...من میگم : روز قیامت : خدا ...همه صحنه کربلا را دوباره می چیند ...خیمه ها را ردیف می کند ...لشگر را می آورد ...و همه چیز را دوباره سازی می کند و به عباس می گوید : - بیا عباس ...بیای برو آب بیار ...این دفعه من خودم پشت سرت هستم ..برو ..تا شاید کمی از خجالتت کم شود ... اما عباس جواب می دهد : ای خدا جون ...روغنی که ریخت دیگه ریخته ...! ای وای ! ببین چه می کنی با دل من عباس ؟ به خدا شرمنده ام ...این شب نهم ...شب مستی منه ...نمی بینی چقدر بد خط و بد قلق می نویسم ...هر کی ندونه ..تو خواننده من میدونی که چقدر بر جملات و کلمات احاطه دارم ... اما جون خودم و جون عشق ابولفضلی شما ، این قمر بنی هاشم داغونم کرده ...خرابم...از عاشقی افتادم به بد مستی کردن ....اون جام آخر می ر اکه خوردم ...از مرز جنون گذشتم ... خدایا خودت به کرمت ببخش ...خودت این عشق رو انداختی بر دل بی صاحب من ...دیگه گلایه نکن از این حرفهام ... خوب راست می گه عباس...تو که می خواستی کمک کنی ..همونجا کنار علقمه که باس از شرم پاشنه به زمین می کشید چرا کاری نکردی...! ای وای !.... ( دوستان ! جان خانم رقیه ! که الان همراه ماست و اشگ صورت ماه تابش را درخشان تر کرده است ....و به حرمت زهرای مرضیه که صاحب عزای اصلی مجلس عباس است و به عشق امام زمان که فرمود هر جا که اسم عمویم با گریه برده شود آنجا هستم و من هم گریه می کنم ...چشمانت را ببند و ده یا حسین از ته وجودت بگو ....: یا حسین .......) ببخشید ...شرمنده دیگه طاقت ادامه ندارم ...اصلا محرم و نامحرم رو هم قاطی کردم ... اینجوری میشه دیگه ... وقنی اسم عباس بیاد همینه دیگه ... التماس دعا خادم بی چیز و فقیر بارگاه رقیه خاتون و غلام ادب و معرفت عباس دانیال حسینخانی |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی جمعه بیست و هشتم دی 1386زمان 4:28
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب شب نگاه است ....همه چی باید با نگاه و ایما و اشاره بگذرد ، روضه علی اکبر را کسانی می فهمند که کنایه فهم باشند و وقتی هم فهمیدند ، هرگز از ماتمش منفک نخواهند شد ... در باره آقازاده مولایم اباعبدالله ، حرف و نکته آنقدر هست که در این صفحه و هزار مثل این امکان توضیح حقیت اصلی او نیست ... به لطف دعای یکی از عزاداران حسینی ، از دیشب توفیق حضور در مجلس ، مولایم را یافته ام ..البته به خاطر شرایط آب و هوائی ساعت اخیر را فقط امکان حضور دارم ...اگر چه شب نهم و عاشورا به هر شکل تمام ثانیه های مجلس را حضور خواهم داشت . چند دقیقه دیگر باید راه بیافتم تمام این سطور را تحویل عزیز دادم که ویرایشی نمایند و حتما در وبلاگ قرار دهند ...نیمه های شب باز می گردم و از عزیزترین دلربای کربلا خواهم نوشت . اما چند جمله مختصر در حاشیه عارض شوم : دو سه روزی است که بخش نظرخواهی حقیر مملو از نظرات تند و آتشین شده که گاه از سر دلسوزی و تعهد و ایمان است ، که البته تنها دو نفر را اینطور دیدم که در کمال ادب پاسخ یکی از این عزیزان را عارض شدم و منتظر به فرمان خواهم بود و دیگری را هم هنوز امکان پاسخ فراهم نشد .که البته پاسخی در نیست ، صرفا حضور در محضرشان از باب تشکر و سپاس است ، اکراه دارم از نام بردن ، اما یک وقت مومنی مثل سید محسن فرمایشی می فرمایند که با هم اختلاف سلائقی که بینمان هست ، در اصل و شرعیت نمی توانم بین خود و ایشان فاصله ای را ببینم ، لذاست که همانطور که عرض کردم و ایشان هم عنایت فرمودند ، بعد از محرم مفصل در خدمتشان خواهم بود ، و تا به اشتراک نظر با او نرسم ، دست بردار نیستم ....