تبليغاتX
یادداشتهای امپراطور
سزار حرف میزند !

در تاریکی اتاق با نورشمعی که همچون شانه های من لرزان است، نشسته ام  و در تنهائی خود بر احوال این روزهای خودم میگریم.از خودبیخود میشوم وقتی به او فکر میکنم.شاید که خوابم و این کابوس وحشتناک ، مرا دست به گریبان افکاری اینچنین مغشوش ساخته . چرا بیدار نمیشوم ؟ اگر خواهرم بداند که گرفتار چه کابوسی هستم ، شاید بیدارم کند! روی تخت آرام خوابیده است ملحفهء سفید را برای دمی کنار میزنند وچهره ء سرد دانی درنظرم زنده میشود و این حقیقت چون آواری برسرم خراب میشود.

سزارم

تو چرا در این میانه این بار سنگین را بر دوشم گذاشتی ؟آخر این چه رسم دلداگیست که با این احوال باید بنیشنیم و دفتر نوشته های تو را بخوانم که سطر سطرش  یادآور خاطرات توست.

همه را میخوانم . با آشک و  آه . در خلوت خودمان با تو حرفها میزنم که میدانم میشنوی و پاسخم میدهی.اما کو آن دست نوازشگرت که این باران بهاری را از گونه های تبدارم پاک کند؟

نیمه شب است . نه . دیگر صبح شده و نزدیک اذان صبح است و من چند شب است که نخوابیده ام از ترس این کابوس؟

مرا ببخش آقای من ... مرا ببخش ... میخواستی که بعد از تو ، از من چهره ای باغرور و پرصلابت در یاد انظار بماند ... اما تو بگو آیا این انصاف است؟ درحالیکه اینهمه یاران دلسوز تو از خود بیقرارند ، از من چه توقعی ست که سرپا بایستم و وانمود کنم که هنوز چون کوهی استوار و پر غرورم . باید کمکم کنی سرورم.

از میان اینهمه نوشته های زیبای تو تفألی میزنم و ازقضا  نوشتهء زیر می آید که مربوط به هفت ماه پیش است.

 

                                        " بهار رضازاده "

 

دوستان و یاران امپراطور بیائید با هم بخوانیم:

 

صبح است !

خسته و بی حال ودمق از خواب برمیخیزم. حوصله ندارم . دلم گرفته . ماه پیش رسول که جانباز شیمیائی بود،دو کلیه اش را از دست داد و رفت زیر دیالیز با دکتر ..... معاینه اش کردم . رفتنی ست . چند نفس بیشتر نمانده و یک هفته زمان . در همین احوال رسول همراه با زن و بچه اش در جاده تصادف میکند ، خودش کشته میشود ، سر زنش شکاف برمیدارد و بچه اش معجزه آسا خراشی هم برنمیدارد.

رسول را شهید نمیدانند و مظلومانه خاکش میکنند و من همانوقت تصمیم گرفتم پی کارش بروم. به هر دری زدم بسته بود ، ناچار متوسل به دوستان قدیم و مسوولان امروز شدم . عمو سعید در دادگستری مسوولیتی گرفته و حرفش در رو دارد . مثل همه رفتم و از دفترش وقت ملاقات گرفتم که امروز نصیبم شد.

میدانم که اگر بداند منم، گلایه میکند . اما نتوانستم ، یعنی نمیتوانم جور دیگری رفتار کنم. صبحانه نمیخورم و میزنم بیرون . تمام راه به عمو سعید فکر میکنم .همان همسنگر قدیمی ، تخریبچی متحور و شجاعی که نمونه اش کم پیدا میشود . امروز هم کارش شباهت غریبی با آن دوران دارد.مینهای دشمنان که در دشت پهناور جامعه با فریب و دروغ و توطئه کار گذاشته شده ، کشف و بعد خنثی میکند . فرقش فقط اینست که در زمان جنگ برای هر مینی که خنثی میکرد صد صلوات حواله اش میکردنند ، و امروز به نظر میرسد صلوات که چه عرض کنم لعن و نفرین نابخردانه پشت سرش قطار شده . برخلاف ظاهرش و حرفهایش مظلوم است. مخلص و دوست داشتنی ست . اهل دنیا نیست . رضای خدا را در همه کارش نظر دارد. چند وقت پیش در برابرمتهمی عصبانی شد و سیلی زده بودش. عاجزانه به من زنگ زد تا روان درمانیش کنم.میترسید که سیلی اش ناشی از خشمش باشد. اهل احتیاط است و مستحبات و مکروهات را بسیار هواسش هست. حلال و حرام که جای خود دارد. همان متهم را مجبور کرد که قصاصش کند . و حالا میخواست یاد بگیرد که چطور میشود خشم را مهار کرد.

گفتمش : راه علمی روانکاوانه برای تو طولانیست . وقتش را نداری . چند آیه به آیه هائی که هرروز از قرآن میخوانی اضافه کن.

وقتی دیدمش پیر شده بود و این پیری عوارض کار سخت است. مهربان و بامرام واهل معرفت است. در دفترش را بست ، چند دقیقه مرا درآغوش گرفت ، مثل همان روزها در جبهه مصاحفه کردیم و با هم صبحانه خوردیم.

قول داد کار رسول را پیگیری کند . قولش مردانه است .طبق معمول رفت بالای منبر و شروع به نصیحت کرد.

وبلاگ یادداشتهای امپراطور را میخواند و پیگیر مطالب آن هست . نگران روابطمان بود.دوستان نادیدهء وبلاگ نویسم مضطربش کرده بودند . با حوصله و دقت وبلاگ آنها را هم خوانده بود . می گفت : اینان آدمهای بی رگ و ریشه های هستند که از سیاست پرخاشگری مذبوحانه از جامعه پز و ژست روشنفکرانه دههء چهل از دین فقط شعارهای خرافاتی که هیچ ربطی به اصالت دین ندارد را فهمیده اند که همان را هم چماق کرده اند بر سر دین.

از عشق تظاهرات کلامی بی هیچ هویت و معنای عاطفی ، که عشقشان فواره است . به همان سرعتی که صعود میکند، افول هم میکند و از انسانیت ، فقط خود را دیده اند . کسانیکه دروغ گفتن را خوب بلدند و اولین مخاطب دروغهایشان هم خودشان هستند. هنر نویسندگیشان هجو واژه ها و به هم زدن ترکیب جمله هاست . برای گفتن یک حرف ساده به هزار تشبیه و تمهید متوسل میشوند که سواد نداشته شان را به رخ بکشند. در هنگام خطر در پستوی خانه شان گم میشوند و بعد که آبها از آسیاب افتاد ، گردن افراشته و طلبکار می آیند و کارهای مردم را به سخره گرفته و به نقد میکشند.

عمو سعید داغ کرده بود . یک ریز حرف میزد . مجبور شدم حرفش را قطع کنم . توضیح دادم که همه یکجور نیستند و او حق ندارد همه را با یک چوب براند.

قبول دارد .میگوید این چند تائی که با تو بده بستان دارند ، از این دسته اند وگرنه که وبلاگ نویس خوب بسیار داریم.

نمیخواهم با او بحث کنم . بنابراین سکوت میکنم و چائی سرد شده ام را میخورم.

ظهر است !

ناهار را در جام جم تلویزیون میخورم . آخرین مراحل مونتاژ سریال .....است. حبیب تا قسمت نهم را

راف کات کرده و درحالیکه به غرزدنهای او دربارهء پرداخت قسط آخر گوش میکنم ، ماحصل کار را میبینم و نظراتم را میدهم. بعد با خیال راحت میروم دفتر مدیر گروه. با حاج ناصر مینشینم و با دقت فرمایشات مقام معظم رهبری را که دیشب درحضور جمعی ازخانواده شهدا ایراد کرده اند ، میبینیم و میشنویم . بازهم گریه ام میگیرد.

این روزها حرفهای آقا بوی مظلومیت میدهد. یاد خطبه های حضرت امیر در مسجد کوفه می افتم.

روزگار بدی شده . جریان های سیاسی در کشورمان آشوب زده اند.عده ای از ذهن ساده و خام مردم سوءاستفاده کرده و با شعارهای عوام فریب دارند با احساسات جوانانمان بازی میکنند. شرایط خوبی نیست. خدا آخر و عاقبت همه مان را به خیر کند.

عصر است !

در خانه ام . پشت میز کامپیوتر. دل بسته ام به وبلاگم. یک روز درمیان تازه اش میکنم . می روم سراغ نظرات .

با دیدن اسامی دوستانم یاد حرفهای عمو سعید می افتم . هم حق دارد و هم ندارد . درباره عده ای از اینها درست میگوید. اینان واقعا ساقه های برنج هستند . نوشته های آنها گاهی به شدت عصبیم میکند. از مفاهیمی حرف میزنند که نمیشناسند و بعد با خودشان دچار سوءتفاهم میشوند . فکر میکنند چون حرفهای بزرگی میزنند ، آدمهای بزرگی هستند ، بنابراین مدام به طول و عرض حرفهایشان اضافه میکنند. تعداد این آدمها خیلی کم است . با آنها مدارا میکنم و یا شاید هم تقیه . اکثرا دوستانم ساده و صمیمی و بدون هیچ ادعائی مینویسند و همین برایم شگفت آور است به نثرها و نوشته هائی برخورده ام که بسیار ساده اند اما از یک شاهکار ادبی هم هیچ چیزی کم ندارند. استعدادها و آدمهای بزرگ در این بلاگستان کم نیستند که شکر خدا منهم افتخار دوستیشان را دارم . جواب رفقا را مینویسم و بعد نوشته جدید را در وبلاگم قرار میدهم .ساعت 7 عصر را نشان میدهد. دیر شده باید بروم......باید بروم....

شب است!

