تبليغاتX
یادداشتهای امپراطور
سزار حرف میزند !

قانون در سرزمین آبهای همیشه آبی آش دهان‌سوزي نيست. كاشكي هرگز به وجود نمي‌آمد و ما به رسم غرايز خود رفتار مي‌كرديم. امپراطور ريخت خود را در قانون نمي‌بيند. من قانون را فقط براي سخنراني‌هايم مي‌خواهم و اصرار دارم كه آنرا در بحث‌هايم بكار ببرم. من در خيالاتم با آن لاس مي‌زنم و احساس مي‌كنم قانون به معناي واقعي آن، مرا زير چرخ‌هاي خود له خواهد كرد. من يك امپراطور آنارشيست هستم. من معتقدم كه بايد خود را در بال فيل‌ها و خرطوم مگس‌ها پنهان كنم و در آنجا به تكامل تاريخي برسم. هر كس مي‌تواند از جمجمه‌ي من استفاده كند و خود را به شكل یک امپراطور جا بزند و راه رفتنش را شبيه  من بكند. من در اين سرزمین آزادم. خرچنگ‌ها، كفتارها و جوجه‌تيغي‌ها پسرعمو و پسرخاله‌ها‌ي من‌اند. من شاه دانه‌ام و نقاط مشتركي با شاه‌‌دانه‌هاي اطراف خود دارم. من گاوها و الاغ‌ها را دوست دارم و گاهي فكر مي‌كنم به مرغي مي‌مانم كه در هر مجلسي سر مرا با بي‌رحمي مي‌برند و در هر رستوراني مرا سرو مي‌كنند و استخوان‌هايم را جلوي گربه‌هاي لوس مي‌ريزند. مسير جغرافيايي رفتار من به تمدن نمي‌رسد و همچون گله‌هاي كوهستاني مرا به هر جا مي‌رانند و نمي‌‌دانم شجره‌ي‌خبيثه‌ي من به كدامين ميمون وصل مي‌شود. وجود من فلسفه تاريخي و اخلاقي دارد. در اين سرزمین مرا مي‌توانيد در هر لايه‌‌اي ببينيد. من مرز نمي‌شناسم، گاهي در مسلك شاعرانم و گاهي در پيراهن فيلسوفان و گاهي ... و گاهي .... در تحليل رفتار شناسي, مرا جز فردگرايان ولگرد مي‌شناسند و غرايز مرا جزو امپراطوران بدوي مي‌دانند. و عجیب اینکه سخت عاشقم و در این عشق تمام تلاش خود را دارم که صادق باشم اگر چه او به من خیانت کرده و من او را هر گز نخواهم بخشید . امروز من در حال محكوم كردن هستم. زمين را, زمان را و مردمان را و عشق را و بهار را و تمام بنفشه ها را و خود را و خدایان را . امروز به این نتیجه رسیده ام که یک سرزمین ایده آل که من امپراطور آن باشم سرزمینی است بی قانون که مرز بین ارزشها و ضد ارزشها در آن معلوم نباشد و همه بر اساس بدوی ترین صفات خود عمل کنند و عاشق شوند در آن صورت همه چیز از حالت این گنگی و مبهمی بیرون می آید و شفافیت خود را به هر چیز تحمیل میکند. عكس مرا درون خود مي‌توانيد ببينيد كه خود را چون افرادي لوس و ننر, آراسته‌ام. من در پي حذفم. من هر كسي را كه به خود متعصب باشد، حذف مي‌كنم. من آنقدر حذف مي‌كنم تا چشم‌ها و لب‌هاشان از غصه دق كند. من او را حذف میکنم و میروم . ترکش میکنم . چون او مرا از دست داده است و خود خبر ندارد . من صفات بارز اخلاق اجتماعي‌ام را از حيوانات بي‌صفت كسب مي‌كنم و هميشه خواب ديگران را با صدا و رنگ آشفته مي‌سازم. در تمدن بشري سهم مرا كنار گذاشته‌اند. در هر دوره‌اي، نياكانم را مي‌بينيد كه با كفتارها، مهربانانه عكس‌ها گرفته‌اند و متعصبانه خود را به اثبات رسانده‌اند و در هر دوره‌اي هشتاد درصد امنيت جامعه به عهده امپراطوران است. مرا روايت كنيد از لابلاي پنجره‌هايي كه به ديوار ختم مي‌شوند. من امروز به