یک وقتی هم یک آدم لمپن ، و واثعا اسباب خحالت نام شیعه جسارتی می کند و از واژه های و الفاظی بهره می گیرد که معلوم است فقط از این عرصه مجازی بهره اینگونه هرزه گوئی را یافته است که وب من به اندازه کافی از این مزخرفات و از این آدمهای گمشده در تاریکی و پشت دیوار هارت و پورت به راه انداز ، زیاد دیده ام ...که به راستی هیچ ارزش همین چند کلمه من را نداشتند ، این بحثها و مجادلات اصلا جایش اینجا نیست ، حرف اعتقاد و ایمان است ، شیعه با ایمان در طول تاریخ ثابت کرده است که برای ایمانش سرش را می دهد و هیچ ابائی ندارد ...لذا در چنین فضای کور و تاریکی ، اصلا صلاح نیست که مبنای این مباحث باز شود ... تنها چشم در چشم و یا حداقل به صورت مستقیم وارتباطی بی واسطه می توان وارد این مباحث شد . چون نیاز به دیالوگ دارد ...یک طرفه حرف زدن که فاقد وجاهت عقلی و دینی است ، ان در اصول ...که هیچ تقوا پیشه ای در باره آن انعطاف و مدارا و تقیه را بر نمی تابد . ... لذا بر خلاف رویه و روش خود در تمام این مدت در این وبلاگ ، و چون در حال حاضر بالای این صفحه به نام مطهر خانم جان و دین و عشقم مزین است ، و نه سرزمین آبهای همیشه ابی ، لذا خطابم به حضرات و مومنان و شیعیعان راستینی است که نظراتشان را ایمان دارند و در از سر حفظ و حراست دین و ایمان این سطور را مرقوم فرمودند ، عنایت کرده نحوه تماس به هر طریقی جز این فضای نامعلوم ، در بخش نظرخواهی اعلام فرمنایند تا خقیر حسب تکلیف و دفاع از ایمان و اعتقادی که سالها برایش تا پای جان رفته ام و باز هم می روم ، خدمتشان شرف حضور داشته باشم ....و شک نکنید با توجه به اصالت تشیع که بر مبتای ولایت است توضیحات و مستندات و نظرات آنقدر روشن است که قطعا هم ذهنشان آگاه شده و تکیف امروز را بهتر می فهمند و بر پای آن می لیستند و هم از این خطای فهمی رها شده و در مسیر آگاهی قدم خواهند برداشت ....در این اصل شک نکنید ...من از همین حالا مشتاقانه منتظرم شما هستم . و اما آن کسانی که از دین و شیعه برای خود لباس خود فروشی و ریا دوخته اند ، با این وصف ، بهتر است بروند جائی دیگر بساط مار گیری و سینه دریدن عروسک بازیشان را نمایش دهند ، اینجا بساط معرکه گیری از اولش هم خریداری نداشت ...و ضمنا این مباحث مردانه است ، نیاز به پشتوانه عقلی و تجربه و ایمان افعالی دارد ، صلاحشان در این است که سر بی مقدارشان را به این ورطه ها داخل نکنند چون معلوم نیست که با همان سر از این ورطه خارج شوند ....برای اهل ایمان هم زدودن این سموم و آفات ، اجر اخروی بسیار دارد ، لذا بر دفع اش از هم سبقت می گیرند ...بروید جائی که مثل خودتان دلال و حراف باشند ...اینجا ... ملاک ایمان حرف نیست ...عمل است ....، یاران مهربان شرمنده که اینگونه نگاشتم ، گاهی کتک درمانی بهترین راه تربیت است ... انشائ الله در ساعاتی بعد در محضر یگانه جوان بنی هاشم خواهم بود که همه اهل حرم دل نگران او بودند ! به هر حال شرمنده دوستانم که با یک روز تاخیر مجبورم مطالب را تقدیم کنم التمس دعا |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386زمان 2:14
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
