|
|
|
|
|
در سرزمین آبهای همیشه آبی... همیشه و هماره " زن " یک واژه مقدس و ابدی است . زن در این سرزمین مترادف با مفهوم خلقت و آفرینش است . زن یعنی تعبیر زیباترین رویاهای انسانی که در آن آدمی همیشه در بهشت منزل دارد و صلح و آرامش و عشق خورشید تابان آسمان آبی و بدون ابر آن است . زنان در این سرزمین تنه به خدا می زنند و امانت دار صفت آفرینشگری خدایان هستند . سرزمین من جائی است که هیچ زنی در اندوه جنسیت خودش اشگی نمی ریزد سر به آسمان دارد وماه و ستارگان به پای گامهایش خردینه هدیه خدایان هستند . امپراطور سزار بی این تفکر امپراطور نیست و نمی تواند باشد . این سرزمین آفریده شد تا رویاهای سزار شکل تازه ای به خودش بگیرد و امپراطور بتواند به رویائی ترین سرزمین خلقت حکم براند و بر مسند حکومتی از جنس عدل و با بوی عشق تکیه زند . در همین سرزمین کم از زنان نگفته و نسرود ام . ورق بزنید صفحات این وبلاگ را خواهید دید و خواهید خواند که سزار تا چه حد مستانه و شیدا و عاشقانه در وصف زنان سرزمینش سخن گفته است . این را نگاشتم تا سطوری که بعد می آید سوء تفاهمی را در ذهن هیچ خواننده خوبی و این مردم مهربان سرزمین آبهای همیشه آبی ایجاد نکند . و اما بعد : شک ندارم که بر پیشانی سزار داغ ننگی عاشقی همیشگی و ابدی است . گفتم اما ننگ ! ... با خودم به این قلمرو فکری رسیده ام که عاشق رسوا است و در نگاه دیگران مجنون و شاید دیوانه ! ... سزار در زمانی نه چندان دور از این وقت دل داد . درست مثل همیشه ...نفس بی عشق را میخواهم چه کنم ؟ خراب شود جهانی که در آن عشق برای یک روزش هم نباشد و شبش بی رویای معشوق بگذرد ! ..دنیائی که در آن سزار روز و شبش در اضطراب عاشقانه اش نگذرد چه دنیای عبث و بی فایده ای است ! ..امپراطور عاشق امپراطوری را میتواند معنا دهد و گرنه که فرق او با دیگران در چیست ؟ شک دارم روزی برسد که در عشق نباشم و شبی باشد که در آن اشگی در فراق یار گونه هایم را خیس نکند ...سرزمین آبهای همیشه آبی با مردمانش همه و همه در این واقعیت مشترک المنافع هستند که عاشق نباشی مرده ای ...و مردگان حق نفس کشیدن و اشغال جهان را ندارند . در این سرزمین مردی که دلش برای زنی نطپد حکم تیر دارد . مرد باشی و زنی را دوست نداشته باشی پس چگونه خواهی توانست مردانگیت را تعریف کنی ؟ این قانون ماست و گریزی هم از آن نیست . با این حقیقت میتوان تا عمر هزار ساله هم در سرزمین آبهای همیشه آبی ماند و زیست و از هیچ هم نهراسید . اما مشکل از آنجائی شروع میشود که سزار امپراطور این سرزمین گاهی یادش می رود که این تنها قانون سرزمین آبهای همیشه آبی است و با این صفات در جهان دیگر زندگی کردن شاید مشکلاتی را ایجاد کند و دردسر هائی را به وجود آورد . و نکته این نوشته هم در همین جاست . سزار به خیال واهی خود که وطن واقعی آدمی همان قلب خودش است و با این اندیشه سرزمین آبهای همیشه آبی می رود در سرزمین غریبه و نفسی در آنجا می کشد و گاهی کار دست خودش و دست مردمش می دهد . زنی را میتوان همینگونه صادقانه عاشق بود و با او همان کرد که در سرزمین آبهای همیشه آبی می کنند : عشق تا سر حد جنون صادقانه ! . اما پایانش همیشه خوش نیست . زنان سرزمینهای غریبه خلقیات زنانه اشان را از محیطی می گیرند که قبلا مردان آن را ساخته اند . و عجیب نیست که اکثر زنان جامعه زیست محیطی ما از این دسته اند . فریبنده ...