|
|
|
|
|
امروز بهار تمام میشود...( البته نه برای امپراطور و نه برای بهار ) ...دست بهار را گرفتم و با هم رفتیم به خانه مینا...بهار بارید بر مزار مینا ...و من گفتم : مینا ! خوب نگاه کن مرا و امتداد خودت را ... مینا خندید و من و بهار هم ...! آخرین حلقه گم شده فیلمم امروز به ما پیوست و هفته بعد کار آغاز خواهد شد ...یادت هست به تو چه گفتم بهار ؟! : باید در این فیلم مینا را در چهره خودت ابدی کنی ...! برای همین هم به تو حسودیم میشود و خودت هم میدانی ...! باور کنید این کت کوتاه نوشتن به قواره من بزرگ است...نگاهم کنید...خنده دار نیست ؟ پس بیائید مینا را دوباره خوانی کنیم...! |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی سه شنبه سی و یکم خرداد 1384زمان 23:20
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
مینائی ام ...امشب...!
دوستی عزیز امروز می گفت : دانی ...مینایت را که خواندم تصوربزرگم از امپراطوریت کوچک شد ! خندیدم و لبخنم هنوز همرام است : سارا ...! همین که این را فهمیدی مطمئن شدم هنوز هم مینائی ام ! کوتاه تر از این هم میشود نوشت ؟ |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی دوشنبه سی ام خرداد 1384زمان 23:2
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
همه تلاشم را کردم که دیگر طولانی ننویسم ..اما باز هم نشد ..مینا متنی نبود که در این چند خط تمام شود . مینا رمانی بود که با این داستانک به سر آمد . اما اگر فرجام یک متن به اتهام طولانی بودن ..نخواندن است ..پس نوشتم برای دل خودم ..اما این خط کش خوبی برای سنجش نیست ..خصوصا از کسانی که همه خود اهل قلم و نوشتن و حق استادی بر گردن ما دارند ..شما باید بدانید که امپراطور را نباید به دلیل طولانی بودن نوشته هایش محاکمه کرد ..گاه موضوعات انتخابی می طلبد به ابن گونه نوشتن ..و باور کنید که نوشتن خصوصا این متن برای پیدا کردن هر کلمه اش و ترکیب هر جمله اش جان گذاشته ام ..به هر حال معیارمان را عوض کنیم ... اما بعد : من از نوشتن اين متن به خود مي بالم و از آن لذت برده ام براي اولين بار پس از نوشتن چيزي جلوي آينه رفتم و به خودم گفتم : همين است …همين هم بايد باشد . آفرين داني …مرحبا داني ..!و كم پيش مي آيد كه نويسنده اي اين چنين از خود راضي باشد . اما من با خود خواهي تمام ميگويم كه در عمر نوشتنم كه از زماني كه با كلمات آشنا شده ام تا كنون بوده ..كم پيش آمده كه اين حس را به یک نوشته داشته باشم . خصوصا اينكه بزرگي نيز قبل از اينكه اين متن در اينجا يبايد خواندش و مرا شرمنده لطف بيكرانش نمود . به هر روي حاصل كاري چنين پر مدعا در برابر شماست . اميد كه چون من كه نوشتنش سراسر لذت و شور شدم از خواندش خسته نشوید . اين حداقل انتظار من است . امپراطور ژوليس سزار براي آنكه به اين درجه از انسانيت ناچيز خودش برسد راهي را طي كرده . همه شما حوادث و آدمهائي در زندگيتان تاثير گذار بوده اند . و خاطرات خوبي از آنها داريد . بي شك مينا براي من پر رنگ ترين آدمي بوده كه توانسته شخصيت امروزي مرا شكل دهد . اولين بار كه ديدمش سر فيلمي بود . من دانشجوي فعال و پر انرژي بودم و او زني كامل كه يك زندگي ناكام را نيز پشت سر داشت .به هم برخوديم و در همان لحظه اول من واله و شیفته انرژي بيكران او شدم . ما در جمعي از هنر مندان و نويسندگان و روشنفكران گرفتار شده بوديم و مينا در همان اولين جلسات پاي خودش را كنار كشيد و رفت و من ماندم ميان آن آدمها و غرق شدم در اندیشه آنان . از جبهه آمده بودم و هنوز نتوانسته بودم خودم را از فضاي جنگ و آدمهايش و دوستاني كه رفته بودند جدا كنم . رابطه ام با سرزمينم كاملا قطع شده و امپراطوري من در ميان وهم و خوابهاي آشفته ام گم شده بود . غريبه بودم در ميان هجوم انديشه هاي جمع . تمام دل خوشيم خلاصه مي شد به پنجشنبه ها و قطعه شهدا و گاه از خود بي خود مي شدم . احساس گم بودن و تنهائي مرا در خود ميگرفت . با خانوده ام بيشتر درگير بودم و هماره آنان را محكوم ميكردم به نافهمي . و خود با مزار دوستان رفته ام دل خوش بودم . يك روز صبح بود . يك دفعه وجود مادر م و اطرافیانم در کنارم تبدیل به یک چیز هیولای شد که خوف نور غیر قابل تحملی را به دنبال داشت . گمانم آدمهایی که سگ هارشان گزیده . این علامت را خوب می شناسند . مثل دیوانه ای فریاد میزدم که پرده ها را باز نکنند . مادرم بنا بر آگاهی که داشت با عجله یک فضای آرام و نیمه تاریک توی اتاقم درست کرد . خیال میکرد یک نا راحتی زود گذر است . دستور داد تمام سر منشاء های سر و صدای خانه . حتی تلفن را خاموش کنند . و به این ترتیب از گفتگوی مقدس صبحگاهی با دوستان و اقوامش گذشت !...