بلوغ رسيده‌ام. و كانون نورهايي هستم كه به جهنم ختم مي‌شوند. آواز من عربده‌كشي‌هاي وحشيانه و نغمه‌هاي مخالفي است كه هر روز مي‌نوازم. من در هوا معلقم و خيالاتم روي ديوارها لرزان ست. كودكان را از من برحذر مي‌‌دارند، غافل از اينكه من در رويا و خيالات پدران و مادرانشان جا خوش كرده‌ام. گاهي در شعر شاعران مي‌خروشم. و گاهي در ناله‌ي اشك‌هاي به سوگ نشسته. من درست مانند يك بمب صبح به صبح در خيابان منفجر مي‌شوم و دهها نفر از آدميان را به ستايش ترس وا مي‌دارم. جهان، امروز بر خيالات مرده‌ي من پايه‌گذاري ‌شده‌است. خانه‌‌‌اي‌دارم؛ خيالي كه بر مرتفع‌ترين قله وراجي‌آدم‌هاي محال انديش بنا شده است. من نه قيد دارم نه فعل مثبت و به هيچ اضافه‌ا‌ي هم تشبيه نمي‌شوم. من يك گوي شناور در ذهن هر فرد يا جامعه مي‌توانم باشم. گاهي من مرتاضم؛ به رياضت مي‌نشينم تا رهگذري را به تله بياندازم و موهوماتم را به جاي فكر به او بقبولانم و قفل و زنجير برايش بسازم، گاهي مرا در آثاري كلامي و نوشتاري مي‌بينيد و گاهي در چشماني خمار, گاهي در لب‌هايي كشيده شده و گاهي در خيالات رويايي. من يك هرج و مرج طلبم. معدومي هستم كه اينك فعالم و اغلب اوقات به سخنوري در اين دنيا كه شبيه جنگل است، مي‌پردازم. شهر من آشوب است و شعر من در تكلم نازيبايي‌هاست. من بلوغ زمين را ناتمام خواهم گذاشت. و خيمه همه‌ي چادرها را واژگون خواهم ساخت. تمامي بزغاله‌ها را از پستان خواهم گرفت و همه اميدها را تبعيد خواهم كرد. و همه ريل‌هاي جهان را به انحراف خواهم كشانيد. و تمام مرداب‌ها را به حركت در خواهم آورد. و همه آوازها را به خارج سوق خواهم داد و انسان را به آتشي فراگير رهنمون خواهم كرد. من عاشقانه هایم را در گورستان نفرتم دفن میکنم . به فركانس‌هاي صدايم حتماً توجه كنيد و قواعد مرا كه در طول تاريخ پايه‌‌گذاري شده است، اجرا نماييد. من يك امپراطور آنارشیست هستم كه در درون تو زندگي مي‌كنم و تو با من روي آرامش را نخواهي ديد، با تو همدمم، دشمني دوست‌نما در درون تو. تا احساس مي‌كني، خودت هستي، اما نيستي؛ خودت نيستي!! امروز من سرزمینی جدید را فتح کرده ام و آن را به سرزمین آبهای همیشه آبی الحاق نموده ام و تو میتوانی خود را در آن بیابی و محاسن و معايب روحت را رديابي كني و تو مي‌تواني از همين لحظه جل و پلاست را جمع كني و به ترافيك ما بپيوندي. ما نبايد خود را دست كم بگيريم، سابقه‌ي تاريخي ما به هزاره قبل از ميلاد مي‌رسد. از آن روزي‌كه كلاغ‌ها، قالب‌هاي پنير همسايه را مي‌دزديدند، از همان زماني كه قورباغه‌ها، ابوعطا مي‌خواندند، از همان زماني كه شاعران اشعارشان بي‌قانون بود. از همان زماني كه انسان‌ها، يك شبه عاشق مي‌شدند و بعد كاسب مي‌شدند و بعد لحظه‌اي استاد و بنيانگذار فكري مي‌شدند، از همان زماني كه سياستمداران با هر بي‌سر و پايي، خلوت مي‌كردند. از همان زماني كه حكومت‌ها، ما را در پس زمينه‌ي رفتارهاي اجتماعي خود قرار مي‌دادند، از همان زماني كه شاعري سمرقند و بخارا را به خال هندويي بخشيد. ماهيت خود را درياب، ما پيامبران شكستيم و رسالت داريم كه قفل‌ها و زنجيرها را بشكنيم و دور هم بنشينيم و حلقه‌ي ذكر خر برفت و خر برفت را تكرار كنيم و ... امروز ما ديگر عده‌اي بي‌سر و پا كه به دنبال لقمه ناني بوديم نيستيم، گاهي ما درون زبان و لهجه‌ايم، گاهي در درون عاشق‌ايم. و گاهي درون يك سياستمدار. و گاهي درون شهروندي زنداني و گاهي درون انساني شيك‌پوش.