مسجد جمکران مثل همیشه شلوغ و پرازدحام . گاهی اوقات فکر میکنم من اینجا را از مسجدالحرام و مسجدالنبی بیشتر دوست دارم . به چهرهء آدمها در این مسجد خیلی دقت کرده ام . هرکس برای خودش و درحال خودش است.

همه گرفتارند. دراینجا همه به شدت تنها هستند. در نگاه هایشان یک جستجوی بی وقفه ولی امیدوار را میتوان دید. دنبال یک نگاه آشنا میگردند. آشنائی که اگر گوشه چشمی نماید.....آی ....آی ....آی..... آقا.....آقا....

یعنی میرسد روزی که نگاه من به نگاه شما گره بخورد؟ یعنی میرسد روزی که شما با دست مبارک به پیشانی خستهء ماهم نوازشی کنید؟

نماز امام زمان را میخوانم . حالم عوض میشود. کیف میکنم .انگاری که سیمم وصل شده است . سجده میروم.

بعد از صلواتها... اولین بار که اسم پویا را می آورم ، بغضم ، نه آنکه بترکد ، منفجر میشود. 99 بار دیگر هم اسمش را میگویم و هربار حالم بیشتر منقلب میشود.... پویا ....پویا ....پویا ....

گریه شانه هایم را آوار کرده است .اشک تمام جان و جسمم را گرفته است . بارانیم و یکسره میبارم.

نیمه شب است !

خسته شده ام . چیزی میخورم . مسواک میزنم. قرصهای لعنتی ام را فرو میدهم. تفألی به قرآن میزنم و میخوابم.

صبح است!

تا خود صبح با پویا بودم .گفتم که نگرانم . نکند سرنوشت من مثل تقدیر رسول باشد؟ نکند که این شهادت هم از ما قهر کند؟

من تمام این سالها را به عشق شهادت نشسته ام . خندید و نویدم داد که شهید از این دنیا خواهم رفت . خیالم که راحت شد ، دست در دست هم با هم حرف زدیم و از همه جا گفتیم. یاد آن روزهای خوب را زنده کردیم .

حالا حالم خوب است ..... خیلی خوب....خیلی خوب ....

 

 

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  شنبه بیست و ششم آذر 1384زمان 4:58  امپراطور ژولیس سزار  | 

.....

از درون رنج و شادی خویش پر از شوق به سوی تو دست نیاز و خواهش گشوده ام و با تمام قلب پر تمنای خویش تو را می خواهم ای در اوج رویاها تابان، که رنج و شادی فرزندان همزاد مهرند و دوستی از رنج و شادی از دوستی مایه می گیرد و عشق فرزند آن فرخنده دمی ست که رنج و شاید سرشار از التهاب در هم می آمیزند. دستم را بگیر و مرا بپذیر با تمام رنج ها و شادی هایم...!

چه خوش آن دم که در زلال عطوفتت اشک های شوق خویش می شویم و قلبم لبخندش را در تماس نگاه روشن تو باز می یابد، اما دریغ که تو از تبسم اشک آلوده من می رمی و مرا به بلندای رفعت تو راهی نیست. والاترین بوسه های سوزان آرزوهایم ناتوان از پروازند حتی تا آستانه پای تو، و با این همه مرا گریزی نیست از تمنای تو. دستم را بگیر و مرا بپذیر با تمام اشک ها و تبسم هایم...!.

در دلم دروازه های تو به تو بسته ا ست که کلیدش به دست تست. دروازه های قلبم را یکایک بگشا و رازهای روحم را بر من آشکار کن، ای آگاه بر تمام رازهای نهفته در قلبم. ساز روحم در تو آواز خویش را می یابد و ترانه ام در خویش نغمه تو را سر می دهد. سکوتم سرشار از ترنم دلنوازت و آوازم آکنده از سکوت آرام بخش توست. دستم را بگیر و مرا بپذیر با تمام خموشی ها و خروش هایم...!.

من در تو ژرفش و والایش روان خویش می جویم و افشای رازهای درون را، تو در من چه می جویی؟ من در تو آگاهی بر اسرار خویش می یابم و آن آفتاب تابناک که بر سایه های تاریک درونم پرتو می افکند و گرمی و روشنی ام می بخشد. تو در من چه می یابی؟ من در تو در پی سرچشمه سرودها و سکوت هایم ، تو در من در پی چیستی؟ دستم را بگیر و مرا بپذیر با تمام خواهش ها و پویش هایم...!

مرگ همواره با ماست. مرگ همزاد ماست. چه بخواهيم و چه نخواهيم در تمام سفرهای زميني و آسماني، و در تمام پرسه زدن های بيروني و دروني همراه ماست- وچه شفيق رفيقي، و چه نيكو همراهي است- اگر درستش بشناسيم و نيكش دوست بداريم، آنگاه بهترين دوست ماست ، آموزگاری كه هزار بار بيشتر و ژرفتر از زندگي به ما درس مي آموزد و در ذهن ما تجربه مي اندوزد. مرگ نام حقيقي موجودی است كه نام مستعار او زندگي ست. از او نهراسيم، با او همساز و همآواز باشيم، آنگاه به حقيقت خواهيم زيست...

یادم هست و از خاطرم نمی رود .روزی که برای اولین بار آمدم اینجا . حالم خوب نبود . حس بدی داشتم . از تکرار و تسلسل زندگیم به ستوه آمده بودم . آدمهای تکراری ...کارهای تکراری ...حرفهای تکراری ...خسته بودم ...خیلی خسته ...به خانه که رسیدم بیشتر دلم گرفت . بغض در گلویم مانده بود . میخواستم گریه کنم اما نمی شد . نمیتوانستم ...و این حالم را بدتر میکرد . رفتم سراغ دفتر تلفن . باید با کسی حرف میزدم . باید یک جوری خودم را از این بار سنگین خلاص میکردم . صفحه الف را باز کردم  و تا آخر دفتر تلفن را خواندم . حس کردم کمی آرام شده ام . دست به صورتم که کشیدم خیس بود . گریه ام هم غریب شده و بی هوای من و اذن من جاری شده بود . دوستان خوبم  همه آنهائی که روزی صدایشان و حرفهایشان من را آرام میکرد . حالا نبودند . رفته بودند . خیلی وقت بود که رفته بودند و من هرگز به خودم اجازه ندادم که تلفنشان را پاک کنم . گاهی هم می شد که شماره یکی را میگرفتم . کسی دیگر . یک غریبه گوشی را برمی داشت . من معذرت میخواستم و قطع میکردم . دلم را خوش کرده بودم به آن بوق انتظار و امید اینکه شاید او بردارد . حسن ... مرتضی...رضا...پویا ...محمد...سید علی ...حسین ...ویکتور...حامد...کامران...کوروش...مجید ...و.... بلند شدم و رفتم سراغ فیلمهایم . فیلم ماه تلخ پولانسکی را انتخاب کردم و تا دقیقه 85 آن نفهمیدم چه شد . نمی دیدم . نمیخواستم ببینم . چشمهایم و گوشهایم از من تبعیت نمی کردند . من چه میخواستم ؟ ...پشت کامپیوتر نشستم و صفحه ایمیلم را باز کردم . پیغام یکی از رفقا بود که بروم و وبلاگش را بخوانم و من رفتم و خواندم و بعد نظراتش را هم مرور کردم . و زد به سرم که من هم یک وبلاگ راه بیاندازم . و بعد اولین نوشته ام را با یک شعر کوتاه آغاز کردم ...در همان هفته اول وبلاگ نویسی دوستان خوبی پیدا کردم ...مطالبشان را میخواندم و آنها نیز مرا مورد لطف خود قرار میدادند ...کاری پیش آمد که باید از تهران بیرون می رفتم . رفتم و آمدم . چند روزی شد . وبلاگم را که باز کردم و صفحه نظرات را که گشودم . دیدم دوستانم نگران من شده اند و چندین بار سراغم را گرفته اند . و این آغاز یک پرسش اساسی برایم شد : آنها چرا دلشان برای من تنگ شده ...؟ برای پاسخ به این سوال باید به دل خودم رجوع میکردم ...باور کردنی نبود ..من نیز آنها را دوست داشتم و دلم برایشان تنگ میشد ...نرم نرم غرقه شدم در روابط و عادت کردم به حضورشان ...نبود آنها مرا نگران میکرد ...اگر دوستی مدتی پیدایش نمی شد دلم میگرفت ...دوستان خود را پیدا کرده بودم و دنیای تازه ای برای خودم خلق کردم ...اگر چه گاهی در سوء تفاهم گرفتار میشدم ...که این هم تبعات این دنیاست ... که باید تحمل کرد ...من هنوز هم بعد از ماهها چشمم به دروازه این سرزمین و وبلاگ مانده تا پیامبر دیوانه بیاید ...یک پیرو از جنس احساس ...رکسانا...جویبار...یکی مثل تو ...محمد بغض ترکیده ایرانی ( اگر چه در این محمد پرواز تا بیکران هم هنوز رگه هائی از آن بغض ترکیده هست...محمد و نوشته هایش را دوست دارم و طبع تند و احساسات ظریفش مرا به یادم خودم میاندازد ..گوئی این محمد بغض ترکیده ژولیس سزار زمان جنگ است ! ) ...جعفر تکبیری...مانا...آقای جیم...رحیم ...ماهی قرمز کوچولو...صادق...کنکاش...مهدیس عاشق...نگار... سوگند دختر خورشید...و خیلیهای دیگر که اسمشان شاید در خاطرم نباشد اما حسشان هنوز با من است . من هنوز هم وقتی دلم میگیرد میروم سراغ کامنتهای پیامبر و در خیالم با او چائی تازه میخورم