کاری که یک فداکاری فوق العاده بود . درد من طرف ظهر مشخص شد . یک جور استیلای کامل وجود مینا بود بر وجود من . منتظرش بودم اما نمی توانستم شکلش را موقع ظهر پیش بینی کنم . در حقیقت تقدیر طلبیده من که پیروزمندانه و قاطع در زندگیم وارد می شد . اول مغزم . بعد بقیه اعضای بدنم تبدیل به زمین شدند که گرد طلائی فکر مینا روی آن می نشست . فکر زیبائی فاخر و کمی غم آلودش . صدای گرم و آرام بخشش . دستهای پیام آور آرامش و رهائیش . و وجود بی همتا و بی جانشینش . بعد از ظهر آن روز که در خانه اش را زدم . صدا در یک فضای خالی طنین انداخت . همسایه ها گفتند که به مسافرت رفته و نشانی اش را توی اداره اش دارند ( فهمیدم که تاکید به خاطر من بوده است ) . بی آنکه سر خورده بشوم به اداره اش رفتم . همکاران و روسایش به اندازه همسایه اش مودب و خوش خدمت بودند . و این نشانه احترامی بود که در اطرافش بر می انگیخت . یا شاید من احتیاج به این نتیجه گیری داشتم . احساس میکردم که تاریخ دقیق کمبود مرا می داند . به همین خاطر بود که یک ارتباط با شکوه دائمی . سنگینی تنهایی را که دامنگیر اغلب آدمهاست . از من می گرفت . به همین خاطر بود که احتیاج به حضورش نداشتم . او از من حداقل پانزده سال بزرگتر بود و تجربه یک زندگی ویران شده خانودگی را هم داشت . و من سعی میکردم این پختگی را به حساب این اختلاف بگذارم ولی بعدها متوجه شدم مینا موجود یگانه ای بود که فقط خودش شبیه به خودش بود . و من احتیاج به دیدنش داشتم . به این ترتیب این نیرو می توانست به چنان شدتی برسد که کمترین احساس رها شدگی و خلاء را در نطفه بکشد . احساسی که دیدار او کافی بود متوقفش کند . چند نفر توی دنیا هستند که میتوانند ادعا کنند که چنین لطفی شامل حالشان شده ؟..به راستی چند نفر ...؟ برنامه مسافرت مرا هیچ چیزی نمی توانست به هم بزند . و حتی برادرم پیشنهاد کرد ماشین او را بردارم که سریعتر برسم ..: شهری بود در غرب. که ایلیاتیهای شهری شده طی قرنها آن را ساخته و آباد کرده بودند نکته ای که به آن شهر ارزش مخصوص می داد و تحرکش . یادگار کوچیدنهای دور دست بود و زیبایی و وفاداری زنها . مبارزه جویی و مهمانوازی مردها منشاء دهها افسانه محلی بود ...عموی مینا باز مانده یک خان چادر نشین ...حالا دو نسل بود که شهر نشین شده بود و مینا حاصل پیوند فرخنده مردی از همین دیار و زنی خارجی بود . چون در یک ویا دو نسل پیش خانمها وظیفه خودشان می دانستند که اولادشان را با تعلیم و تربیت حسابی بار بیاورند و ثروت قدیمی شان که حالا دیگر آن قدرها افسانه ای نبود . به آنها اجازه می داد جوانها را به خارج بفرستند ...با این همه ازدواج با زن خارجی مطلقا برایشان ممنوع بود - پدر مینا با خصلت مستقل و سرکشی که داشت - آئین ایل نشینی را شکست و در کشوری که تحصیل می کرد ازدواج نمود و ولی تنها جنبه خوش این عقد یگانه دخترش بود . چون بقیه اش چیزی جز شکست نبود . مینا شرایط دقیق مرگ زود رس پدرش را نمی دانست . ولی گویا این مرگ با پیوند نافرجامش بیگانه نبود . نشانی به یک خانه قدیمی می رسید که باغش را چنارهای دویست ساله احاطه کرده بودند - چنارهایی که زیر پایشان نهرهایی از آب چشمه های کوهستانی زمزمه داشتند . در چنین فضایی - عادات خانهای ایل با فرهنگ نو آخرین نسل - به شیوه ای کاملا صلح جویانه - تلاقی می کرد . چون اعضای هر دسته عمیقا وظیفه خود را در داخل این جامعه پدر شاهی می شناختند - وظفیه ای که بیشتر - مبنایش بر احترام عمیق نسبت به ریش سفید بود . در این جور مهمانوازی است که نه پایبند وقت است و نه فصل و نه رده اجتماعی آن کس یا کسانی که از آن می گذرند...باغ به خاطر یک آب پاشی تازه بوی خاک نمناک می داد . این بو - عطر گلها را هم در بر میگرفت و خاطرات دور دستی را بیدار می کرد . توی خیابان باغ پیش می آمدم که ناگهان وحشت زده - به علت حادثه ای متوقف شدم . حادثه ای که سر آن هرگز برایم فاش نشد . سگ عظیمی از نژاد ( دبرمن ) به طور خطرناکی خاموش و تهدید آمیز نزدیک می شد . شیوه زیرکانه و دزدانه این نزدیک شدن پشتم را منجمد کرد و مرا همانجا که بودم به زمین دوخت . خیلی دیر شده بود برای اینکه بتوانم کاری کنم . فقط امپراطور بودنم مرا دلگرمی می داد و با خود می گفتم سزاری که همه دنیا را مسخر خود کرد در برابر یک سگ نباید خود را ببازد و این سگ باید این قدر باهوش باشد که فرق میان امپراطور و آدم معمولی را بداند . بنابراین چشمان هراسانم را گرد کردم و گره در ابروانم افتاد