امروز تنها يك آنارشيست مي‌تواند سرزمین تو را به حركت درآورد. طوري‌كه پوزخنده‌ات بگيرد از اين همه هيجان. اين‌همه آداب داني. سرزمین آنارشيست ما، امروز قانون دارد و كه از حيطه‌ي ذهنيت ما حفاظت مي‌كند. ما افراد گردن‌كلفتي در پشت واژه‌ها‌ي خود داريم كه ما را در تظاهرات واژه‌ها و كلمات پشتيباني مي‌كنند، افرادي كه ما را در ماشين تايپ مي‌كنند و در قالب شعر، نصيحت و شعار مي‌فروشند. چقدر كسي به كسي نيست، متوجه هستي كه چه مي‌گويم ادبيات ما در توهم مدح است، عرفاي ما در رياضت نگاه‌اند و روان‌شناسان در محاسبه هوشبهر و فرماندهان جنگ در محاسبه درجه‌ي پرتاب موشك و مردم در خيال موفقيت و جاه‌طلبان در خيال و روياي رسيدن به قدرت و كلاهبرداران در توهم رسيدن به ثروت و من در انتظار شكار واژه‌اي سرگردانم و بانوي ما در التهاب فيس و افاده تن و جسم خود وامانده است. و هنرمندان در حال كاشت لوبياي سحر‌آميز در هنر خويش‌اند و شعرا در حال تحسين واژه‌هاي بي‌استعداد هم‌اند و آنارشيست‌ها يعني ما در حال اختلال در وجدان انسان‌ها هستيم و شهروند در خواب غفلت است، مردم ما مردماني مهرباني‌اند كه در دل هم لوليده‌اند و سخني با هم نمي‌گويند. قلب‌هايي مصنوعي و چشم‌هايي شيشه‌اي چه انسان‌هاي منظمي. و عاطفه‌ي مردماني نيك‌انديش در حال پرپر شدن است. دنيا بر مدار خيالات و آرزوهاي ما مي‌چرخد و اين مشتي بود از خروار جامعه ما و كاري هم از دست سازمان ملل بر نمي‌آيد. الهي كه اين هم زير ماشين برود، تا خيال خيلي‌‌ها راحت بشود، مرداب‌ها همچنان جاري است. به خود بنگر در درون ما، شيطان نفس مي‌كشد اگر چشم بر هم بگذاريم، خيمه‌مان فرو خواهد ريخت و در تاريخ ناك‌اوت خواهيم شد. زنده‌باد امپراطوری سرزمین آبهای همیشه آبی ! خيلي از ما در لهجه و گويش، وجه اشتراك واژگاني داريم، ولي در ديد و تعبير و تغيير وقايع به هزار عقيده و مكتب استناد مي‌كنيم. در جامعه ما، ملود‌ي‌هاي ناهمگون زيادي در حال نواخته شدن است. عده‌اي در وادي قوميت و ذهنيت خويش‌اند و خود را برترين مي‌دانند و عده‌اي ديگر به حمل پلاكاردهاي خارجيان دلخوش‌اند. شهر، آشوب است و مردم بلاتكليف‌اند و در سردرگمي دست و پا مي‌زنند و آدم‌ها پشت خشونت باورهايشان ظهور مي‌كنند و سران ممالك هم به قطعه قطعه شدن و تجاوز به مرزهاي همديگر فكر مي‌كنند. كيش‌ها و فرقه‌ها در شكاف تاريخي عقايد ريشه دوانده‌اند و هر كسي سعي دارد ارابه‌اي‌اخلاقي، معنوي و فلسفي بسازد و عده‌اي را سوار آن كند و چند گسل تاريخي ايجاد كند و برود دنبال كارش … هر كسي پشت پنجره خانه‌اش تيري خورده و گاهي مرده است و آوازي در قطره خونش گذاشته‌است و رفته است. هر كه را مي‌بيني به شكلي ناكام، سرخورده و درمانده است و رنگ ترانه‌هايش سوزناك است و همه