...هنوز هم نمیدانم که چه شد و چرا من سعادت رفقات با او را از دست دادم ...راستی پیامبر عزیزم چه خطائی از من سرزد ؟ چه کردم من ؟ بارها به این موضوع اندیشیدم اما دلیل آن را نفهمیدم ...به هر حال امیدوارم اگر از من رنجشی داشت حلالم کند...کلمه های داغ دار رکسانا هنوز با من است ...و خواسته جعفر تکبیری که من لینک او را در وبلاگم قرار دهم و هیچ وقت این کار را نکردم  و حالا پشیمانم ...دنیای بزرگ و کوچکی است ...ولی به هر حال من در آن گم شدم و همین برایم جذاب بود ...خوبان من و رفقا ...قدر این دنیا را بدانید ( مثل اینکه وصیت کردن من هم شروع شد !!!) هیچ کجا مثل اینجا نمیتواند ما را وا دارد که خودمان باشیم و بی هراس از دیگران احساس خود را بازگوئیم ...من در خواب هم نمی دیدم که روزی این حرفها را که در دلم تلنبار شده بود بگویم ...اما به لطف شما گفتم و حالا کمی سبک تر شده ام ...چقدر من حرف داشتم برای گفتن و فرصت نشد ...همیشه از من گله میشد که بلند مینویسم ...باور کنید که کوتاه تر از این قادر نبودم ...من سرشار از گفتن بودم ...دلم برای حرفهای ناگفته ام میسوزد ...اگر در آن دنیا که امروز من در آنجا هستم اینترنت نباشد خیلی دلم میسوزد ...اصلا شاید از مرگ خودم پشیمان هم بشوم ...دفتر یادداشتهای امپراطور را به بهار تحویل دادم... از او میخواهم که آن نوشته ها را به ترتیب در این وبلاگ قرار دهد ...دوستانم بیایند و بخوانند وحتما کامنت بگذارند که من میخوانم و یقین بدانید که پاسخ میدهم ...دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد ...این وبلاگ نباید تعطیل شود به هر قیمتی باید آن را حفظ کنید ... همراه نوشته های من دیگران بیایند و بنویسند  ...پیشنهاد میکنم که هر هفته دو نوشته در این وبلاگ قرار گیرد ..یکی از نوشته های من و یکی هم از نوشته های دوستانم ...مسولیت این زحمت و جمع آوری مطالب هم با بهار خوبم ...

من در اینجا و در طی این مدت کم خیلی چیزها بدست آوردم ...دوستانی که نمونه اشان در خارج از این دنیا کیمیا است ...همه شما را دوست دارم ..همه اتان را .

مسافر کویر را به خاطر همه نگرانیهایش ...شاید تا به حال هیچ کس مثل او نگران من نبوده باشد ..مسافر کویر عزیزم آرام باش و خیالت راحت ...دلیلی ندارد که دیگر نگران من باشی ...دانی بلاخره آرام گرفت ...منو باید ببخشی که نتوستم خودمو عوض کنم و دانی چند ماه پیش باشم ...سعی کردم اما نشد ...آخرش هم فرصت نشد تا من از تو یک تست بگیرم ...بی تست بگویمت که خوبی و زلالی و مهربان ...گمشده در مه را از یاد نبر ...آنجا خانه ما دو نفر بود همیشه چراغش را روشن نگاه دار...من هنوز هم یک غریبه ام ...یادت هست ؟ ..اما یک غریبه که شاید از تمام آشنایانت به تو نزدیک تر باشد ...

محمد بغض ترکیده ...یادت باشد که هنوز هم من متقاعد نشده ام ...خودت هم میدانی که تو را چقدر دوست دارم و تا چه اندازه از هم کلامی با تو لذت میبرم ...من تو را به نمایندگی از نسلت که همیشه سنگ اونها رو به سینه میزدی دوست دارم ...تو هم بیا به نمایندگی از نسل پر شورت کمی هم به ما عنایت داشته باش ...ما از شما فقط کمی توجه طلبکاریم ...حرفهای تو رو همیشه به خاطر خواهم داشت ...اما رفیق ...تو من بدهکاری ..خیلی هم بدهکاری ...به من صد تا داستان درجه یک ...یک وبلاگ پر مخاطب...به اندازه یک عمر خاطره ...هزاران نوشته که باید در باب شهدا و جانبازان باشد ...و چند نوشته برای همین وبلاگ ..بدهکاری ...بدهکاری...و نمیتونی از این بدهی فرار کنی ..نمیخوای که نصفه شبی بیام تو خوابت و خواب خوبتو خراب کنم ؟

جور دیگر باید دید ...جور دیگر باید دید ...جور دیگر باید دید ...ها ناهید ؟ چرا من اینقدر خودم رو نسبت به تو نزدیک حس میکنم ؟...چه چیزی توی نوشته های توست که تا این حد منو آرام میکنه ؟...ببین ..اصلا موضوع و نثر و اندیشه نوشته هات مهم نیست ...نمیدونم اما همیشه این حس رو دارم که نسبت به تو یک همذات پنداری عمیق و دلچسب دارم ...در این دنیای مجازی بهارم را به تو سپردم ...و خاطراتم را که هماره در ذهنت آنها را حفظ کن ...نمیدانم اجازه دارم که تو را خواهرم بدانم یا نه ؟ اما ناهید خوبم بدان که همیشه چشمهای برادر تو که امپراطور بود از جهانی دیگر مراقب توست ...شک نکن که مراقبت از تو تکلیف من است ...دیدن روزهای خوب در زندگیت آرزویم ...غمهایت دغدغه هایم ...رنجی که میکشی دل نگرانیم ...و نگاه امیدوارت چشم اندازم خواهد بود ...صدایم کنی ..جوابت میدهم ...خوب بمان و عاشق بمان و عاشقانه هایت را زمزمه کن ...غروب روزهای جمعه ...دلم میگرفت ...حس خفگی...دلشوره ...ناامیدی...ترس از فرداها ...همه و همه یقه ام را میگرفت و رهایم نمیکرد ...در این مواقع به خودم میگفتم : هی دانی ! ..پاشو برو سراغ کامپیوتر...ناهید هست ...می آمدم و وبلاگت را باز میکردم و میخواندم ..بارها و بارها ...و بعد آرام میشدم ...حس اینکه کسی هست ...کسی پشت این صفحه مانیتور که من منتظرش هستم او منتظرم هست ...کسی که دوستش دارم . کسی که دوستم دارد ...های ناهید !...ناهیدم ...دیگر پشت شیشه مانیتورت دنبال من نباش ...حالا میتوانی به آسمان نگاه کنی و آرام صدایم بزنی و اگر خوب گوشهایت را باز کنی صدای پاسخ مرا هم خواهی شنید ...ناهید خوبم ...کلمات و جملات وسیله ای هستند تا ما را به هم نزدیک کنند ...ابزار ارتباط مایند ...پلی که ما را به هم می رساند ...اما در نبود این واژه ها چیزی فراتر هست ...سکوت ...مکثی عمیق ...این همان مفهوم ژرف نوع دوستی و انسان مداری نیست ؟ ناهیدم ..خواهرم ( اوه ...اگر بدانی با نوشتن این واژه خواهرم و خطابم به تو چقدر حس خوبی پیدا کردم ) به چشمهایت ...به روح لطیفت ...به همان حس خوبی که در من و تو پیوندی این چنین ماندگار ساخت سوگند ...امپراطور ژولیس سزار ...تنهائیهای تو را خط میزند و سکوت تو را با نجوای خاطره اش ترکی میاندازد ...خواهی دید ..خواهی دید ...دوستت دارم .