تا به سگ بلند قامت و حشتناک حالی کنم که با چه امپراطور خطرناکی طرف است .!!! نمیدانم اما آن روزها حس میکردم که حکم امپراطوری من بر پیشانیم حک شده و آدم و حیوان فرق نمی کند باید این را بفهمند و نیاز به توضیح من ندارد ...!!!. در همان وقت - ظهور دیگری نگاه مرا که به سگ و این خطر فوری دوخته شده بود - منحرف کرد . مینا . در حالی که به نرده مهتابی بزرگی تکیه داده بود که دور خانه می چرخید - به این صحنه خیره شده بود . و من - تقریبا جسما از این حضور که کیفیتی شبیه رویا داشت - تکان خوردم . این خیال عجیب لحظه ای از ذهنم گذشت که چشمهایش که رنگشان را از فاصله دور تشخیص می دادم - دو مصرع یک شعر هستند . چشمهایم را - به سرعت و با نگرانی به روی خطری دوختم که به رغم هر منطق انسانی و یا امپراطوری - حضورش را فراموش کرده بودم . سومین و آخرین پدیده این مجموعه که کاملا به هم بستگی داشتند - بوی شدید تریاک بود که از یکی از پنجره های طبقه پائین خانه بیرون می آمد و پره های بینی ام را نوازش می کرد . سگ حالا دم پای امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی ژولیس سزار ( دلم میخواست آن حیوان خطرناک از وزن و طولانی بودن فاخر نامم حداقل حساب ببرد ) مرا با دوستی می بوئید و من مطمئن شدم که او اولین کسی است که در همه زندگیم بی آنکه بگویم یا بنویسم - هویت واقعی مرا دریافت و من هرگز در طول زندگیم به آن اندازه حس خوب امپراطوری نداشته ام ...من با سری رو به بالا دستم را جلو آوردم و سگ را البته با کمی دلهره نوازش کردم . با این احساسهای عجیب که مینا پیوندی بود میان من و این جهان ناشناس ...به آرامی پشت حساس حیوان را نوازش کردم که به من چسبیده بود و می خواست یک جور ارادتش را به سزار در این موقعیت نشان بدهد ...در همین اثنا وجود ظریف مینا از آن سوی خیابان ظاهر شد . با آن شیوه راه رفتن غیر قابل تقلیدش نزدیک شد و سر طلائیش را روی سینه من گذاشت و در حالی که حرکاتش را با حرکات من یکنواخت می کرد - حیوان را نوازش کرد . اعتراف می کنم این آغوش گرم و مهربان که به دور از هر گونه حس جنسیت بود مرا حیران و گیج کرد . سگ همینطور به ما چسبیده بود و ما مثل سه مظهر اسطوره ای یک دوستی و اتحاد باستانی بودیم . سگی که امپراطورش را شناخته بود بی کلامی . سزار که تا به حال هیچ زنی را حتی لمس نکرده بود و همیشه حس میکرد با برخورد فیزیکی به یک زن دچار چندش عذاب آوری میشود اکنون در آغوش همه محبت زنانه ای بود که هرگز در رویا هم جرات تصورش را نداشت و مینا که هیچ از خدایانی که من می شناختم کم نداشت ...پیش احساسها و پیشگوئیها زایل شدند . حضور گرم مینا مرا در بر گرفت . بعد او از من جداشد . دستم را گرفت و مرا برد به تقریبا ده نفر معرفی کرد که همگی سنی ازشان گذشته بود . یک سر سفید با شکوه توی وافوری ظریف و قدیمی می دمید - که بر حقه آن نقش شاه سلسله منقرض شده ای بود . .. دور منقل بقیه منتظر نوبتشان بودند و چای عطر آگینی می نوشیدند ...ظاهرا تنها حرفه ای جمع - ارباب خانه بود - اصیل - زیبا و درشت هیکل . عموی مینا - حتی در جلد یک تریاکی هم شخصیت افسون کننده ای بود . به رغم رسمی که تریاک کشها را به وقت رسیدن مهمان از تعارفهای معمول معاف می دارد - مرد تناور از جایش بلند شد و با گرمی دستم را فشرد - وقتی مینا معرفیم کرد یک دوست . و به من خوش آمد گفت . بقیه را هم معرفی کرد . هیچ کدام نه دوست بودند نه آشنا - همگی به علت ازدواجهای توی هم - با هم قوم و خویشی داشتند . این هم خوب در آنها دیده می شد . آنچه در این خانه حکمفرما بود - مثل یک شاهکار هنری نامرئی که هر لحظه احساس بشود - گرمای مهمانوازی بود که از عقاب پیر بر می خاست که شخصیتی اسیر کننده داشت و فقدان کامل احساس مالکیت در او آشکار بود . با دیدن این سر سفید - رویای زمان گذشته - یک بار دیگر مرا در بر گرفت ...او - یک استاد بزرگ - یک صوفی قدیمی در میان مریدهایش بود - دلالت کننده راهی بود که به قله های وارستگی - آنگاه به رهایی می رسید ...اعمال تباهی مثل قمار و تریاک - در موجوداتی که اجدادشان سوارکاران بزرگ بودند و بر حسب فصلهای سال دنبال چراگاه برای دامهایشان می گشتند - آن جنبه ناخوشایند مردمان شهرهای بزرگ را به خود نمی گرفت - مردمانی که من بیش از هر کسی می شناختمشان . درست عین جمع آوری کردن اشیاء قدیمی یا اشیائی که می گفتند قدیمی است - و گذاشتنشان روی طاقچه با تظار به خبرگی که توی دوستان و اقوام من زیاد دیده می شد ...