یا گمشده های عصر عاشورا ! امروز صبح ، وقتی هنوز خورشید گرمایش را پخش کربلا نکرده بود ، علی اصغر بی قراری می کرد ، سینه مادر نمی گرفت ...زینب نجوا کرد : - تشنه است ...صدای گریه اش می گوید که تشنه است ... مشگ آب در خیمه خالی بود ، هلال را راهی کردند تا از فرات برای لب تشنه علی اصغر آب بیاورد . که با انبوه سربازان که هر لحظه هم بر تعدادشان افزوده می شد ، برخورد ... ابن سعد امروز فرمان قطع آب را صادر کرد و علی اصغر اولین تشنه کربلا بود که با مشگ خالی مواجه شد . . وقتی مشگ خیمه رباب خالی باشد ...بعید است در خیمه های دیگر آبی باشد ....هیچ کس شب گذشته به فکر مشگهای خالی نبود ....خیمه ها خیلی از فرات دور نبودند ، صدای آب را می توانستند بشنوند ... رباب وقتی هلال را با مشگ خالی دید ، کمی ترسید ..اما سکینه که کنارش نشسته بود لبخندی زد و جمله ای گفت که هم رباب آرام گرفت و هم علی اصغر دمی از گریستن باز ماند : - نگران نباش ...در کاروانی که عمویم عباس باشد ، کسی نباید نگران مشگ خالی باشد ! ساعت 8 الی 9 صبح روز 7 محرم تا نزدیکهای ساعت 11 ..یک ساعت مانده به ظهر عاشورا ...چند ساعت می شود ؟ در تمام این ساعات علی اصغر گریه کرد و نالید ، مگر زمانی که در آغوش پدر قرار داشت و یا عمو عباس اش او را میان بازوان نازنین اش می گرفت ... بقیه مدت را یکسره گریه کرد ، اما رفته رفته از حجم صدایش کم می شد ...هر چه کام نوزاد خشک تر می شد ، صدا در حنجره به در بسته می خورد و به درون باز می گشت ... عباس قبل از رفتن به سمت علقمه ، سراغ علی اصغر را گرفت ...نوزاد در گهواره بود ..چشمانش بسته بود ...اما خواب نبود ...لبانش به چسبیده و از هم باز نمی شد ...رخش رنگ پریده و کناره گونه های برجسته اش سرخ شده بود ...بچه زور می زد ...به خود فشار می آورد ...دست و پا می زد تا موفق می شد به یک لحظه لبهای قفل شده را از هم باز کند ...و صدائی چون خس سینه از کام تلخ و کویری اش بیرون دهد. و باز لبها در هم گره می خوردند ....رباب گوشه خیمه نشسته و چشمهایش از گریه خشک شده بود ...زانو در بغل به نقطه ای خیره مانده بود ، زیر لب زمزمه کرد : - - دارد گریه کند بچه ام ...دارد زار می زند ... عباس حرفی نزد ، اما چنان غیض کرد و صورتش سرخ شد که تمام قهر و غضب خدا را در این رخ می شد به تماشا نشست .... قمر بنی هاشم این صحنه ها را دیده بود که از آمدن و بازگشت به خیمه ها ابا داشت ! این چند خط را روضه علی اصغر ندانید .. روضه علی اصغر دو جمله است که جمع اش می شود سه کلمه.... ( راستی امشب شب اولی بود که هیئت رفتم ، اگرچه دشت اول من یک ساعت آخر بود اما مجلسی گریه کردم و هیئتی سینه زدم ، حالا حس می کنم ..می فهمم ...عطر حسین را ) در مجلس علی اصغر ...نه مداح می آید و نه واعظ ...که همه آنها هستند ...اما منبر ندارند .....برنامه هیئت امشب را که بگویم ، ختم کلام است و نقل آن دو جمله : همه خانمها نوزادان شش ماه را می آورند ، همیشه اصرار و خواهش کرده ام که سعی کنید این بچه ها را تشنه بیاورید . شروع مجلس ، نوزادان گریه می کنند ...مادران جگر چوشه های خود را به زمین می گذارند ..منبری است برای خودش این سرود دست جمعی ! بعد به همه اشان آب زمزم می دهیم که گلوی عطشناکشان ، که از شدت گریه به خس خس افتاده بوی علی اضغر را در مجلس پخش کند ... روضه هم این است : همه با هم زمزمه می کنیم : - علی لای لای ...علی لای لای .... گهواره علی اصغر به دست گرفته ایم و ... و بعد سینه زنی و شور و ذکر و نوحه هم یک کلمه است : - آب...آب....آب... وقتی اباعبدالله ، علی اصغر را به میدان برد ، همه لشگر به هم می گفتند که پسر رسول خدا قران آورده است ! علی اصغر راکه به دست گرفت و بلند کرد ...علی بیهوش بود از شدت تشنگی : - شما با من جنگ دارید ..این بچه چه گناهی کرده ؟ ...در جماعت شما یک مرد نیست که خودش این بچه را ببرد و قطره آبی به کامش بریزد .... لشگر بهم ریخت : - راست می گوید حسین ...