یه مسافر !...دوست خوبم ..از بعد زمانی تازه ای ...و از بعد معنائی کهنه ای ...من حتم تو را بارها دیده ام ...در فکه...سومار...فاو...کوزران...سر پل ذهاب...طلایه ...عکست را که دیدم ...در همان نگاه اول چشمهایت برایم آشنا بود ..تداعی نگاه همسنگرانم را داشت ...حسی به من میگوید که تو بازتاب همان روزهای باشکوهی ...نمیدانم در آن زمان چه میکردی و کجا بودی ..اما یقین دارم که دلت با من و امثال من بود ...میتوانم به تو اعتماد کنم و مطمئن باشم که از تو چیزی بخواهم و تو با خلوص و صداقت نابت یاریم کنی ...یه مسافر عزیزم ...یادت باشد که من مهم نیستم ...سزار کسی نیست ...اصل اندیشه و تفکر ماست که قبلا هم برایت گفته ام ...میراث من برای تو تنها حس غربتی است که دارم ...اگر بدانی که این روزها و سالی که گذشت چقدر غریب بودم ...اگر بدانی ...از تو میخواهم که تلاش و همتت بر این باشد که این غبار غربت را از تصویر من و دیگران بزدائی ...تکلیف تو روشن است ...ارائه یک تصویر واقعی از رزمندگان و دلیران و قهرمانان این کشور ...خیلیها دارند با بهانه حفظ ارزشهای دفاع مقدس تیشه به ریشه فرهنگ مقدس ترین دوره تاریخی کشورمان میزنند ...از تو میخواهم به سهم خودت در برابر این هجوم ناجوانمردانه مقابله کنی و در راه فرهنگ سازی بسیجی واقعی این مرز و بوم با همه جان و مال و توانت جهاد کنی ... وقتی از گردنه کوزران بعد از مرصاد آمدم تهران تا به امروز بیقرارم .و هر روز که گذشت بیشتر در این شهر احساس غریبه بودن داشتم . باورت باشد که در همین روزهای گذشته وقتی در خیابان قدم میزدم خوب به چشمان مردم نگاه میکردم . دریغ از یک نگاه آشنا . دریغ از یک هوای تازه . چرا اینگونه شد ؟ چه کسی مقصر است ؟ چند سال پیش رفته بودم آلمان ...مصادف شد با یکی از سالگردهای جنگ جهانی دوم که البته در آن آلمان و سربازانش نیروهای متخاصم و دشمنان بشیریت به حساب می آیند . اما اگر بدانی مردم برای آن سربازان متجاوز چه کردند ...شهر را آذین بسته بودند . در هر خیابان و کوچه که میرفتی پر بود از عکس سربازان و مردم با جان و دل در مراسم مربوط به آنها شرکت می کردند . چند سرباز آن دوره که امروز پیر و فرتوت بودند توسط مردم به نشانه قدردانی از دیگر سربازان مورد تکریم و احترام قرار گرفتند . مردم دست و صورت آنها را غرقه بوسه می کردند ...اما من که متخاصم نبودم ؟ من و دیگران عاشقانه دفاع کردیم ...فقط دفاع کردیم ...اما امروز گاهی احساس میکنم که مردم به من به صورت یک دشمن نگاه می کنند . و این دردناک ترین بخش زندگی من بود ...مسافر خوبم ...فاصله من با نسل امروز عمیق و طولانی شده است و با هم حتی نمیتوانیم حرف بزنیم ...تو که جدال کلامی من با محمد را هنوز به خاطر داری ؟ ...تو و محمد و دیگران باید کاری بکنید ...باید چهره واقعی ما را مردم ببینند ...در طول سالیان گذشته با دوستان آن دوره هر هفته گرد هم می آمدیم و فقط به حال و روزمان گریه می کردیم ...این غربت نیست ؟ این ظلم نیست ؟ این نامردی و بی مرامی و بی معرفتی نیست ؟ ..کاری بکنید ...کاری بکنید ...اجازه ندهید که تاریخ بی رحم خاطره ما را ببلعد ...یه مسافر مهربانم ...میدانم که خیلی دلت میخواست با این حقیر خارج از این دنیای مجازی ارتباطی برقرار کنی ...خوب من !....اگر کمی دقت کنی مرا خواهی یافت ..من دقیقا کنار توام... در قلبت ...در روحت...در اندیشه ات ...در نفسهایت ...سزار نماینده نسلی است که یاد گرفته در سکوت و گمنامی حرکت کند و زندگی کند و بمیرد ...اجازه بده من همچون رفقایم غریب بمانیم ...که این غربت برایمان از هر چیزی در این جهان عزیزتر است ... تو یه مسافر عزیزم برای من حکم همسنگرانم را داری که میتوانم تمام زندگیم را به تو بسپارم و بروم . تنها در زندگیم هم رزم هایم بودند که چنین قابلیتی را داشتند . امانت دارانی بزرگ . کسانی که کشورمان را در دستشان گذاشتیم و آنان با جان و خون خود این امانت را حفظ کردند . و من هم به خودم اجازه میدهم که تو را برادرم خطاب کنم و آنچه از خودم باقی است را به تو بسپارم ...و این را هم به تو بگویم که تو به انتهای سفر رسیده ای ...مقصد نزدیک است ....نگاه کن ...خوب نگاه کن ...این منم که دارم برایت دست تکان میدهم ...زمان را تاب بیاور ...دیدار نزدیک است ...دیدار ...دیدار...دیدار...

یک پیرو از جنس احساس ...اگر خاطرت باشد آخرین کامنتی که برایم گذاشتی یک کلمه بیشتر نبود : سلام !....خودت در باره خودت تعبیری زیبا داری ...آخرین گفتگویمان برایم گفتی ...یک تعبیر شاعرانه و با احساس ...من هنوز هم منتظر کامنتهای تو هستم ...اما دلم میخواهد پاسخ کامنت آخرت را اینجا بدهم : خداحافظ ! تا سلامی دوباره شاید ...!

قدیری ...نمیدانم کتاب شازده کوچولوی اگزوپری را خوانده ای یا نه ؟ چه سوال عبثی ...حتم که تا حالا صدها بار خوانده ای ..بیا یک بار هم که شده به یاد من ژولیس سزار امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی آن را بخوان ...با صدای بلند بخوان ... (از دیروز گاز خردل شنوائی مرا مختل کرده ) ...بلند بخوان و شمرده ..میخواهم چشمهایم را ببندم و گوش کنم و مست شوم ...به این جمله که رسیدی : آنچه اصل است از دیده پنهان است ...مکث کن ...سکوت ...فکر کن ...فکر کن ...فکر کن ...فکر کن ...

ماهی سیاه کوچولو ...به من نگاه کن ...به من ...و حالا خوب گوش کن : از بخت یاری ماست شاید که آنچه میخواهیم یا به دست نمی آید و یا از دست می گریزد ...خوشبختی تو آرزوی من است ...به شاگردانت هم سلام برسان ...تا وقتی دیگر ...

راحیلا ! نه که فکر کنی من بد قولم ...نه ...باورت باشد که منتظر بودم کمی حالم بهتر شود تا یک روز صبح بیایم و گفتگوی نیمه تمام را تمام کنیم ...قسمت نشد ...حسرت این دیدار هم ماند روی دلم ...مثل همه آن نرسیدنها ..نشدنها ...یکی از این شبها می آیم و با هم حرف میزنیم ...مفصل ...و من با تمام دقت گوش میکنم ...میدانم که حرفهای زیادی داری که باید گوش کنم ...می آیم ...قول میدهم ...قرار ما ...سر جاده رویاهای مه آلود و سیال تو ...

یکی مثل تو ...دیر آمدی و زود رفتی ...میدانی که من پیگیر نوشته های تو می مانم ...خواننده  سمج پستهای وبلاگ تو می مانم ..بی معرفتی اگر در این حرف من ذره ای شک کنی ...من همیشه فکر میکردم که تو چیزی میخوای به من بگی ولی هر بار طفره می رفتی ...راستی تو چه میخواستی به من بگوئی ...چه ؟

بغض گرفته ...سر منشا این اندوه بی پایان تو کجاست ؟ خیلی به این موضوع فکر کردم و هر بار که به وبلاگت آمدم دنبال پاسخ این پرسش بودم ...قبول کن که رنج تو با اندوه من در یک خط هستند ...برای همین هم نوشته های تو رو با دقت میخوندم و مطمئن هستم که تو هم همینگونه بودی ...هنوز هیچی نشده دلم برات تنگ شده ...میبینی که چقدر نازک دلم ...فراموشت نمیکنم ...حتی اگر در خاطره تو مشمول عبور زمان شوم ...شادی را برایت میخواهم و لبخندی تازه و عمیق را که روحت را جلا بدهد ...به امید روزی که بغضت بترکد و اشگهایت جاری باشد و بشوید هر چه غم و درد را از دل مهربانت ...بیا با هم بخندیم ...باشه ؟

آقا حامد ! رابین هود را آزاد کن ...و دلت را ...پرواز را تجربه کن ...پرواز را ...

پرواز عزیزم ! ...بالهای من که شکست و ما ماندیم در زمین ...تو که پروازی و در آسمانی ...سلام مرا به ابرها برسان و بگو به وقت باریدن شما ...من هم خواهم بارید ..شاید آن وقت سبک تر باشم و با نسیمی از زمین دل بکنم و سیال و ساده و سبک آسمانی بشوم ...دستم را بگیر...پریدن و پرواز را به من بگو ...به من بگو...

یکی مثل بهار ...در یک غروب دلگیر ...وقتی که امیدت دارد در پشت کوههای اندوهت فرو میرود ...او می آید ...همانی که دوستش داری ..همانی که عاشقی ..می آید و دستت را می گیرد و با خودش میبرد به سرزمین آرزوهای دورت ...و تو آرام میشوی ...به تو قول میدهم ...در یک غروب ...

شادی مهربان ..گفته بودی میخواهی بروی که تنها باشی و گریه کنی ...گفته بودی که سلامت را پاسخ گویم ...دلت را به من بده ... با قلبت این جملات را بخوان ...: زندگی تو راه درازی است که باید آن را طی کنی ...زندگی جبر بزرگ حیات ماست و انسان بودن مهمترین تکلیف و بار سنگین دوشهای فرسوده امان ...و مرگ نیز فرجام همه ما ...بزرگ بودن و با شکوه زندگی کردن ما را به مرگی با عزت می رساند ...خوب باش و مهربان و ایثارگر و عاشقانه نفس بکش و چون نام بلندت شادی وار قدم بزن ...زندگی کن ...زندگی کن ...زندگی کن ...

سید محسن ...خدا قوت ...همرزم و همسنگر عزیزم ...میدانم که تو هم به زودی سفر خواهی کرد . همچون یه مسافر ...میدانم که دلت دارد بال بال میزند ...نویدت میدهم که به زودی خاکریز را عبور میکنی ..معبر را با یاد خدا باز میکنی ...اسم شب ..یا رقیه بنت الهدی است ...فراموشت نشود ...کنار دروازه رضوان جد بزرگوارت بیقرار توست ...من همانجا ایستاده ام به استقبالت ...وقتی آمدی شفاعتم را نزد مادرت تقاضامندم ...یادت نرود ...

شکوفه یاس ...التماس دعا دارم ...هر وقت حالت حال آسمانی بود ..مرا از یاد مبر..میدانم که دلت صاف و دعایت مستجاب است ...بی مرامی است اگر در شبهای قدر و ایام محرم ..زمانی که چشمهایت خیس است ...یادی از امپراطور نکنی ..بی مرامی است ...

جکی عزیزم ...شدیم رفیق نمیراه در وبلاگ مهرورزی ...جای مرا خالی نگه دار ...مطمئن باش که من همیشه خودم را عضوی کوچک از جمع دوستانه شما میدانم ...نام حقیر من در کنار شما فرصتی است برای اینکه به خود ببالم از همراهی بزرگانی چون شما...

و اما کافر !.............................................................................همین ...باشه ؟

رفقای زیادی نامشان در این مقال خالی است که البته نشان از بی کفایتی من دارد که نتوانستم حضورشان را آنچنان که باید دریابم و برایشان اینک چند جمله ای بنویسم ...دوستانی چون : امین و سارا ...ملینا... مینا...رضوان ...ستاره ...سید ..حاج حمید ...ساکاریس...کاکتوس...دنیز...نیلوفر...ساحل...وحید...آتش عشق...علی ...آفتاب پرست ...علیرضا...گناه مقدس...بهار...مکافات...الهام...امیر...ستایش....و خیلیهای دیگر...که یکی از یکی بهتر و عزیزتر...که ممکن است نامشان را نبرده باشم ..اما در قلب من جا دارند ...چون دوستشان دارم ...و میدانم که دوستم دارند ...و این راز ارتباط ماست ...چیزی که در زمانه امروز کیمیاست و ما باید خیلی خوشبخت باشیم که این مهر بیکران را اینگونه سهل به دست آورده ایم ...