در اینجا همان اشیاء جای طبیعی و ریشه دار خود را داشتند که هر گونه تردیدی را در مرد اصالتشان زایل می کرد . اصالت خانه تصور گذشت زمان را به آدم می داد که می تواند چوب را صیقل دهد و به یک گلدان بلور حالتی چند هزار ساله ببخشد . در اینجا اشیاء در عین قدیمی بودن و اصالت - مورد استفاده اشان را هم از دست نداده بودند . آدم رابطه جسمانی بین موجود و شی ء را احساس می کرد . رابطه ای که جمع قبلی که من افتخار احمقانه حضور در آن را داشتم سعی میکرد پیامش را با فریادی انتقال دهد که به خاطر فقدان یک دانش ملموس - خاموش می شد ...این اعتقاد - یکباره و در همان ساعتهای اول اقامت برایم پیدا شد . چون ناگهان بی آنکه بتوانم توضیحی بدهم - متوجه شدم تا چه حد این خانه - این اثاثه - این اشیاء و بخصوص ساکنانش شکل جان گرفته آن فکری از اصالت را تشکیل می دادند که اطرافیان من جز عبارتهای مجرد - نتوانسته بودند حرفش را بزنند . آنها موضوع را در چاچوب نظری بررسی می کردند - بدون در اختیار داشتن شیوه ای که بتواند بر مهمل بافی هایشان محاط شود و بدون هیچ واقعیت تجربی که ارزشهای فرضی شان را جان بخشد . اتفاق اینطور خواسته بود که من اولین کسی باشم که این خلل را در نظام آنها می بیند - البته در پرتو این واقعیت ملموس که به لطف اسرار آمیز این خانه و دو تن ساکنان اصلی آن آشکار شده بود . به این ترتیب - خارج از زمان - شروع کردند به تسخیر وجود من . وقت رسیدنم - فکر کرده بودم هتل بگیرم و روزها برای دیدنش بروم . اما استقبال عمویش به قدری صمیمانه و انسانی بود که لزومی نداشت جای دیگری جز در خانه آنها اقامت کنم . این مرد با شکوه - به رغم توقعات نژادیش و به رغم شیوه های پدر شاهی اش که همه گونه احترام و اطاعت نسبت به او را واجب می کرد - از شکل جدید این رابطه ناراحت نشد و نه از اینکه برادر زاده اش بی آنکه عنوانی روی مردی بگذارد - به سادگی - با او معاشرت کند . شاید همین خانه - روزی زوجهای جوانی را در خود پناه داده بود که حق نداشتند قبل از خوانده شدن صیغه عقد - همدیگر را ببینند - شاید در روزگاری هنوز دورتر - این خانه پناگاه مرشدان و مریدانی بود که برای رسیدن به قله های هوای پاک وحدت با بقیه دنیا قطع رابطه کرده بودند ...این فکر به من جرات می داد که از پیرمرد سوالاتی در باره موضوعهایی بکنم که برای جواب دادنشان - شایستگی کامل داشت ...بعضی روزها می شد که پیرمرد ما را با حرفهای طولانیش افسون می کرد . و من در تعجب کامل - متوجه می شدم که او با چه راحتی - مسائلی را تجزیه و تحلیل می کند که حتی برای سرآمدترین عالمانی که به خانه شهری ما رفت و آمد می کردند - پیچیده محسوب می شد - چون هیچ تجربه دیگری - مگر در محفلهای هنری خانه های پر از دود سیگار - از این جور نشستها نداشتم - از طریقی که این پیرمرد اصیل و فروتن - از دانشهای وسیعش در باب افکار مرموز کمک می گرفت شگفت زده می شدم . افکاری که قرنها بود بر شعرای بزرگ و هنرمندان دیگر این سرزمین اثر گذاشته بود . روزهای بعد - مرد - میزبان دقیق داناییهای وسیعش را در زمینه فلسفه های نو - نشان داد . با گوش دادن به حرفهای او بود که یک بار دیگر برایم مسلم شد بهتر است آدم کاملا در زمینه ای هیچی نداند - تا کمی بداند . و به برکت وجود مهماندارم که برای من - زبانی سخت را ساده کرد -متوجه شدم که چرا جمع متفکر و هنرمند قبلی ما در روابط خودش و بقیه محکوم به یک ناتوانی کامل بود . من و مینا در حضور متقابلمان - چنان تمامیتی وجود داشت که حتی دقایق سکوت هم از شدت آکندگی نزدیک به انفجار بود ... یک روز صبح - مثل همیشه به باغ رفته بودم تا منتظر ظهور شگفت انگیزش باشم - ظهوری که تکرار هر روزیش چیزی از درخشندگی اش نمی کاست ( آن طور که معمول اتفاقهای دیگر زندگی است ) . در این اتنظار با آن سگ شکاری بازی می کردم . احساس کردم دو دست تر و تازه که انگشتهای کشیده داشتند - چشمهایم را می بندند : ( اگه بگی کیه بهت....) از روی پشتم لغزید و به میان بازوهایم آمد . بین دو تا بوسه مادرانه گفت : ( تلفن زدی که اومدنت دیر میشه ..! ) . مرا توی یک فشار احمقانه نگذاشته بود که مدت ماندنم را تمدید کنم یا نه . فقط مژده اش را به من می داد ( بقیه میرن و اون تنها میمونه و حضور تو کمکش میکنه ) . به این ترتیب دوره ای آغاز شد که در آن کس دیگری جز ما سه تا نبود ...