دلربا ...عاشق پیشه ...مکار ...و البته هری هری احساس !...امروز با توست چون شرایط بهتری داری ..فردا تو را ترک می کند چون دیگری شرایط بهتری را پیشنهاد داده است ..همین ! دردناک نیست ؟ حالا درست در همین جای این نوشته دلم میخواهد فریاد بزنم ...میخواهم حنجره ام را با عربده ام زخمی کنم ...میخواهم بر خیزم و سرم از پنجره این اتاق بیرون کنم و فریاد بزنم : نه...نه....نه...نه...نه....! نمیدانم اگر با حس کلمات من آمده باشی حتما صدای این فریاد را هم شنیده ای ...نمیخواهم گریه کنم ...نمی خواهم زانوی غم در بغل بگیرم ..نمی خواهم ادای آدمهای مظلوم ننه مرده را در بیاورم ...خود کرده را تدبیر نیست !!! ...اما دلم میخواهد با دستان خودم گردن خودم را بگیرم و آنقدر فشار بدهم که نفس در سینه ام حبس شود ...میخواهم سرم را به این دیوار بکوبم ...میخواهم با تمام وجود بر صورت خودم سیلی بزنم و بعد بروم جلوی آینه و یقه خودم را بگیرم و بگویم : - هی ...هی...هی...امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی ..ژولیس سزار ...چرا دوباره از خانه خودت بیرون آمدی و باز به یک غریبه که فقط شکلش مثل زنها بود اعتماد کردی و حالا اینطور مفتضحانه شرمنده خودت شده ای ؟ تو کی میخواهی این واقعیت مسلم را بپذیری که کلئوپاترا تنها در افسانه های تاریخ زنده است و در سرزمین تو و لا غیر ؟ تو چرا نمی خواهی این را بدانی که همه آدمها در این جهان با شرایط خاص خودشان زندگی می کنند و همه چیز را با نگاه خودشان قیاس می کنند و به داوری می نشینند ؟ امپراطور ! این را بدان و باور کن که زن واقعی همانقدر کیمیا است که مرد واقعی ...مگر مردان در این زندگی ما مردانگی خودشان را نشان دادند که تو بخواهی زنی پیدا شود که واقعا زن باشد ...بی مکر ..بی دلربائی ظاهری ..بی دروغهای قشنگ ..بی ریاکاری ...زن در این جامعه همان را عمل می کند که به او یاد داده اند ..نه چیز دیگر ..و البته دوران معجزه هم به سر رسیده ..نمی توان دل به این خوش داشت که زنی باشد که خودش باشد و با همه آن صفات آسمانی بیاید و دست تو را بگیرد نا با هم بروید هواخوری عاشقانه !!! ...این ساده انگاری تو یک جا باید تمام شود ...و البته بهترین زمان هم همین امشب است ..بعد از نوشتن این فریاد نامه ..ساکت را بر داری و بروی در همان سرزمین خودت و دل به رویاها بداری و چشم به آسمان آبی و خوابهایت را هم گره بزنی به امواج دریا ..همین و همین ... سزار امشب حال خوبی ندارد ...غریب است امشب ...تنهاست امشب ...دردمند است ...بی حوصله است ...و سخت غمگین ...آیا کسی هست که این حجم بیکران غم را با من شریک شود ؟ آیا کسی هست ؟ همه چیز از آنجائی شروع میشود که تمام میشود ...! بر خیزم و بروم ...باید کوله بار خودم را با همه این خاطرات چرک روزهای گذشته ببندم و بروم ..بروم به همان دنیائی که به آن تعلق دارم : سرزمین آبهای همیشه آبی .... همسفری هست ؟ |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی یکشنبه سوم اردیبهشت 1385زمان 22:0
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||