آدمی را با زخمهایش و دردهایش و دغدغه هایش میشناسند . امپراطور نگرانیهایش را هم با خودش می برد . هماره در طول زندگیم زنان را مظلوم یافتم . مادرم و خواهرانم و دیگرانی که میشناختم شانه هایش از بار سنگین زن بودن خمیده بود . تاریخی که به اینان جفا کرد . زمانه ای که زنان را تبدیل به ابزارهای خود ساخت و با هزاران شعار جذاب  زنجیرهای اسارت را بر پایشان محکم تر کرد . توصیه میکنم که حداقل شما بنا را بر این بگذارید که خارج از فرهنگ منحرف و غلط این کشور در احقاق حقوق از دسته رفته اشان بکوشید . منزلت زن شان خداست . آفرینش و خلق کردن از صفات خداوند است که به زنان امانت داد . و این بزرگترین ودیعه خدا در میان ما انسانهاست . یادتان باشد که عشق بالاترین درجه حیات است و عاشقی اوج پرواز آدمی . عاشقانه بودن را بخواهید . دلتان برای کسی باشد که صادقانه با او رفتار کرده اید . هرگز از شکستهای عاطفی سرخورده نباشید . خصلت عشق نرسیدن است و جوهره آن فراق . دم خود عاشقی را گرم . هر زمان که عاشق بودم جهانم زیباتر بود . نگاهم شفاف تر و دلم پاک تر . ریسمانی که ما را به دنیا متصل می کند عشق است . قلب زخمی عاشق را خدا دوست دارد . اشگهایش در فراق یار . ناله ها و مویه هایش در دلتنگیهای حسرت خیز . نگاه پریشانش به امتداد غروب تقدیر و همه و همه نزد خداوند عزیز و محترم است . روزهای عاشقی بدانید که جهان مال شماست . خوشا به عشق . خوشا به عاشقی .

آنچه مرا بیش از پیش آزرد و مهمترین نگرانی و دغدغه ام بود  نه دردها و رنجهای جسمانی که  شبهای بسیاری از درد نخوابیدم . روزهای بیشماری خودم را در اتاقی زندانی کردم تا کسی ناله های مرا نشنود . و امروز میتوانم به جرات بگویم که هیچ کس جز بهارم دردهای مرا ندید وصدای ناله ام را نشنید و برای همین به قولی که آن روزها به دوستانم دادم وفا کردم . ( قرار ما این بود ...اگر شهید شدیم هوای دیگران را داشته باشیم ...اگر زخمی شدیم ...هرگز اجازه ندهیم مردم صدای ناله ما بشنوند و دلشان برای ما بسوزد که دلسوزی بر ما حرام است و اگر سالم ماندیم همیشه خدا را شکر کنیم و قدر سلامتیمان را بدانیم ) رنج من از گاز خردلی که در سالیان گذشته در درون من می خرامید و مرا ذوب میکرد نیست . من از مردمم گلایه دارم . مردمی که به خاطرشان زندگی کردم و حالا می میرم . آنها بی معرفتی کردند . حق ما این نبود . حالا که نیستم میتوانم بی ترس از ریا فریاد کنم . اینجا و حالا نگویم کی بگویم ؟ خوشا به مرام و معرفت دشمن که تنها ما را میهمان یک لقمه خردل کرد و رفت . از آنها گلایه ای نیست . روزی که میرفتم . گلریزان بود . مردم گروه گروه در خیابانها به بدرقه ما آمده بودند . اسفند و نقل و شیرینی و اشگ حسرت بدرقه راه ما بود . آن روز یادم هست صدها نفر به نوبت صورت نوجوانی مرا بوسیدند و من با آن بوسه ها به خاکریزها رفتم . دوستان و یارانم نیز اینگونه به جبهه آمده بودند . ایستادیم و جنگیدیم . برای حفظ خاکمان . برای اینکه یک متر از این زمین زیر پای عرب جماعت نباشد . برای اینکه میترسیدیم که ناموس خواهران و مادرانمان به تاراج رود . این کابوس ترسناکی بود . پس ماندیم . بهترین دوستانم رفتند . نمیدانم تا حالا دیده اید کسی که تا جانتان دوستش دارید جلوی چشمتان پرپر شود و برود ؟ تا حالا شده کسی دستتان را بگیرد و لرز مرگ تمام جسمش را بگیرد و تو هم همراه با او بلرزی تا آرام گیرد . تا آرام گیری ؟ اما صبر کردیم . با خودم می گفتم این تکلیف ماست . این تقدیر ماست . اما روزی که بازگشتم . تاکسی که مرا از ترمینال جنوب تا خانه ام آورد 100 تومان بیشتر گرفت . چون می گفت باید ماشینش را ببرد کارواش . گرد و غبار لباس خاکی من را میخواست بشوید !!!

همان روز باید می فهمیدم که چه اتفاقی افتاده ...اما طول کشید ...زمان لازم بود ...همین چندی پیش آژانس گرفته بودم تا بروم جائی ..راننده پسر جوانی بود که حتی خاطره آژیر خطر را هم در ذهن نداشت . ریه هایم به خاطر هوای بد تحریک شد و سرفه ها به من حمله کردند . از حالم سوال کرد . ( کم پیش می آید که وضعیت جسمانیم را برای کسی توضیح بدهم ...اما آن شب انگار کسی دیگر با زبان من گفت ...گوئی قرار بود من چیزی را درک کنم و بفهمم با تمام وجود ) گفتم که جانباز شیمیائی هستم و نگران نباشد و این حالم طبیعی است . سکوت کرد ...به سرعت ظبط ماشینش را خاموش کرد و خودش را جمع و جور نمود ...وارد اتوبان که شدیم ...حالم بدتر شد ...سرفه ها امانم را بریده بودند ...ایستاد و مرا پیاده کرد و گفت که ممکن است حالم بهم بخورد و ماشینش کثیف شود و او چندشش میشود ...و...رفت ...من تنها در شبی سرد ..کنار اتوبان ایستاده بودم و با خودم فکر میکردم که : چرا ؟ پدر و مادر او مگر از ما برایش نگفته اند ؟ معلمانش چه ؟ ...

البته من و دیگران به خاطر توجه و قدرشناسی مردم نرفتیم که امروز طلبکار باشیم که تاج به سرمان بگذارند ...نه ..ما وظیف خود را انجام دادیم ...معامله ما با دیگری بود و سودش را هم می بریم ...اما وظیفه دیگران چه میشود ؟ من همه هراسم از مردمی است که چه زود همه چیز را فراموش کرد . فرزندان خود را به وقت نیاز در برابر آتش فرستاد ...و حالا حتی از یادآوری آن روزها هم ابا دارد ...درد من گدائی محبت از مردم نیست ...محبت واقعی از سوی خداست که به اندازه کافی و حتی بیش از ظرفیت به من ارزانی داشته و شاکرم ..من میخواهم بدانم که فرزندان ما چرا اینگونه تلخ با ما برخورد کردند ..من نگران آینده آنانم ..میترسم که مفهوم آدمیت گم شود ...ما همیشه غربیها را متهم میکنیم به خشونت و نداشتن مهر خانوادگی و اجتماعی ...ما که از عرفان شرق بهره گرفته ایم ...و اگر تمدن نداریم معرفت داریم ...و ادعای خوب بودنمان تمام دنیا را گرفته ...چکار کردیم برای فرزندانی که جانشان را برای سلامتی ما دادند ؟ باور کنید دوستان ...این که میگویم اغراق نیست ...پرستاران و پزشکان غرب ( مدتی در بیمارستانی در آلمان بستری بودم ) صدها برابر به من محبت بیشتری داشتند تا پرستاران و پزشکان وطنم ...پارسال که در بیمارستان بستری بودم ...با آنکه من خود پزشکم ...اما چنان سخت و بی رحم و با خشونت با ما برخورد شد که من به این نتیجه رسیدم که مردم ما را فراموش نکرده اند بلکه ما را به عنوان دشمنان اصلی خود بازشناخته اند ...در آلمان پرستاری بود که تا دیر وقت و حتی بعد از ساعت کاریش می ماند و کارهای مرا انجام می داد . چنان با من برخورد میکرد که من هیچ وقت در مقابل او حس بدی نداشتم و با خیال راحت مشکلات جسمانیم را می گفتم وقتی از او دلیل این همه محبت را پرسیدم . جواب داد : شما در سن کم و نوجوانی برای مردمت و کشورت جانت را به دست گرفتی ..تو یک قهرمانی و برای همه مردم جهان قابل احترام ...اما در همین بیمارستان ......سه شب و روز تشنگی را به جان خریدم و آب نخوردم ...میترسیدم که آب و غذا بخورم و بعد مجبور به دفع آن شوم ...تشنگی و گرسنگی را آسان تر از دیدن چهره و غر زدنها و توهینهای پرستاران میدانستم ...

عزیزان من ..سیاست و مذهب را به این بحث مخلوط نکنیم ...فرزندان این کشور بودند شهدا ! ...قهرمانان این کشورند جانبازان ! ...قدر اینها را بدانید ...اینان با عشق به شما رفتند ...با عشق به شما ..باور آنها باور خودتان است ...فرهنگ سازی آنان ...یعنی ایجاد فرهنگ وطن پرستی ...احیای غرور ملی ...امید به اینکه روزی برسد که هیچ جانبازی از جانباز بودنش خجالت نکشد ...خدا نیاورد روزی را که رزمنده ای از رزمش پشیمان باشد ...آن روز روز مرگ ملت ماست ...بیائید دست به دست یکدیگر بدهید ..باید از یک جائی شروع شود ...همین وبلاگ ...سرزمین آبهای همیشه آبی میتواند میعادگاه پیمان شما باشد ...عهد ببندید که برای حفظ و حراست فرهنگ و ارزشهای کشورتان کوشا باشید ...به خودتان بگوئید ...بعد به دیگران ...زندگی کنید ...خوش باشید ...لذت ببرید ...اما فراموشکار نباشید ...قدر شناسی را یاد بگیرید و یاد بدهید ...