شب سوم شام را در مهتابی خوردیم - روی یک نیمکت چوبی بزرگ نشسته بودیم که با قالیهای زیبای محلی فرش شده بود . سفره را جمع کردند و بساط منقل را چیدند . این پیرمرد تمامی قدرتهایش را - چه جسمانی و چه مغزی - کاملا در اختیار داشت مرتب تریاکش براه بود و همین باعث تعجبم می شد . اما او چیزهایی در باره تریاک می گفت که با پیشداوریهای معمول کاملا مغایر بود . وقتی این توضیح کوتاه را می داد - یک دفعه دیگر از وسعت درکش نسبت به مسائل تعجب کردم . مسائلی که در بیان آنها - ( جمع ما ) همیشه در قعر سیاهی دست و پا میزد - مثلا در تعریف مواد مخدر : در اوج کوششهایم برای فهمیدن متفکرین بزرگی که با من معاشرت داشتند - شکل دست و پا شکسته و نا رسای همین توضیح بارها توسط آدمهای مختلف گفته شده بود . اما در تماس با پیرمرد و از خلال سادگی بینهایت زبانش بود که یک بار دیگر بی کفایتی دوستان هنرمند و نویسنده ام بر آورد کردم . اما در این زمان تمام این حقایق برای من یک جور کشف بود که حضور مینا و عمویش به منزله واسطه آنها به حساب می آمد . همین نوع نگاه کردن بود که پایه و اساس قوانین سرزمین آبهای همیشه آبی را به وجود آورد . در نبود مینا و عمویش قطعا سرزمین من در یک ادعای خیالی می ماند و چون امروز که دارای باورهای راستین و مردم آگاه و دانشمند و خرد گرا است نمی شد . امپراطور در این میانه بزرگترین درسها را می گرفت نه آنکه عین اندیشه آنان را به سرزمینم آورم که به قول پیرمرد در آن هنگام تقلیدی کور خواهد بود . بلکه اینها تمرینی سخت و جذاب برای من بود که بتوانم نوع اندیشیدن را یاد بگیرم... واین تنها نکته برتری من بر مینا بود . او از اینکه با جوانی حرف میزند که از دل اعماق تاریخ سزار را بیرون کشیده و خود را به جلد آن در آورده و سرزمینی را بر پا کرده غرق در شور و شعف میشد و می گفت : دانی ...دانی ..این همان راز کشف توست . این همان اکسیر ناپیدای توست که من عاشق آنم ..عاشقش ...مرد مو سفید که سوار کار و کوهنورد و شکارچی ماهری بود با سادگی به من گفت که برای بدنهایی که احتیاج به تریاک دارند - دو جور اندازه وجود دارد و روی این نکته پافشاری میکرد . یکی مقدار درمانی و یکی مقدار سمی . اگر پس از یک سنی - آدم از یک اندازه به اندازه دیگری نرود - زندگی طولانی تر خواهد شد - و نه - یک زندگی از هم گسیخته - آنطور که در باره معتادها می گویند . این توضیح جنبه تخدیری افیون را برایم آشکار کرد . چیز عجیبی بود که این مرد دشمن سرسخت هر نوع اعتیاد دیگری بود : معتقد بود آدمی که بنده یک تزریق یا بلعیدن مواد شیمیایی خالص است - آدم حرام شده ای است . یکی از موضوعهای محبوب عالمانی که دور و بر مابودند - تمجید از تمام مواد مخدر بود - البته جایی که فضای پر دودش ایجاب میکرد ...اما جلوی یک شخصیت ضد مواد مخدر یا یک شخصیت رسمی به تمامشان حمله می بردند و همه را توی یک طبق می گذاشتند . اما بلاخره - طرز تفکر قاطع و روشن پیرمرد - که بر مبنای شناخت دقیق و تجربی تکیه داشت - مرا نسبت به این مسله روشن کرد . یکی از جذابیتهای این مرد - نداشتن کامل منطق خشک در بحثها و گفتگوهایش بود - همینطور در شواهدی که برای تاکید یک فرضیه می آورد . جمله هایش همیشه با چیزی از این نوع تمام می شد : ( - بقیه شو باید خودتون احساس کنید . جون از این لحظه به بعد تنها پیش میرین . ) به این ترتیب هیچ وقت - حتی در زمینه مذهبی توی یک یقین بی بازگشت فرو نمی رفت . این گذشت و این فروتنی که در لفاف ادبی مطبوع و خلل ناپذیر جای داشت . از او آدمی ساخت که با پیپ به دهنهای کله شق و خشک و پرمدعا که صمیمی شدن با آنها غیر ممکن است - مغایرت داشت . و مینا فقط یک برادر زاده بود - حتی اگر این خویشاوندی هم نبود . پیدا کردن زنهایی مثل او به آسانی ممکن است ؟ هرگز ! هرگز ! وانگهی - آیا میشود آدم هیچ وقت توی این راه تنها باشد ؟ شبی این سوال را از او کردم ..توی مهتابی مدور نشسته بودیم و بساط منقل پهن بود . جواب داد : توی راه - بله - چون همیشه یک چیز اختصاصیه . برای هر آدمی - یک جاده مخصوص خودش هست . اما یک بار که به مقصد رسید - یک گرمای خدایی او را در بر می گیرد . گرمایی که پیشینه قرنها هنر و شعر و فلسفه ما است . تا آن وقت هیچ کس مرا به کشیدن دعوت نکرده بود - اما آن شب خودم دلم خواست . انگار که وقتش رسیده باشد و برای ورود به این مرحله من کاملا رسیده بودم . چند دقیقه بعد از تماس مخملی دود - زمان برایم متوقف شد . بلورهایی که در گلوی نهرها به هم می خوردند - نجوای اسرار آمیز شاخ و برگها وقت عبور مغرورانه نسیم - نداهای پرندگان شب - جگر سوز - پر تغزل - تمسخر آمیز یا شوم - شب را از حضور خود نشاندار می کردند و شفافیت شبانه را از وراجیهای متصل شان می انباشتند که نوید سحرگاهی نزدیک بود . بر آمدن خاموش عطرهایی که از کوهستان آمده بود - این الحان - آوازها و نداها را تغییر می داد - جا به جا یا خاموش میکرد - بنا بریک قانون غیر قابل تغییر . در آن شب که به عصر دیگری تعلق داشت - حس می کردم همان قانون است که دور و بر من می پلکد - نزدیک می شود - دور می شود و می خواهد وجودم را تسخیر کند - مرا در دایره جاودانیش جای بدهد تا از ورود من به دانش افیون تجلیل کند . شب زاویه اش را عوض می کرد و ما را با چشمهایی می نگریست که پختگی درخشانترشان کرده بود ...