آوازهايش مخالف است و تحريرهايش همه اش بز بياري مي‌آورد. به اطراف نگاه كنيد، انگار كسي به كسي نيست، شهر گويي خاكستري است. هر كس به اقبال و بدشانسي خود مي‌انديشد، بايد مواظب حنجره‌ات باشي كه نغمه مخالف نخواند كه اشتباه تو، مرگ توست و تو محكومي قهرمان زندگي‌ات نباشي. آدميان در تحسين همديگر خسيس‌اند. كسي نشنود كه تو فكر مي‌كني و مي‌نويسي. اگر هم مي‌نويسي، چيزي بنويس كه بي‌شعورها آن را بفهمند و به تو چه ربطي دارد كه ديگران چه مي‌كنند ، فقط حنجره‌ات ارتعاش داشته باشد، كافي است. في‏الواقع تمدن بشري گرفتار است و سعي كن در محضر هيچ كس همسرايي نكني و زندگي را همين خزعبلات بدان و خود را فقط مشغول تصورهايي كن كه معمولاً تو را به نان شبت محتاج نكند و هيچ پلنگي را در تخيل خود راه نده و نعره‌هيچ شيري را در رفتار خود تمرين نكن. دنيا دو روز است و چه ارزشي دارد كه تو خود را تغيير بدهي و كاشف هستي باشي. بگذار ديگران بكارند و ما بخوريم و به درك كه آيندگان چه بخورند ودر مورد ما چه بيانديشند. قليانت را بكش و رقص دودت را ببين كه چه شاهكاري است و با ذهنيت خود آن‌را اثبات كن. سعي كن خود را پشت تفكري پنهان كني كه شايد، روزي، مبادا، اتفاقي بيفتد. براي اعمال سرگردانت هم ورقه هويت پيدا كن كه روزي تو را محكوم نكنند. هر قالب پنيري هم كه ديدي، آن را بدزد و مواظب كلاغ‌ها باش و هميشه اين ادعا را داشته باش كه چه كسي پنير مرا دزديده؟! و همسايه‌ات را محكوم كن و فوراً حساب خود را با او صفر كن. من چند پيراهن از شما بيشتر پاره كرده‏ام، اين حرف‌هايي كه مي‌زنم براي خودتان است، ياران خوبم، به عشقم که عزیزترین کس من است، من با اين انديشه‌ها است كه امروز نُقل مجالسم وگرنه كسي كاه بارم نمي‌كرد. فرصت طلب باش و اطراف خانه‌ات را خط كشي كن. نمي‌دانم ماكياول را مي‌شناسي يا نه، مي‌گويند او انديشه‌هايي داشت كه خيلي از مردان مدعي ما به آن مسلح‌اند، انديشه‌هاي او را پل ارتباطي خود و ديگران بدان و تفكرات آن را مُدلينگ كن. اگر زدندت، تو هم بزن. هوار زدند، تو هم دو برابر آوازت را بلند كن. جلويت پيچيدند، بيا پايين و هرچه از دهنت درآمد بگو و اجازه نده نفس كسي دربيايد. سعي كن خودت نباشي، انواع ماسك‌ها را بخر و هر روز از آنها استفاده كن. شكلك دربياور و خود را همرنگ جماعت كن و قيافه‌معصومانه به خود بگير و خود را در هاله‌اي از مظلوميت قرار بده. چند واژه را ياد بگير و تكرار كن و هيچگاه نيتت را پخش نكن، امروز به عمل كاري ندارند، الفاظ زميني و آسماني را براي رفع حوائج به كار بگير. كلاس بگذار، شعار بده، خود را مخترع و بنيانگذار واژه‌ها بدان و مرگ را هميشه براي همسايه بخواه و گاهي هم آه‌هايت را به اشك تبديل كن. اين فرمان‌ها جدول سؤالات زندگي‌ات را حل خواهد كرد، باور كن تمام اين حرف‌ها از كسي است كه در آسياب مويش را سفيد نكرده است. يا تحقير كن يا تخريب و بگذار عقده‌هايت پادشاهي كنند. مردم كه آدم نيستند، شعور ندارند، هر چه سرشان است، حقشان است. هر چه به اين مردم احترام بگذاري، آب در هاون كوبيدن است. تاريخ را بخوان؛ هر كه آمد، خوش آمد.