رزمندگان و سربازانی که در طول هشت سال برای بقای اندیشه آزادگی و حفظ تمامیت خاک مقدس ایران عزیزمان تا پای جان رفتند ..قهرمانان واقعی و ابدی این کشورند ...اجازه ندهید مرور زمان و مشگلات زندگی و مسائل سیاسی و اجتماعی یاد آنان را غبار بگیرد ...دنیای مجازی که به اعتقادم محلی است که همه میتوانند آزادانه تفکرات و مرامهای خود را انتشار دهند بهترین وسیله و رسانه برای یادآوری خاطره آنان است ...شما دوستان وبلاگ نویسم در ترویج این فرهنگ تکلیف دارید ...آزاده باشید و منصف و قدردان و عاشق ...

نمیخواهم بیش از این آزارتان بدهم ...باز هم طبق معمول نوشته من طولانی شد ...به بزرگی خودتان ببخشید ...من دلم برای تک تک شما تنگ میشود ...قرار ما همیشه همینجا ...سرزمین آبهای همیشه آبی را به نفر به نفر شما سپردم ...امانت دار خوبی باشید ...اگر چه دیگر سزار نیست ...اما شما هر کدام امپراطور بزرگی هستید ...و امروز این سرزمین دهها و صدها امپراطور دارد ...

شب چهارشنبه ...هر هفته ...شب بزرگی برای من بود و هست ...هر وقت دلم برای شهدا تنگ می شد ..در چنین شبی می رفتم به مسجد مقدس جمکران و نماز امام زمان میخواندم ...و در سجده آخر پس از صد صلوات اسم شهیدی را که دلم برایش تنگ بود ...صد بار میخواندم و بعد دعای توسلی هم ضمیمه میکردم و شب در خواب با آن شهید تا صبح صفا میکردم ...یاد شهدا خود ثوابی بسیار دارد ...حال این افتخار نصیب حقیر هم شد ...بدانید این کمترین همیشه به یادتان است و شما را همانطور که تنهایم نگذاشتید ...تنها نمی گذارم ...

برایتان خوشبختی و موفقیت و زندگی شادی را آرزو دارم ...و حرف آخر :

- سلام ...

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384زمان 0:18  امپراطور ژولیس سزار  | 


چه باید کرد ؟

امپراطور ژولیس سزار در  تاریخ 20 / 9 / 138۴یکشنبه ساعت ۳۰/۲۳ تاج گذاری نمود و برای همیشه به سرزمین آبهای همیشه آبی پیوست .

دانی ! شهید شد . دانی عزیز  رفت !

بنا به وصیت شهید او فردا در یکی از شهرهای جنوبی کشور  کنار ساحل دریا و در جوار دوستان دوران کودکی اش که در زمان جنگ به شهادت رسیده بودند به خاک سپرده خواهد شد ( اگر چه او در یکی از یادداشتهایش قید کرده که خاک او را نمی پذیرد و تنها دریاست که میتواند محل دفن امپراطور باشد ) . سزار تنها از افراد نزدیک خانواده و تعدادی از یارانش نام برده است که اجازه حضور در محل تشیع و سپس دفن او دارند . امپراطور شب قبل برای چند دقیقه به هوش آمد . فرمانده او و تنی چند از دوستان همرزمش کنار او بودند . سزار تنها نگاهی میکند و جملاتی میگوید که قابل فهم نبود است . اما فرمانده او میگوید از لابلای چند جمله اش کلمه رقیه را شنیده است . همه ما و شما میدانیم که دانی تا چه حد عاشقانه حضرت رقیه را دوست داشت . دوستان و همرزمانش میگویند وقتی روضه حضرت رقیه خوانده میشد او سر از پا نمی شناخت و از خود بی خود میشد . قطعا در آخرین لحظات ...نمیدانم ..نمیدانم ...

شهید بزرگوار وصیت نامه ای برای دوستان و یارانش در دنیای اینترنت باقی گذاشته است . علاقمندان در روز پنجشنبه میتوانند این نوشته را در همین وبلاگ بخوانند . خواهش میکنم به دوستان دیگر هم اطلاع دهید . روز پنجشنبه خواندن وصیت نامه سزار در همین وبلاگ به گونه ای مراسم یادبود او هم هست . تلاش کنیم متناسب با شان امپراطور شهید این مراسم برگزار شود . قبل از آنکه به بیمارستان رود در باره وبلاگش حرف زد . می گفت : من این رسانه را دوست دارم به خاطر همه خوبیها و بدیهایش . پر از سوء تفاهم است . پر از اشتباهات و خطاهای انسانی است . اما بهترین دوستانم خوانندگان وبلاگم هستند . اگر من زنده بر نگردم میخواهم این وبلاگ ادامه پیدا کند و مطمئن باش آنقدر به خدا غر و نق میزنم که هر روز اجازه بدهد برای چند دقیقه هم که شده بیایم و وبلاگ دوستانم را بخوانم و لذت ببرم و بعد بروم سراغ کامنتهایم و بخوانم و اگر شد شبها به خواب آنان بروم و جواب کامنتشان را حضوری بدهم . من رابطه ام با این دنیا یه این وسیله همیشه برقرار میشود .

امپراطور دعایش مستجاب شد و اینک در جوار دوستان و شهدا به آرامش رسیده است . اما سوال من دردمند و پریشان و دل سوخته این است که تکلیف ما بازماندگان و دوست داران سزار چیست ؟ چه باید کرد ؟

یاران و دوستان امپراطور : 

قرار ما همیشه در همین جا . به من بگوئید که چگونه باید سرزمین آبهای همیشه آبی را حفظ کنیم . این وبلاگ امانتی در دست من است . کمکم کنید ...کمکم کنید ...نمیتوانم این حجم متراکم درد را تاب بیاورم . کمکم کنید . خواش میکنم . بیش از این قادر به نوشتن نیستم . بدرود !

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384زمان 18:52  امپراطور ژولیس سزار  | 



سزار - همان روزی که پست قبلیش را نوشت ( ۱۳/۹/۱۳۸۴) و به همه سلام داد و اما ...
برای امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی دعا کنید
رفتن و ماندن ...میدانم تو خود برای رفتنت دعا کرده ای ..بیائید دوستان ما برای ماندنش دعا کنیم ...

وارد بخش سی سی یو که شد سه بیمار در جدال با مرگ بودند ..نفس امپراطور که پخش شد ...ساعتی بعد هر سه به هوش آمدند و او تنها در روی تخت ...بی لشگریان و مردمانش با هجوم سربازان مرگ در ستیز بود ...آنانی که دم مسیح وار تو را دیدند ...میپرسند او کیست و من و همه همراهانت بی درنگ می گفتیم ژولیس سزار امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی است ...سزارم ...آقای من ...امپراطورم ...تو نفست شفاست ...برای خود چه خواسته ای ؟ کاش میدانستم ...کاش می فهمیدم ...کاش رسم و رسوم امپراطوران را قادر به درک بودم ...کاش ...

ای کاش هیچ گاه قدم به این سرزمین نمی گذاشتم و بی درنگ از این سرزمین عبور می کردم و دل در گرو سزار نمی گذاشتم که اکنون اینگونه اینجا غریب و تنها بمانم .

امپراطورم !

این سرزمین که روزگاری وعدگاه ما بود اکنون برایم ماتمکده ای بیش نیست . چگونه ممکن است خدایان تو و خدای مهربان من که تو را هدیه ام دادند اکنون که بیش از همیشه محتاجم به لطف بیکرانش این هدیه را از من باز پس گیرد ؟

خدایا به تو و به کرمت نیازمندم . به بزرگی تو ایمان دارم و بیش از همه به بخشش تو .

خدایا او را که عزیز و نور چشم من و خیلیهای دیگر است به من ببخش . میدانم که او خود از خدایانش رفتن را آرزو بود . اما از تو خدای یگانه خود میخواهم که دعایش را بی اثر کنی .

خدایا تو میتوانی دعایم را مستجاب کنی . و هم میتوانی که از کنار اشگهای بی پروای من که دیگر غریبه و آـشنا نمی شناسد بگذاری و بگذری . میتوانی التماسهای عجز آورم را نشنوی . آری میتوانی پاسخم را ندهی ! اما بدان من هم از پیش تو خواهم رفت اگر تو از پیشم بروی !

خدایا تو خود شاهدی که رنجهای بسیاری بر من گذشت و همه را تحمل کردم . حال اگر از تو بخواهم که این بار این رنج کبیر را به من ندهی و یاریم کنی که  عشق را باز شناسم . آیا تو جواب رد به من خواهی داد ؟ این با کدام قانون عدالت تو سازگار است ؟ گفته ای که دعا و زیاد خواستن را دوست داری چرا که در هر لحظه تو را در یاد خواهیم داشت :

خدایا در این روزها و در این دم نام دو عزیز مدام بر زبانم جاری است :

تو و امپراطور قلبم !

خدایا اگر او را از من بگیری می دانم که قادر به تحمل این زجر نخواهم بود و آنگاه تو را هم از دست خواهم داد . پس بگذار من همیشه به یاد تو باشم .

 

خدایا از تو میخواهم که او را با آن همه عشق به من ببخشی .

میدانم که بسیار کسانی هستند که برای سلامتیش دست به دعا برده اند .