هر چه موجودات بیشتر ناپدید می شدند حکومت شب بیشتر می شد . و تریاک که مرا بیخواب کرده بود - در سطح این شب عجیب پیروز بالایم می کشید . در این وقت بود که مینا هم خواست بکشد . شاید فکر میکرد که می تواند خودش را زنی با محبت تر - عاشق تر - ملایم تر - گیراتر - گرمتر و افسون کننده تر بسازد . آن شب ...شب از بین رفتن بدی بود و شب حکومت مطلق عشق . و خدایان مرا ژولیس سزار را انتخاب کرده بودند تا به جادوی سفید چنین شبی را پیدا کنم و روزی که شاید سالیان دراز بر آن بگذرد در این ناکجا آباد نقلش کنم برای آنانی که نمیشناسمشان از سوئی و با تمام وجود می فهممشان در سوئی دیگر . توی اتاقم بی خوابی را شناختم که هیچ وجه مشترکی با شکنجه یک کمبود نداشت . کسانی که تمام آرزوهاشان در یک شب خوابیدن خلاصه میشود . بی خوابی من یک سلسله تصاویر بود - یک ردیف رنگ - تبادل بی نهایت سایه ها - نوعی بازار مکاره رویاهای بیدار - آتش بازی ای که دسته گلهای آتشین آن یک جور تجلیل دائمی خدایان بود . این همه حرکت - توی یک آسمان گویی از حرکت ایستاده انجام می شد - جلوی راه بندان شبی که ستاره هایش متوقف شده بودند تا بهتر بتوانند پیدایش معجزه ای را که نیمه شب قوام آمده بود - نظاره بکنند...شبی که عمدا سحرش را عقب می راند تا راز ما را بهتر بپو شاند - تا عشق ما را با تمام شکوهش در خود پناه دهد و بعد اندیشه من با مینا بود این شب - با مینا بودن همان قدر از آئین شب نشان داشت که آئین معابد کهن که دختران معصوم تعهدات معبد را مشتاقانه می پذیرند ...در این لحظات شگفتی انگیز - مینا تجسم واقعی آن چیزی بود که زن باید باشد . آن قدر از راستی و اصالت و طبیعی بودن در این زمینه داشت که پرده از روی همه ریاکاریها بر می داشت . شب جهت عوض کرد - نفس بلندی کشید و نسیمش تر و تازه تر شد . مینا مرا در گرمای مفهموم بودنش گرفت و گذاشت که در طپش نهائئ یک عشق بدوی و با شکوه که از اعماق اعصار بر می آمد با هم آشنا بشویم ...این است رهایی : رهایی با شکوهی که فقط برای عشقهای بزرگ آشنا است و از اعتماد نهایی و متقابل دو وجود ناشی میشود ...چقدر دیگر شبهای زندگیم که چه قبل و چه بعد از آن خنده دار و بی نمک است . چقدر جهشهای ناشیانه و سکته دار آن شبها با دنیای هماهنگ و جادوئئ مینا بیگانه بود . چقدر خجالت آور بود که کسی بخواهد سهمش را - به وحشیانه ترین و خود خواهانه ترین صورت ممکن از دیگری بدزدد . من همه ترس و نگرانی بودم ..چیزی که فکرش را نمی کردم - به خاطر آنکه ترس از پایانی داشتم که سایه ای روی آن بیاندازد - به خاطر دشمنی شدیدم به هر گونه عاقبت و خاتمه ای ...پایانی که به ناچار با زایل شدن اندوه بار سیاهی محافظ شب آمد ...و فهمیدم که ترسم از عاقبت و پایان ...هیچ وقت پایه ای نداشته حداقل در خصوص مینا ..و همیشه نسبت به او یک گرسنه ابدی باقی خواهم ماند ...( چقدر سخت بود نوشتن این سطور دستانم می لرزد و تمام بدنم و نمیدانم توانستم در دریای تمثیل و کنایه حرفم را بزنم و یا نه ..این درد بزرگ این نوشته است ..درد بزرگ... ) اخرین یادمان دیدارمان ..به خود جرات دادم تا از او در باره زندگی گذشته اش سوال کنم : ( چطور مردی بود ..؟ ) . مینا لبخندی زد و جواب داد : ( مردی بود که به وضوح شعورش از حد متوسط بالاتر بود . رفتارهای انسانی داشت . حضوری گرم و عشقی مطمئن . و بلاخره مردی که در میدان عمل کار آمد بود . مرد کار بود - خوب خرج می کرد - خوب می فریفت . مردانگی اش سرورانگیز بود - با امکانات بی حد در زمینه های متعدد و متنوع . گفتم : ( پس چه ایرادی ازش گرفتی ؟ ) . گفت : ( هیچی ...! ) گفتم :( من میدونم تو زنی نیستی که بشه ولت کرد پس خودت خواستی ازش جدا بشی چرا ..؟ ) . برای اولین بار تردید کرد به هزار دلیل مختلف - مینا بالاتر از هر گونه سبک مغزی بود . چیزی که مانع می شد آدم بتواند او را بوالهوس و هرزه بنامد . حضور او در کنار من - نیروهای حسی ام را تقویت میکرد . به خاطر پرتو منفعت بار زنانگی - تواضع - دانییها و بی ادعائیش که مزین به عشقی شدید و وارسته بود . این معجزه پدید آمده بود . امکانات درک من که به لطف کسانی که اولین تجربه هایم بودند به حال کاهلی افتاده بود - حالا بیدار شده و بازده کامل خود را می داد . او از من یک مرد ساخته بود . منی که تمام دوره نوجوانی و جوانیم را در میان گلوله و آتش و مرگ گذارنده بودم و فرصت درک چیزی دیگر را پیدا نکرده بودم - جز آنچه قبل از جنگ د ربند در میان موج دریا و رویاهای واقعی خودم در یافته بودم ...