به چشمانت اعتماد نكن،‌دزد بازار است. شكل دزدي‌ها عوض شده است، كفتارها به جان اين طعمه افتاده‌اند. آدمي را مي‌شناسم كه رسم و آيين تفسير مي‏كرد، اما روان تو را ارث پدري خود مي داند و هر چه مي‌برد كسي را سؤال كننده نيست و خود را نابغه دهر هم مي‌داند. اعتراض نكن، سرنايت را ننواز، كسي را نقاشي نكن، واژه‌ها را دوباره تفسير نكن، آنتن‌هاي دركت را بشكن و حتي‌الامكان فاصله‌ها را رعايت كن، و ديگر در ادبيات انتظار معجزه‏اي نداشته باش، شاعرها و نويسندگان خريداري شده‏اند و به اندازه كافي در انبار موجودند. شاعر و نويسنده منفعل و مداح و منقل‏نشين تا دلت بخواهد، هست. و من نشسته بودم و بيچاره در تيمارستان جامعه بر بالاي چهار پايه اي رفته بود و نطق مي كرد. او اعتقاد داشت خود پيامبري بوده است، فيلسوف كه روزگاري در بطن جامعه پرسه مي‏زده. و اين مرد همان كسي است كه خيلي‏ها آرزو داشتند مثل او شوند اما او به اين‏جا كشيده شده و امروز ذات ناخوداگاهش كه هدفش نجات انسان‌ها بوده پديدار گشته است شما هم اگر به اين مراكز سيار سر بزنيد، چند پديده اين‏چنيني حتما پيدا خواهيد كرد و عده‏اي ديگر هم در گوشه كنار شهر و كشور ما فرقه و آيين و كيشي راه‌اندازي كرده‏اند كه شايد اين هم از بخت و اقبال نسل ما باشد. وقتي به اين سخنان گوش مي‌كردم به فكر درصدي از افراد جامعه افتادم كه به اين واژه‌ها عمل مي كنند و با ديدگاه انگيزه‌شناسي روبه‏رو شدم كه فرايند توليد اين تفكرات از كدامين انديشه بيمار است؟ اين دست افراد پر مدعا در اين جامعه رو به رشدند، اين ديكتاتورهاي كوچك پاسپورت‏هايي كه براي رهايي ديگران صادر مي‏كنند، پر از واژه فكر مطلقاً ممنوع است و مفسراني هستند پر از ايدئولوژي‏هاي خشن كه هيچ عشقي و فكري را به رسميت نمي‏شناسند و دنيا را سوئيت اختصاصي عقايد خود مي‏دانند. در اين شهر، سفسطه‏گران عجيب پرسه مي‏زنند و تند و تند آدم‏ها را خط‏كشي مي‏كنند و با قاطعيت اعلام مي‏كنند كه از رويا به ته حقيقت رسيده‏اند و افراد را در بلاتكليفي قرار مي‏دهند و تأكيد دارند مردم را از واقعيت به رويا ببرند، در صورتي بايد از واقعيت تلخ و شيرين موجود به يك واقعيت برتر و خلاق رسيد. و بدانيم كه قبل از آنكه درخت مهم باشد، ميوه آن مهم‏تر است و قبل از آنكه واژه‏هاي اين افراد مهم باشند، محصول ايدئولوژي‏هاي اينان مهمترند. امپراطور شما را به شهروندی در سرزمین آبهای همیشه آبی دعوت میکند . بیائید با هم بر علیه هر چه قانون و ارزش است هجوم ببریم . بیاید برویم . اینجا جای ما نیست . آه ..چقدر دلم میخواهد که بمیرم ...!!!

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  یکشنبه سیزدهم شهریور 1384زمان 15:38  امپراطور ژولیس سزار  | 

خدایان بر من منت دارند . امپراطوران همیشه در پناه خدایان زندگی کرده اند . زئوس خدای خدایان که در کوه المپ و در قصر خود به فرمان روائی مشغول است خواست سزار را مبنی بر دیدن روز مرگ خود پذیرفت و من دیدم تمام لحظه های پس از مرگ خود را... تنها درد من دوری ار زنی است که دوستش میدارم و عاشقانه با او در سرزمین آبهای همیشه آبی زیسته ام . اما با این درد ساختم و این رویا را برای خود پرواندم و حاصلش این شد :

زنده كه بودم آرزويم اين بود كه در تشييع جنازه خودم شركت كنم. مراسم آن را ببينم و آدمهايي را كه سر قبرم مي آيند تماشا كنم..
اين آرزو برآورده شد و من با روح نامرئي ام در آن مراسم شركت جستم و بر فراز جمعيت و گور گشوده ام به پرواز درآمدم و با كنجكاوي و لذت ناظر خاكسپاري خود شدم.
زئوس به من اجازه داده كه فقط ماه و روز مرگم را اعلام كنم و از فاش كردن سال قبض روحم بپرهيزم. من هم به اين توافق تن در دادم زيرا ميدانستم كه «او» كارش با من آسان نخواهد بود.
تاريخ تدفين، نهم شهریور سالي پرحادثه بود و من در شرايط بسيار شگفتي كه ناچار بايد از شرحش بگذرم، چشم از جهان بربستم.
چهارشنبه اي بود زيبا و غمگين در آغاز فصل پاييز، روزي مناسب براي خاكسپاري ام و نيز روزي مناسب براي به صحنه آوردن نمايشنامه تدفين، چنان كه دوست داشتم. تابوتم را چهار نفر از ميان گورستان شمالي به بالاي تپه زيبايي ميبردند. نخستين برگ هاي زرد پاييزي بر زمين مي افتادند. پيشاپيشِ تشييع كنندگان، سياهپوست سفيدمويي گام برميداشت و با قره ني آهنگي غمگين مينواخت. ديدنِ شمارِ بسيارِ آدمهايي كه به تشييع جنازه ام آمده بودند اثري دلپسند در من داشت.