ما که با به شش ماه جنگی نداریم ... ابن سعد که اوضاع را بغرنج دید ، هرمله را فرمان داد ، و هرمله چله کمان را کشید : - پدر یا پسر ؟ امیر کدام را ...؟ امر بفرمائید - هرمله ! مگر سپیدی زیر گلوی را نمی ببینی ... داغ علی اصغر از اینجا نیست .... ! چطور توانستند آن سر کوچک را به نیزه بزنند ...و نگهش دارند ..... سر عباس را که از پهلو در نیزه بردند ! حتم برای گردن باریک این شش ماه هم راهی بوده است ؟ *** عاشقان و شیفتگان نشسته بر سفره عاشورا عنایت داشته باشند : از امشب آب خوردن برای شیعه عاشق کراهت دارد ، مگر به قدر لزوم که از حال نرود . از زمانی که فرات را می بندند ، درب استجابت حوائج را می گشایند ...نباشد کسی که غفلت کند و دست خالی بماند . شیعه یک دعا بیشتر ندارد ، خصوصا زمانی که در موعد و محل استجابت دعا قرار دارد : - فرج آقا امام زمان ... |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی چهارشنبه بیست و ششم دی 1386زمان 3:0
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
یا گمشده های عصر عاشورا ! مدد ...مدد ...مدد... عاشقان و سینه زنان و دل شکستگان ! شرمنده حضور شدم ... ببخشید که جمله بندی و نثرم بهم ریخته است ... هق هق گریه ات همسایه ها را با تنگآاورده باشد و دلت ....که هیچ ! از دل نگویم .... در این حال نوشتن ....؟ خوب می شود همین که می خوانید .... حالم خراب است ...خراب ! تا عاشورا طاقت نمی آورم ... الهی رضا به رضای همان گمشده های عصر عاشورا ! ( راز این گمشده ها را هم خواهم گفت ) ... جرات نمی کنم مسنجرم را باز کنم که میدانم واویلاست .... من امشب گرفتار بساط دامادی گل سر سبد بیت الحسن هستم ... تا همین حالا دهها شاخه گل از طرف دوستان رسیده و ... آخه رفقای خوبم توی آسایشگاه بالای سر همه ما ...دامنه های سرد تهران ...تک تک امسال گل فرستادند ...به رسم دیرینه ... جبهه ...گردان عاشورا ....شب قاسم همه بچه های گردان به جوان ترین عضو گردان شاخه گلی اهدا می کردند ...و من تمام آن سالها این گلها را گرفتم و نام اهدا کننده را نوشتم و اتیکت زدم بر گل و تا حالا امانت داری کرده ام .... حالا آن گل های خشک شده هم اینجاست ...اگر چه اکثر صاحبانشان الان دور آقا امام حسین حلقه زده اند و آنجا مجلس قاسم گرفته اند ... حرف دیگری نیست ... من می روم پی ماتم خودم ... شما هم امشب هر نوجوان زیبا روی سیاه پوشی را می شناسید یک شاخه گل به نیت قاسم دستش بدهید و به قد و بالای رعنایش نظری کنید و بعد با خودتان تصور کنید که چطور شد که امام اذن میدان داد ؟ هر چه بگوئید کلید معما همان نامه امانتی امام حسن بود که دم آخر قاسم ، عمو را در عمل انجام شده قرار داد ، من قبول نمی کنم ....مطلب چیز دیگری بود ... برای اباعبدالله ...قاسم و علی اکبرش یکی بود ... شرمنده ...! ادامه دادن محال است .... اسم علی اکبر آمد .... ------------------------
یا کریم اهل بیت ! ساعت دوعصر ، مهمان دارم از بحرین...! شیخ خالد ! .... مسلمان متدین و با خلوص سنی ، ریاض نشین و با شاهزادگان فهدی حشر و نشر دارد ، تقوا پیشه و خردمندانه مسلمانی می کند ، چقدر اینگونه مسلمانی ، دوست داشتنی و مایه فخر و مباهات است !!! در بحرین هم مدرسه دینی مدیریت می کند ، دغدغه دین خدا را دارد ، در سفر اخیرم به دور هلال شیعه ، چند روزی مهمانش بودم ....شبها تا صبح حرف می زدیم ، از اسطوره ها و اساطیر عشق سخن ها داشتیم برای هم ....