مینا آن قدر به ارزشهای خودش آگاه بود که بخواهد به این ترتیب از من مردی با صفات لازم مرد بودن بسازد تا یار زنی به توانائی خودش باشد ...مینا به چشمهایم خیره شد و پاسخ داد : ( نمی دونم . یک چیزی وجود داشت مثل یک جای خالی - مثل یه نقص - مثل یک جور مرحله بین پایه و قله یک کوه ...یک جور ناممکنی وحدت کامل ...و تسلیم متقابل - چه جوری برات بگم ؟ علاوه بر این - حرکت دائمی و پویایی که توی همین کوه وجود داشت - حضورشو تو زندگیم غیر ممکن می کرد . کمالش یک جور حالت بهت زدگی به زندگی مشترکمون می داد ...) . جرات نمی کردم از نتیجه گیری هایم با او حرف بزنم . چون او فکر مرا می خواند - خواست آن سیاهی را که در لحظات شگفت انگیز مشترکمون رخنه کرده بود زایل کند . خواست روابطمان را به سطح پدیده ای بالا ببرد که مدام در چار چوبهای خودش دوباره زاده می شد - که موجودیت آن مظهر تحرکش بود - مثل هوای لازم برای تنفس . اما از آن به بعد با وجود توضیحات او من دائم گوش به زنگ بودم ... چند ماه از این رابطه گذشت من جوان و پرشور در گرمای مینای میانه سال میسوختم ..بدون او برایم همه چیز سخت بود ..من عشق را با مینا آموختم..و فراق را نیز ..که از سرطان خون به ناگهان به بد خیم ترین حالت ممکن جسمی رسید ..شبی که در بیمارستان بقیه الله پرواز کرد بالای سرش بودم تا صبح که نفسش تمام شد ..بعد از آن به مدتی کوتاه عموی او پیرمرد نازنین بر اثر سکته مغزی به مینا پیوست و دانی ماند با یک دنیا غم و اندوه و تجربه ای سهمگین از عاشقانه ای که شاید دیگر تکرار نشود ..د رتمام سالهای بی او هیچ زنی نتوانست در قد و قامت او برایم جلوه کند ..مینا از من مرد آرمان گرائی ساخت که در کوچه پس کوچه های زندگی دنبال یک رویا می گشت ...من هرگز فکر نمی کردم که روزی فرصت بازگوئی این تلخ و شیرین ترین اتفاق زندگی را باز گویم ..اما به مدد این وبلاگ امپراطور تمام آنچه را که روزی برای گفتنشان از وحشت به خود می لرزید گفت و آرام گرفت ..مینا برایم یک اسطوره تمام نشدنی باقی خواهد ماند ..هنوز که هنوز است بر مزار اوست که آرام میگیرم ..مینا آسمانی بود و به آسمان هم کوچ کرد ... |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384زمان 23:7
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
دم دمای صبح بود . شب یواش یواش رنگ می باخت . خورشید بیدار می شد و گیسوی زرینش را توی آب دریا شستشو می داد . مه رقیقی روی دریا پاشیده شده بود . دریا آرام بود انگار هنوز در خواب صبحدم است و در این حال دختر زیبائی را می مانست که در رویاهای شیرین بلوغش نشئه یک بوسه را مضمضه می کند ! دانی پارو را محکم کوبید رو پشت دریا و یکباره انگار که پایش را روی جانور گذلشته باشد . دور و برش از موج شلوغ شد... وقتی که راه افتاده بود شب بود . حالا تو دل دریا بود . اطرافش آب بود و آب و خورشید که توی آن بازی می کرد ...همیشه هر وقت دلش می گرفت می آمد . تو دریا . تو خیالش با دریا راز و نیاز می کرد . حرفهایش را می زد . یک موجود نامرئی که شاید ننه دریا بود و زمزمه آرام موج هم گوئی با او حرف می زد . آن وقت دانی هر چه غم داشت تو سینه دریا می ریخت . مدتها بود که ننه دریا رفیقش شده بود . و سزار واسطه این دوستی ابدی شده بود . هر چه از دانی به او می رسید قبول میکرد . کوله بارهای غم را از دوشش می گرفت تا رفیقش سبکبارتر شود . آخر خدایان ننه دریا را نفرین کرده بودند که هیچ وقت غم نداشته باشد ...دانی همیشه شب راه می افتاد تا دم دمای صبح در خانه ننه دریا باشد ...وقتی آنجا می رسید با پارو می کوبید روی موج ...شلپ ...شلپ...صدایش بلند می شد . انگار کوبه یک در بزرگ . دری مثل در کاخ سزار را می کوبید ...در باز می شد و ننه دریا می آمد جلو و او حرفش را به ننه دریا می گفت ...حالا می توانست آن خاطره ها را خوب به یاد آورد . - ننه دریا - جان ننه دریا ... دانی نالید : دخترک ..همان که من دوستش داشتم ..مریض است تب کرده و هیچ کس کاری برایش نمیتواند انجام دهد ..من چه کنم ..ننه دریا ...هذیان می گوید ...به من فوش و بد و بیراه می گوید .. ننه دریا گفت : فقط دردت همینه ...؟ یه ماهی مخصوص برایش دارم کباب میکنی و دودش میدهی و با نفس خودت چند بار رویش آه میکشی و میدهی روغنش را بخورد ...