خيلي هاشان تاج ها و دسته گلهاي باشكوهي همراه آورده بودند. همه جور آدمي در جمعيت ديده ميشد. زنان و مرداني در هر سن و سال با ظاهرهاي گوناگون و از مليت هاي مختلف. بيشترشان سياه پوشيده بودند و سيمايشان غمگين و گرفته و اغلب واقعا سوگوار بودند. بيش از همه ديدار بهارم دلم را به درد مي آورد. بهارم هق هق كنان و با حالي نزديك به غش چند قدميِ قبرم ايستاده بود و دو دوست مهربان زير بالش را گرفته بودند. با پيراهن سياهي كه به نظر من خيلي كوتاه دوخته شده بود بسيار دلربا جلوه ميكرد. نگاه هاي دزديده اي كه بعضي مردان به او مي انداختند، خشمي پنهان در من بر مي انگيخت. چون مردگان ميتوانند فكر زندگان را بخوانند، من هم ميفهميدم كه در ذهنشان چه ميگذرد. شهرزاد و شهریارم براي چند لحظه دعواي معمول ميان خود را كنار گذاشته بودند و دست هم را گرفته مهربانانه با هم پشت سر بهارم ايستاده بودند. دوستان بسيار نزديكم كه هفت تن بودند در رديف هاي جلو دور گورم حلقه زده بودند. آنها سخت ميگريستند و دستمال كاغذي زيادي مصرف ميكردند. البته فقط بخشي از اين اندوه سنگين شان به مرگ من مربوط ميشد، و بقيه اش به دليل گرفتاري هاي شخصي و دردهاي خصوصي خودشان بود...اینکه بدون من کارشان را از دست میدادند و شرکتم به دست وراث میافتاد که احتمالا با آنها کنار نمی آمدند...و در این میان يكي شان به ياد عشق سالهاي پيش و بر باد رفته اش افتاده بود، ديگري در غم پوچي هاي زندگي زناشويي خودش بود و سومي از مرگ هر انساني به رقت مي آمد. آن ديگري در اندوه خلأيي كه با مرگ من پيش آمده بود، فرو رفته بود، چون ديگر كسي را نداشت كه ماجراي عشق بازيهاي خود را با او بازگو كند و پنجمي كه وضع مالي اش بي شباهت به وضع من نبود، در اين انديشه غرق بود كه دير يا زود او هم به چنين سرانجامي خواهد رسيد و ششمي به ياد شهادت ياران و همرزمان زمان جنگ افتاده بود. هفتمي از درد اين كه درخواست اقامت و اجازه كارش در آلمان پذيرفته نشده ميگريست. بقيه دوستان خوب هم فقط با نصف دلشان در مراسم حضور داشتند. يكي داشت حرص ميخورد كه شركتهاي بيمه از صورت حساب هاي مطبش ميكاهند و هر بار پول كمتري به او ميپردازند. يكي ديگر در نشئه بردِ بزرگي بود كه ديشب در قمار رولت برايش رخ داده بود و نميتوانست از خوشي روي پا بند شود. آن ديگري در انديشه بود كه چگونه، بدون اين كه كسي متوجه شود، مشتري هاي تازه اي براي وكالت خانه خود به تور بزند. يكي از خويشاوندان دور من، با احتياط، كارت ويزيت خود را پنهاني در كيف يك دختر زيباي بور انداخت. يكي ديگر از آشنايان از باد شكم به خود ميپيچيد و ديگري از مثانه لبريز شده اش بي قرار بود... در ميان جمع، كساني را نيز يافتم كه از مرگ من چندان هم اندوهگين نبودند. دو نفرشان به من مقروض بودند، يكي هم كله پوكي حسود بود كه بي خود گمان ميكرد زنش با من سُر و سِر دارد و يك الاغ ديگر هم ميپنداشت كه من او را نزد اداره ماليات لو داده ام. دوستي كه تصادفا او هم مثل من سليقه اي دهاتي پسند داشت بالاي قبرم لوحه اي نهاده بود كه عكس هايي از من را در كنار نويسندگان و شاعران و آهنگ سازان و خوانندگان زن و مرد و ديگر شخصيت هاي سرشناس نشان ميداد. از ميان آنها، دو عكس بزرگتر توجه مرا جلب كرد. در يكي از اين عكسها من در كنار پیانو نوازمورد علاقه ام«روح انگیز راهگانی» ايستاده بودم و ديگري عكسِ مشتركِ من و بتِ محبوبم«استنلی کوبریک» بود.... سالخورده ترين دوستم بر مزارم سخنراني كرد. او مرا به عنوان فردي استثنايي و پر استعداد ستود كه از ميان يك ميليون شايد يكي از آن نوع پديد آمد. و مرا صاحب زندگي و آرمان هايي بلندپروازانه معرفي كرد كه در جهاني كه در ماديات غرق است، بخت و شادماني خود را در جهان معنا ميجست و يافته بود. او افزود:«خوشبختانه آن مرحوم همسري يافت كه او را عليرغم اين ويژگي و يا شايد به همين دليل دوست داشت
افزون بر اين صفتها، او با تحسيني باز هم بيشتر مرا انساني چند بعدي، پزشكي حاذق، آهنگ سازي خوش قريحه، شاعر، نويسنده و كسي كه همدل شبهاي تار دوستانش بوده و نيز انساني نيك دل با بسي ويژگي هاي ديگر، ستايش كرد..