من هیچ... دعای این همه بنده چشم به راه را هم بی جواب خواهی گذاشت ؟

سزارم ! آقای من ! دانی عزیزم !

نمیگذارند که به دیدنت بیایم . تنها حاج حسین فرمانده ات که میدانم او را از همه بیش تر دوست داری رخصت حضور را پیدا کرد . از پشت شیشه ها دیدم که دستانت را گرفت و سرش را بر سینه ات گذاشت و شانه هایش لرزید . دوست خوبت حاج محمود خان معروف برایمان گفت که این فرمانده را هرگز برای هیچ کدام از بچه هایش و سربازانش اینگونه بیقرار ندیده است . فرمانده که از اتاق بیرون آمد صورتش خیس بود و شکسته بود و من از نگاهش نتوانستم رد و نشانی از تو بگیرم . چقدر شماها آدمهای غریب و غیر قابل شناختی هستید و من نمیتوانم شما را بشناسم . از عصر دوستانت آرام آرام پیدایشان شد . ویلچر سوارها . جانبازان شیمیائی . همکاران پزشکت با آن کت شلوارهای تمیز . و خیلیهای دیگر که نه من ونه هیچ کس آنها را نمیشناخت . جمع ناهمگون ! چهره های مذهبی و بسیجی با کرواتیها معجونی را تشکیل داده بودند که تنها نقطه اشتراکشان تو هستی . قرار به دعای کمیل دارند در نمازخانه بیمارستان بخواند . میگوید به عشق تو میخواند . همه اینها میخواهند برای تو دست به آسمان بلند کنند . تو خودت نمیخواهی در این مراسم حضور داشته باشی ؟

امپراطور تو هستی و لباس میزبانی هم برازنده توست .

یاران و دوستان !

بیائید امشب ما هم با این جماعت دلمان را یکی کنیم و کمیل بخوانیم و دعا کنیم .

همراهان سزار در این سرزمین عشق و شیدائی و مهر :

سزار قبی از آنکه به اتاق عمل برود خواسته عجیبی از من خواست . که من پیامها و کامنتهای سرزمینش را بنویسم و بعد برایش بخوانم . من حسودیم میشود به یارانش . او خودش را امپراطوری میدانست که با یارانش در این دنیای مجازی حس آرامش داشت . دوستان نادیده اش را بیش از آنان که بارها در طی سالیان گذشته دیده و لمس کرده دوست می دارد . می گفت :

- به این رفقای ناآشنا . دل بسته ام و  می دانم آنان نیز اینگونه اند .

باشد روزی که من پیام رسان یارانش در اینجا نباشم و او خود بیاید و صفحه نظراتش را باز نماید و با هر پیام ذوق کند و سرمست از شادی شود .

تا آن روز که انشاء الله زیاد دور نیست .             

بهار رضا زاده

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  جمعه هجدهم آذر 1384زمان 7:17  امپراطور ژولیس سزار  | 

امپراطور باشی و اینگونه جا بزنی ؟!...درد دو چندان که نه... صد و هزار برابر است ...با خودم میگویم حتم اگر این نام ژولیس سزار به بخت من نبود و تاج امپراطوری بر سرم و نبود امید مردم سرزمین آبهای همیشه آبی به فرمانهای من ...سرم را میگذاشتم روی تخته سنگی و فریادی میزدم تا دل سنگ بپوکد از این همه هجر ...از این همه فراق ...از این همه بی کسی و غم ...حیف و خیلی افسوس که باید تاب بیاورم و سرم را بالا نگه دارم تا مباد هرگز از روی من ناامیدی بتراود ...سخت است ...میدانم که طاقت ندارم ...به همین خاطر است که اینگونه دزدانه آمده ام در این دنیای مجازی و زیر چتر وبلاگ نویسی نا آشنا مویه میکنم و برایتان که نمی شناسیدم و من نیز شما را !...دل جرات پیدا کردم ...از بس به خودم نهیب زدم که آی ! ژولیس سزار وامانده در تقدیر شوم خود ...هی ! امپراطور گرفتار سانحه سرنوشت ...تصادف کرده ائی با بن بست فرجام خودت و بعد داری ادای آدمهای قهرمان و سلحشور را در میاوری که من چیزیم نیست ...نگاهم کنید ...چشمانم را میگویم ...در پرتوی دید من نشانی از حسرت گمشده هست ؟ خون در رگانم میخرامد و سکون و آرامشی دارم که نگو و نپرس ....ها ..لرزش دستانم را میگوئی ؟ چه فکر کردی ؟ این لرز از قرصهای آلمانی ضد خردل است...و گرنه من امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی کم نیاورده ام که هیچ ...زیادی هم روحیه به خود بسته ام ...نمی بینید چه بی خیال این برگه بستری شدن در بیمارستان را گذاشته ام زیر سرم و خودم را دارم آماده میکنم تا همین پنجشنبه بروم برای بار دوم زیر تیغ جراحی ...که باز قلبم تحت تاثیر افت و خیز های فشار خون که از ابتدائی ترین عوارض گاز خردل است... رگ چپش بسته شده و کار به دست خودم و البته دیگران داده است ...نه من نمیترسم ...چرا باید بترسم ..مگر پارسال که چهارده ساعت در اتاق عمل بودم و همین رگها را از پایم قرض گرفتند و به قلبم پیوند زدند ترسیدم ؟ ...خوب میدانم که این بار فرق دارد ...چون پی تی تی خونم به حداقل رسیده و پلاسما هم چاره نکرد و انعقاد خونم به هوا و به دعا بند است ...که این حال در شرایط عادی یک خراش ساده میتواند خطرناک باشد ...چه رسد به یک عمل جراحی ! ...باشد ...باشد...باز هم دلیل ندارد خودم را ببازم ...زندگی را دوست دارم ...هر روز صبح که از خواب بر میخزم این را تکرار میکنم که من امپراطور ژولیس سزار زندگی را دوست دارم ...دوست دارم ...دوست دارم ...و اصلا هم ادای آدمهای عرفان زده را در نمیاورم و به خودم میگویم : هی دانی ! تو بدون عشق به این زندگی حتی یک نفست هم ارزش ندارد ...خوب پس حق دارم که کمی نگران باشم ...حق ندارم ؟ به دکترم همین امروز میگفتم : تو چقدر امیدواری ؟ نگاهم کرد و لبخند زد و آرام جواب داد : تو خودت پزشکی ...گفتم : آره اما جراح نیستم ...ضمن اینکه متخصص بیماران شیمیائی هم نیستم تو به هر حال توی این چند سال بعد از جنگ برای خودت خبره شدی توی این رشته ...

با دکتر رفتیم برای نهار ..تمام مدت سعی کرد ذهن مرا از سوالی که پرسیده بودم منحرف کند ...من هم طاقتم تمام شد : هی منمصور ! ...گفتم که تو کارت خبره ای اونم فقط در ارتباط با جراحی و شیمیائی ..اما قرار نشد پا تو کفش من کنی ...حالا مثلا داری چیکار میکنی ؟ داری ذهن منو خط میزنی از سوالی که پرسیدم ...

و دکتر سرش را پائین انداخت ...هر وقت منصور سرش را پائین می اندازد یا نگران است یا ترسیده یا خجالت زده است ...فکر میکنم این بار هر سه باشد چون زیر لب زمزمه کرد: دانی ! من تو رو دوست دارم ...باور کن !

اذیتش نکردم . خودم فضا را سعی کردم عادی کنم ...چند جوک و لطیفه جدید و خاطرات بامزه منطقه هم نتوانست نه او را و نه مرا از این خاکستر حجم فکری رهائی دهد ...خودمان را زدیم به نفهمی و الکی خندیدیم و بعد قرار روز پنجشنبه را یاد آوری کرد و رفت و من هم یله شدم در خیابان با هزار مرحله دلواپسی و شک و کمی هم اندوه !

با خودم فکر میکنم آیا من اولین و یا آخرین نفری هستم که در این جهان سراسر فاجعه این چنین میان پرتگاه مرگ و عشق زندگی رها میشوم ؟ آیا جز من کس دیگری این روزها و شبهای تنهائی و هزار فکر مغشوش را تجربه نکرده است ؟ و اگر بوده اند به چه فکر میکردند ؟ ژندارک آن شبی که فردا صبحش او را به هیزمهای آتش سپردند به چه اندیشه ای خود را دلگرم کرد ؟ آن بچه بسیجی آذری ..فکر کنم مال سراب بود ...آن شب در سومار وقتی خوردیم به میدان  مین و قرار بر باز کردن معبر شد و وقت کم و محدود و بعد آن قرعه کشی عجیب و بعد  قرعه فال به نام او خورد ..( چه ذوقی میکرد آن جوان !...از اینکه لحظاتی بعد روی مینها میشد هزار تکه نا پیدا ! ) لباس از تن بیرون میکرد ...یقه اش کردم که این چه کاری است مومن ؟ با همان لهجه آذریش گفت ...این لباسها بیت المال است ...خراب نشود بهتراست ...شاید به کار کسی دیگر آمد !!!..او ...قبل از آنکه بدن نحیفش را پرت کند روی میدان به چه فکر میکرد ؟ چرا از او نپرسیدم که یک همچین روزی گیج و منگ دنبال پاسخ نباشم ؟ قطعا پاسخش همان پاسخ ژندارک باید باشد ...میدانم ..میدانم ...