من از عباس می گفتم و عاشورا و او از خالد ابن ولید ، عمر ابن خطاب ، ابن مسعود ، محمد ابن حریر و بسیار سرداران اولیه اسلام که جهان را زیر پای سم ضربه اسبانشان در نوردیدند ...این مردان بزرگ چه کردند برای ماندگاری دین خدا روی زمین ....به حق که مسلمان امروز مدیون آنهاست ...ابن مسعود که سرآمد عرفای روزگار خویش هم بود ، نهج البلاغه به چنان احترامی از او یاد می کند که گاه با مالک اشتباه می گیری !...من خود توسل کردم به او و نتیجه اش را هم دیدم ..باب الحوائجی است برای اهل تسنن و همه مردم جهان ...مثل عباس که مال شیعه نیست ...مال همه مردم تاریخ است ...اصلا مگر می شود این مردان را سند زد به نام یک محل و یک کشور محدود و ماکشان شد ؟ خالد چنان مستدل و با عاطفه ای عمیق سخن می گفت که شخصیتی تازه از عمر ابن خطاب را دیدم ف اگر چه من قبلا هم او را بزرگ مردی رد تاریخ اسلام می دانستم ... ، نزد پیامبر احترام داشت ...عاشاقانه و هنرمندانه اسلام آورد و در این مرام همینگونه ماند ... رسول خدا هر وقت خسته می شدند وغم وجود مبارکشان را احاطه می کرد ، عمر را خطاب می کرد که بر خیزد و نمازی بخواند ....هرگز تاریخ عبادتی چنین عاشقانه ندیده است ....نماز خواندن این یگانه عابد مخلص خدا ، عشق بازی با خدا را می مانست و تماشایش دل پیامبر را جلا می داد ....و بعد آن رابطه ماورائی او با علی ....که بعدها علی در باره او گفت : نگاه کردن به چهره عمر ابن خطاب ثواب دارد و اجر معنوی بسیار برای صاحب نگاه می نویسند ... و مظلومیت عثمان ...! بماند ...جای ین حرفها نیست ..اما رابطه من و خالد به این تبادلات احساسی رسیده بود . دیر رسیدم ، فرودگاه ، یک ساعتی بود که خالد کنار چمدانهایش چرت می زد ... ساعت از یک گذشته بود که رفتم ...و تمام این مدت را روضه عباس داشتم و .... اول چیزی که پرسید از رنگ پریده صورت و لاغر شدن یکباره و چشمان پف کرده ام بود ...نگران بود ...بی وقفه م می گفت : چی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟ دست خودم نبود ...هق هق گریه افتاد به جانم و روی زمین نشستم ...خالد هاج و واج مانده بود ...نشست کنارم و دست نوازش مهرش روی سرم قرار گرفت : چی شده برادر ...نکنه عزیزی را از دست دادی ؟ در میان هق هق گریه گفتم : - خالد جان ...مگر خبر نداری ؟ تا چند روز دیگر مولایم را میان دو نهر سر می برند ! آقای دیگرم را لب فرات میل آهنی بر سرش می کوبند ، جوان رعنای بنی هاشم و موذن خوش الحان شبیه پیغمبر را با سنگ و چوب و نیزه ، پاره پاره می کنند ...خالد جان ..قربان معرفتت شوم .. دلم آتش گرفته ... خالد متحیر ماند و دیگر سکوت و این یعنی واعظ بخوان !....روضه بخوان ..: خالد !...محرم امسال فرق دارد با هر سال ...خیلی هم فرق دارد ....همه همین را می گویند ...از همان اول اول اول شروع محرم فرق داشت ، منکه همیشه سه روز مانده به تحویل سال قمری ، سیاه می پوشیدم ! امسال ذی الحجه که شروع شد ، بی اختیار رفتم و پیراهن عاشورا را تن کردم ...کجا ؟ وسط ماجرای محرم ...کربلا ...کجای کربلا ؟ ...همانجا که می گویند عمود آهن راد بر سر عباس کوبید آن نامرد و قمر بنی هاشم افتاد زمین ....همانجا ...همانجا ...ایستادم ...منتهی عباس حسین را فریاد زد ...با چه لحن و اهنگ و ترنمی هم صدا کرد ؟ دلربائی می کید علمدار ؟....نه این چه حرفی بود که من زدم ؟ عباس برای حسین .... فریاد مگر بلد بود ؟ ....همه لشگر ابن سعد و همه اهل خیمه شنیدند که فقط یک جمله گفت : یا اخا ...! ( جانم یا لیلی ! جانم ...همینجا نبود که اهل خیمه هول شدند ؟ بگو ...اینجا نبود ؟ ) | ||