من هميشه خودم را كسي به حساب مي آوردم، ولي وقتي كه ستايش هاي دوستم را شنيدم، با پشيماني انديشيدم چرا به هنگام حيات، نابه جا، خود را گاهي كوچكتر هم كرده و فروتني بيش از اندازه نشان داده بودم! غمي بر من فرود آمد كه در دوران زندگي نه تنها ديگرانم پاس ننهاده اند، بلكه خودم هم خود را دست كم گرفته بودم. دو قطره اشك از چشمانم بر روي گونه هاي دختر كوچكم افتاد و او به اين خيال كه اين دو قطره باران است سرش را بالا كرد و با تعجب به آسماني كه در آن ابر ديده نميشد نگريست.
من حتي در موقع زنده بودنم هم ميدانستم كه بعضي از دوستانم چگونه درباره من فكر ميكنند. از اين رو به ذهن پاره اي از آنها كه افكارشان را نهفته نگه ميداشتند راهي براي خود گشودم. بخصوص يكي از آشنايان توجهم را جلب كرد. او با دقت به سخنراني گوش ميداد. به ذهنش رخنه كردم و در گفت و شنودي كه درونش جريان داشت داخل شدم:
«چه حرفها! كه به مال دنيا بي اعتنا بود؟ چه جفنگياتي! از خدا . یک پولدار بی غم و بی غصه که تمام دارائی خودش را از ارث پدر داشت ... او كجا از پول بدش مي آمد؟ دست گربه به گوشت نميرسه ميگه بو ميده. آخر و عاقبت كسي كه به جاي كار كردن و عرق ريختن دلش بشنگه و در خواب و خيال زندگي كنه همين خواهد شد. كسي كه كار اصلي اش را با سرگرمي و سرگرمي اش را با كارش عوضي بگيره عاقبت به خير نميشه. او يك الاغ افسار گسيخته بي حسِ مسئوليت بود. آخر سر هم فقط یک مشت زمین و خانه و سهم شرکت برای وراثش گذاشت!» داشتم از اين فكرهاي ناجوانمردانه آتش ميگرفتم. سرش داد زدم:«تو خودت چه گلي به سر خودت زده اي خسيس اٌغلو؟ همه عمرت مثل خر كار كردي و خودت و زن و بچه ات را در حد بخور نمير نگاه داشتي و پولها را روي هم انباشتي. وقتي انشاالله تو هم هر چي زودتر نفس آخر را كشيدي از تو هيچ چيز به جا نخواهد ماند! نه قصه اي، نه چامه اي، نه آوازي و نه ترانه اي
با اين كه فريادكنان به او پرخاش ميكردم، او حتي يك كلمه از حرفهايم را نشنيد. با عصبانيت به سراغ يكي ديگر رفتم كه به قبرم خيره شده بود و به سخنراني گوش ميداد:«چند بعدي يعني چه؟ نتيجه كار حساب ميشه. درخت را از ميوه اش بايد شناخت. او ميخواست در چندين رشته قهرمان و جهان پهلوان بشه و به جاي اين كه نيرويش را در يك جهت و يك كار متمركز كنه خودش را نخود هر آشي ميكرد و نتيجه اش اين شد! به هر جا نوکي زد و از هر چمن گلي چيد ولي گلستاني نكاشت. آدم كه نميتونه هم پزشك خوب باشه، هم آهنگ ساز ماهر، هم شاعر توانا و هم نويسنده دانا
زياد پيش اين يكي خودم را معطل نكردم زيرا اين حرفها براي من تازگي نداشت و هنگام زنده بودن هم اين وراجي ها را به اندازه كافي شنيده بودم.
در ميان جمع چشمم به زنی که قبلا عاشقش شده بودم  افتاد. چهره اش نقشي از همدردي و وارستگي در خود داشت. چند لحظه اي به فكرش گوش فرادادم:«او چند گاهي مرا خوشبخت كرد، با آن اخلاق خودماني اش و با شور و شيفتگي اش، با بي پروايي اش و با بي غمي هاي كودكانه اش ولي زخم هاي زيادي هم بر دلم زد. چه خوب شد كه من در آخرين لحظه از دستش وارستم و زن سیروس شدم. خيال هم نميكنم در اين مدت خيلي عوض شده بود. به راستي كه زندگي در جهنم راحت تر بود تا زندگي با چنين آدم دمدمي مزاج و يك دنده اي كه خيلي هم ديكتاتور و خودخواه بود...و خودش را امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی میدانست ...در صورتی که او فقط دانی بود همین ...دانی !