چه میشود مرا ؟ ها چه شده مرد ؟ پس آن همه ادعا چه شد ؟ کو مقام امپراطوری ؟ آن شعارهای قشنگ در ستایش مرگ بزرگ و بلند چه شدند ؟ چرا پس من این همه دل نگرانم ؟ ریشه این ترس عمیق که جانم را چنگ میزند از کجاست ؟ با خودم همین چند دقیقه پیش فکر میکردم ...منکه از بچگی سرمائی بودم و با اولین سوز و سرما پناه میبردم به پالتو و بافتنی ...در این فصل سرما و زمستانی ...اگر بعد از عمل به جای اینکه راهی خانه شوم ...سرم را کج کردند و هولم دادند به چاله قبر با این یک تکه پارچه کفنی چگونه تاب بیاورم انجماد و سرمای زمین را ؟ شاید چاره آن باشد که وصیت کنم در حین دفن آن دو پتوی سربازی را که از منطقه آورده ام به یادگاری همراه من کنند ...خنده ام گرفته ...تلخ خنده ...زهر لبخند...تا حالا نمیدانستم اینگونه عاشقانه خودم را به زندگی دوخته ام ...چقدر وابستگی دارم به این خراب آباد ...چقدر کار انجام نشده سرم ریخته ...دلم برای خودم میسوزد ...دیشب داشتم برای خودم روضه میخواندم و خودمم هم تحت تاثیر سوز و گداز آن سخت گریه میکردم ...چرا تا حالا ازدواج نکردم ؟ شاید روی اعلامیه ام بنویسند جوان ناکام ...اما منکه 36 ساله ام و از جوانی مدتی است فاصله گرفته ام ...کلمه مرد ناکام هم که رسا نیست ...پس چه جوری باید مردم بفهمند که من ...!!!

می بینید چه احمقانه افکارم را برده ام به سمت سطحی ترین وقایع ...به جای اینکه بنشینم و مولوی و حافظ و شکسپیر و دورنمات و رولان بخوانم و نیچه وار حس قدرت نمایم... چسبیده ام به این فکرهای عبث...اما عجیب است ...حالا حس میکنم که چقدر همین افکار و وقایع ساده و پوچ و بی اهمیت را دوست دارم ...اصلا مگر زندگی جز این است ؟ چرا باید برای خودم تعاریف مسخره و نافهمی را ردیف کنم و زندگی را با آنها آرایش بدهم ؟ معنای زندگی همین سادگیهاست ...باور کنید !

عصری که دیدم حالم بد جوری خراب است رفتم سراغ بهار ...همه چیز را برایش گفتم از اول تا آخر ...سکوت کرد ..حرف نزد ...حس کردم دارد بغضش را فرو میخورد ...نکند که من دوباره پرخاش کنم که من نیازی به دلسوزی ندارم ...سرش را پائین انداخته بود و لب می گزید و با این فریاد عاطفی داشت مبارزه میکرد ...دلم میخواست دستش را بگیرم و بگویم : بهارم غلط کردم ...من نیاز به دلسوزی دارم ...خواهش میکنم گریه کن ..شاید در پناه اشگ تو من نیز به این دل وامانده مجالی دادم که ببارد ...اما نگفتم ..من هم لبخندی را به شکل ابلهانه ای به صورت دوختم و آرام گفتم : چیزی نشده ..خوب بلاخره هر چیزی یه شروع داره ویه پایان ...

سرش را بالا گرفت و زل زد به من ...فهمیدم چه میگوید خودم هم موافقم :...اصلا هم این جوری نیست ...یک تراژدی داشت اتفاق می افتاد و بدبختانه قهرمان رل اولش هم من بودم و حالا داشتم سعی میکردم به خودم و به او و به دیگران حالی کنم چیز خاصی نیست ...

( چقدر مسخره : چیز خاصی نیست !!)...کلید وبلاگم را به او دادم ...دلم نمیخواست با نبودن من ..هر چند به صورت موقت ..وبلاگم تعطیل شود ...از او خواستم که هر چند روز یک بار یادداشتهای امپراطور را ورق بزند ...با نوشته ای از خودش و یا من ...فرقی ندارد ...مهم این است که این دفتر باز باشد ...به این نتیجه رسیده ام که وبلاگم را در حال حاضر از همه چیز بیشتر دوست دارم ..به خاطر آدمهای که در این جا دوستان منند ...برای بهار گفتم که خوانندگان وبلاگ من بهترین دوستان نادیده منند ...و دوستشان دارم ..خیلی !..دوری آنها را تاب ندارم ...دلم برایشان تنگ میشود ...بس که این بچه ها گل و با معرفت و با مرامند ...من آنها را باور کردم ...و باور دارم ...چون آنها نیز مرا و سرزمین و امپراطوری مرا باور دارند ..پس پیوند ناگسستنی بین ماست ...عشقی عمیق و ناگفته و ننوشته ...به بهار گفتم که اینان عزیزترین لحظات زندگیم را رنگ کردند ...برای همین تا این حد دوستشان دارم و نگران آنها هستم !

آخ که چقدر به شما و به دنیای وبلاگی شما و کامنتهایتان وابسته ام ...چقدر ...چقدر ...

بهار به من گفت که آیا قصد دارم از دوستانم خداحافظی کنم یا نه ...در فکر فرو رفتم ..راستش دلم میخواهد اما توانش را ندارم ...چطور میشود از دوستانی مهربان و بی توقع که بدون آنکه مرا دیده باشند نهایت جملات مهر آمیز را نثارم کردند خداحافظی کرد ؟

نه این غیر ممکن است ...حداقل آنکه من ضعیف تر از آنم که کلمه وداع را پایان بخش رابطه ام کنم ...ترجیح میدهم آخرین واژه ام ...سلام باشد ...پس سلام به همه شما دوستان خوبم ..سلام ...سلام ...سلام ....سلام .....

تصور اینکه این نوشته آخرین پست من باشد ناراحتم میکند ...دلم میگیرد ...چشمانم نمور میشود ...حالم خراب میشود ...( چند ماه پیش هم شرایط مشابهی پیش آمد ولی از آن جستم ...اما این بار فکر نمیکنم بتوانم فرار کنم )

نمیدانم چرا دل نازک شده ام ..به تلنگری میشکنم ...بغض میکنم ...در خود فرو می روم و نگران میشوم ...نمیدانم شاید این چنین مظلومانه و بی هیچ سر و صدائی باید کوله بار سفر ببندم ...دلم شکسته ...به چیزی نیاز دارم که نمیدانم چیست ...ولی هست و میتواند آرامم کند ...شاید دوباره باید ایمانم را مرور کنم ...شاید ریسمانی که مرا به این دنیا وصل کرده جنسش قوی است ...و باعث زجر من میشود ...

اما خوشحالم که دارم این حرفها را میزنم ...خدا پدر و مادر این مخترع اینترنت را قرین رحمت و لطف خود قرار دهد ...نمیدانم اگر این وبلاگ نبود من چگونه حجم متراکم این حسهای متناقص را تاب می آوردم ...چه اینکه در دنیای خارج از اینجا که نمیشود اینگونه سخن گفت ...میشود ؟ همین مرا آرام میکند ...آرامش ؟! واژه غریبی است ...آیا من بلاخره آن را تجربه خواهم کرد ...از کجا معلوم که در آن سوی پرده برای من فرش قرمز پهن کرده باشند ؟ راستی چه تضمینی وجود دارد ؟ میترسم آن جا اول بدبختی باشد ...اما نه ...نمیتواند اینگونه باشد ...به هر حال مفهوم کرامت و عدالت و رحمانیت خداوند باید چائی معنا پیدا کند ...مگر نه ؟

نوشته ای در همین وبلاگ دارم که به خاطرات زمان جنگ باز میگردد ...مال اوایل سال ...دوستی آمد و برایم کامنت گذاشت که : من دارم ترحم و حس دلسوزی دیگران را میخرم ...آن روز از این برداشت خشن و بی رحمانه دلم گرفت ...اما چند لحظه پیش داشتم با خود مرور میکردم و این نوشته را یک بار دیگر میخواندم حس کردم که من خودم هم حس ترحم انگیزی بهم دست داد ...عصبانی شدم و قصد نمودم که پاکش کنم ...اما منصرف شدم ...چون اگر یک نفر هم پیدا بشود که بعد از خواندن این نوشته منقلب عاطفی شود و یا دلش برای من بسوزد ممکن است که تا سر حد جنون عصبی شوم ...اما باز خدا را شاکرم که این حال هم اگر دست داد ...شروعی شاید باشد برای درک نسل من ...پس میتوان به همین هم دل خوش کرد ...

اما جای هیچ حس ترحمی نیست ...چون من و امثال من به میل خود اینگونه زندگی را انتخاب کردند و باور کنید که بعد از مرصاد و قطعنامه هم ماها بی جهت ماندیم ...شاید برای اینکه درس عبرتی باشیم برای نسل بعد از خودمان تا بتوانند راحتتر انتخاب کنند و هم به اندازه کافی و وافی زجر بکشیم که این معصیتها و گناهان سبک تر باشد ...اما هر چه هست من خوشحالم که نسل بعد از خودم را دیدم ..فاصله خودم با آنها را درک کردم ... اگر چه هرگز نتوانستم این فاصله را پر کنم ...غریبه بودم در نگاهشان ...غریبه !...با چشمان خودم دیدم که میراث کار و تلاش ما چه شد ؟ تمامی آنانی را که آن روز شعار دادند و دروغ گفتند را شناختم و همینطور کسانی را که آن روز هم بی ادعا بودند و امروز هم بی ادعا ولی بزرگ و قابل ستایش اند ...من در زندگی ام کارهای زیادی انجام دادم که میتوانم به آنها ببالم و یا از انجامشان نادم باشم ...سالها درس خواندم ...کار فرهنگی و غیره انجام دادم ...اما بزرگترین کاری که کردم و هرگز از آن پشیمان نمیشوم ...همان حضورم در مهمترین مقطع زمانی تاریخی کشور بود ...سعادتی به ما رو کرد و من توانستم نیک بختی آن را تشخیص دهم و خدای بزرگ بر من منت دارد که در این سفره نشستم ...شکر...شکر...شکر...

اجازه میخواهم آخرین کلامم برای این پست سلامی گرم و صادقانه و از صمیم قلب برای شما باشد :

- سلام

و تمام !

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  یکشنبه سیزدهم آذر 1384زمان 21:7  امپراطور ژولیس سزار  | 

سرزمین آبها