|
|
|
|
|
سلام به همه به آنانی که دوستشان دارم و آنان نیز...! به رویائی دور در ذهنی زیبا ( برای یه لحظه هم که شده راسل کرو را در فیلم ذهن زیبای ران هاوارد به خاطر بیاور !!! ) که سلامش می گویم و آنگاه دعا می کنم برای خودم ...برای همه پریشانی ها و همه اضطراب هایم ...همه دردها و تمام آن چیزها که می خواستم بگویم و نشد و دیگران طوری که دوستش داشتند برداشت کردند و همین هم باعث سپاس و قدردرانی است که نوشته های حقیر را خواندند و قابل دانستند ...سلام ...! به آنانی که از من یا وبلاگم و یا نوشته هایم متنفرند و منزجر می کند نام و عنوان من ، روح بلند و روحانی اشان را....فقط خدا می داند که چقدر شرمنده ام اینان هستم و چقدر به آنها بدهکارم ...رازهائی که هرگز جرات و اجازه و جسارت افشایش را نداشتم ... سلام ! آمدم ! چند روزی است که آمد ه ام ...جمعه تا حالا چند روز میشود ؟ روزها و شبهائی که می گذرند که این وقتها اصلا حوصله حساب و کتاب ندارم .... ها ؟! چه شد ؟! قلمم به تلخی زد ؟ کلمات گس و مرطوب به نظر آمد ؟ خوب همین است دیگر ...سزار بودن به راستی معنایش در همین لحظات است .... این چند خط را به حساب یک پست نگذارید ...که خودتان بهتر می دانید پست های من چه وضعیت فرمی و محتوائی دارند ...این را به حساب یک سلام و اعلام خبر بازگشت از سفر و دیگر بگذارید ...چه جور بگویم برایتان ؟! بگذارید به حساب دلی که خودش هم نمی داند که شکسته است ؟ ویران و خراب و یبابانی است ؟ تولدی دوباره شاید ؟؟؟؟ ( این چقدر مسخره و مضحک است ) . و یا مرگی دردناک در حیاتی بی حاصل از پس تلاشی پر راز و رمز است ؟ نمی دانم ؟! شاید اصلا دیگر اینجا نیایم ...و همین سطور بشود پایان نامه این جکایت دور و دراز ! شاید آمدم و مثل آن اوایل روزی دو بار وبلاگم را آپ کردم ....همان روزهای آتشین که از گفتن به مرز انفجار رسیده بودم .... نمی دانم ...راستش فعلا تکلیفم با هیچ بخشی از زندگی ام روشن نیست ... خودکشی روحی را شنیده اید ؟! چقدر دلم می خواهد در باره همین واژه ، هزاران صفحه بنویسم و شما هم بخوانید تا بفهمید من چه گفتم ...و به کجا رسیدم ...و عاقبتم چه شد ؟ فعلا بماند .... برگردیم به همان واژه اولی ، دوست داشتنی ...: سلام ! |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی چهارشنبه شانزدهم آبان 1386زمان 23:18
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||