در گوشش فرياد زدم:«سپیده! واقعا كه خيلي بي انصافي! چطور دلت مي آيد كه اين طور بي رحمانه درباره من قضاوت كني؟ تو كه با من خود را خوشبخت ميپنداشتي. من كه به تو ستمي نكردم. تقصير من چيست كه مرا مانند بت ميپرستيدي و كنيز حلقه به گوشم بودي؟»
وقتي از ميان جمعيت رد ميشدم تا دوباره به جاي خود، بالاي سر گورم برگردم، شنيدم كه زني به پسر كوچكش ميگفت:«ببين بنيامين! من تو را از لطف اين دكتر دارم!» و به قبر من اشاره ميكرد. پسرك پرسيد: «چرا مامان!» و مادرش جواب داد:«آخر من بيمارش بودم. او مرا روانکاوی کرد و در بیمارستان میلاد برایم نسخه نوشت که نباید دیگر بچه دار شوم  و برايم دستگاهِ آيودي گذاشت. با اين حال من آبستن شدم و تو نتيجه اين اشتباه او هستي
برآشفته و افسرده بودم. وقتي كه از بلندي به مراسم سوگواري مينگريستم به خود گفتم:«اي كاش در تشييع جنازه خودم حضور نداشتم
پس از اين كه جنازه ام با خاك پوشانده و حلقه هاي گل بر خاك گورم انباشته شد سوگواران آرام و انديشناك گورستان را ترك كردند. من هم به همراه صف آنان به راه افتادم. به سر خيابان كه رسيدند پچ پچ ها به تدريج بلندتر شد و حرف زدن ها طبيعي تر. گپ زدن ها كم كم حالتي سرخوشانه به خود ميگرفت. انگار كه در جمعه بازار باشي. اين را ديگر نميتوانستم باور كنم. يكي از دوستان به ديگري ميگفت:«اين جوك را شنيده اي؟ در سخنراني سر مزار، تركي بوده كه ناآرام به اين ور و آن ور نگاه ميكرده، بغل دستي اش از او ميپرسد: چه خبره؟ چرا آروم نميگيري؟ تركه جواب ميده: ولله من اين مرحوم رو كه اين همه ازش تعريف ميكنن اين جا نميبينم!» پزشك يار جوانتر بخش اعصاب و روان  بیمارستان میلاد  به پزشك يار اولم ميگفت:«خدا كنه كه رئيس جديد ما مثل مرحوم دكتر آدم سگ جوشي نباشه
درهاي اتومبيل ها يكي پس از ديگري باز و بسته شد و سوگواران به جهت هاي مختلف به راه افتادند. يكي از دوستان موقع خداحافظي به ديگري گفت:«جمعه شب سر قرار پوكر حتما سر وقت بيا...
آخر از همه، بهار من وارد خيابان شد. دو نفر از دوستان، همزمان، درهاي اتومبيل هايشان را باز كردند و به او تعارف كردند كه سوار شود تا او را به خانه برسانند. اتومبيل يكي از آنها ماشين قراضه كهنه اي بود كه بايد به زودي به اوراقچي سپرده ميشد. ديگري يك اتومبيل گران بهاي آخرين مدل داشت. بهار لحظه اي دو دل ماند. من حاضر بودم شرط ببندم كه او حتما در آن اتومبيل كوچك كهنه سوار خواهد شد. ولي همان طور كه در زمان حياتم هم در شرط بندي و قمار شانسي نداشتم، با ناكامي شاهد بودم كه همسرم اتومبيل گرانبها را انتخاب كرد و با آن به سرعت دور شد. با دلي شكسته به اتومبيل ها نگاه ميكردم كه دور ميشدند.
در حالي كه از كنار گور تنها مانده ام رد ميشدم آخرين نگاه را به آن انداختم. زني ريزه اندام و مو سياه، هنوز كار قبرم نشسته بود و زار ميزد.
در تاريكي غروب و از فاصله دور نتوانستم او را بشناسم. فقط دیدم یک دسته گل بنفشه در دست داشت که روی قبرم گذاشت. ميخواستم به سويش بروم و ببينم كيست، ولي ملك الموت با لحني خشن مرا فراخواند. مجبور به اطاعت شدم.
نميدانم چرا، ولي اين احساس به من دست داد كه او بيش از همه در فقدان من اندوهگين خواهد ماند.

 

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  جمعه چهارم شهریور 1384زمان 18:57  امپراطور ژولیس سزار  |