خوب خواهد شد ...عصاره دریاست... دانی اشگش را پاک کرد ...ننه دریا تاب بر داشت و موج انداخت و آن وقت یک ماهی توی بلم دانی افتاد ...دانی خندید . خنده اش مثل لعل پاشید تو دریا و مجنونانه نالید : دریا ...دریای خوشگلم ... یک بار دیگر وقتی رضا روی مین رفت و هزار تیکه شد ...دانی آمد پیش ننه دریا . دامن دامن غصه اش را تو سینه دریا ریخت و حتی خودش را میخواست بیندازد توی بغل دوستش ...اما وقتی حرفهای ننه دریا را شنید فهمید باز هم زندگی زیباست ...بی رضا هم می توان زندگی کرد و تنها نبود ... یک شام تیره رفت تو دریا . بی موقع بود . دریا انگار غضب کرده بود . انگار به معشوقه اش خشم گرفته باشد . کف به لب آورده بود . و دانی تو بلم همچنان می کوبید تو سر موج و می خواست خودش را برساند جلو در خانه ننه دریا ...اشگهای شورش را آنقدر ریخت تو آب که ننه دریا به سراغ او آمد : ننه دریا ... - جان ننه ؟...چطور شده ؟ دانی هی اشگ ریخت ...هی نالید و مویه کرد : چی بگم ننه دریا ...همه دوستانم رفتند و من تنها ماندم با یک جسم پر از درد و سم و مرگ ..آی ننه دریا ...خسته شدم از این همه روزهای کسل کننده و یکنواخت . هیچ کسی نیست که من دوستش داشته باشم ...همه دوستانم که عاشق اشان بودم مسافر شدند و به آسمان سفر کردند و دانی را با خودشان نبرند و من تنها مانده ام ..من هم میخواهم بروم ... ننه دریا یکهو خاموش شد . انگار بچه های دریا ناگهان از جیغ و و یغ و سر و صدا افتادند و می خواستند غصه دانی را بخورند . ننه دریا صورتش را برگرداند تا اشگش را دانی نبیند و آن وقت برایش زمزمه کرد : همه اینها رفقای تو هستند . همه دوستانی که عاشق تو می مانند ...همه اونهائی که غم آدمو میخورن . دوست آدمند . همه اونهائی که با خنده ما میخندن و با گریه ما اشگ تو چشماشون میاد ...! دانی باز نالید : آخه من تنهام ...تنها ...! ننه دریا برایش رفیق هایش را شمرد : نگاه کن این همه رفیق داری ...باز هم کمته ؟! دانی آرام شد و به ساحل برگشت ...و ننه دریا تا سر او را دور دید در انزوای اندوهبار خود گریست و بچه های دریا بغض کرده بودند ... هوا دیگر روشن شده بود . دانی به در خانه ننه دریا رسید و آه کشید : دریا ...دریا...! صدا نیامد . انگار ننه دریا مریض شده بود . انگار نمیخواست رو به دانی نشان بدهد . یا طاقت این غمش را دیگر نداشت . دانی باز زمزمه کرد : ننه دریا ...ننه دریا ..منم دانی ...با بزرگترین غمم آمدم ..! صدائی به آرامی وسوسه انگیز پری های دریایی به گوشش رسید : جان ننه...؟ دانی با نگرانی پرسید : ( من ننه دریا رو میخوام میخوام که حرفهامو بهش بزنم ...) او آرام و خفه زمزمه کرد : ( هر چی میخوای به من بگو من دختر دریام ...ننه دریا خوابیده ...! ) دانی دو دل شد . اما اشگ مهلتش نداد : میدونی ...به ننه دریا بگو این دفعه برنمی گردم به ساحل . اونجا دیگه کسی رو ندارم ..هیچ دلی برای من به صدا در نمی آد ...نه لونه دارم . نه خونه . نه رفیقی . نه دوستی . چون دیگه همه از من بریدند . تنها تر از این ممکن نیست که بشم . من همه چی رو از دست دادم ... دختر دریا طرارانه پرسید : ( چطور کسی دوستت نداره ؟ ) ...دانی نالید : ( دیروز دیشب ..یه ماه پیش یا یه سال قبل .. یا شاید فردا پس فردا یه ماه بعد یه سال بعد ..اونو بردند..همونی که عاشقش بودم . اون رفت پیش یکی دیگه . رفت مال کسی دیگه ای بشه ...) ...دختر دریا عشوه گرانه پرسید : ( خیلی دوستش داشتی ...؟ ) ..دانی غرید : ( عاشقش بودم ..می مردم واسش ..به خدا براش می مردم ...این مطلب را اونائی که اونور تر ساحلند ..نمی فهمند ... دریا در سکوت صبحگاهی . انگار زمزمه غمینی داشت . سکوت بود . سکوت . انگاری که دختر دریا داشت فکر می کرد . آرام با کسی مشورت می کرد که : ( این بار با دانی چه باید کرد ؟ با دانی که عاشق شده ؟ ...) . دریا اما حرفی نداشت . دانی سرش را گذاشت روی لبه بلم . مثل اینکه بغل گوش دختر دریا زمزمه می کرد : ( این دفعه دیگه بر نمی گردم . به ننه دریا بگو دیگه نمیتونی ریشخندم کنی . تو ساحل دیگه هیچ کس منتظر من نیست ...) سرش را بلند کرد . دختر دریا آمد تو اشگهایش . موهای خیس اش را زد کنار و یک قلپ آبی که تو دهانش بود ریخت بیرون . دل تو دل دانی نماند . دختر دریا چشمکی زد و خیلی یواشکی انگار که مراقب بود ننه دریا از خواب بیدار نشود گفت : ( حالا دیگه بایس بیائی پیش خودم . تو بغل خودم . سرتو بذاری روی سینه ام تا برات لالائی بگم . قصه ناخداهای کشتی شکسته . صیادهای از زندگی مانده . جاشوهای از همه جا رانده ...! ) دانی تو نگاه دختر دریا غرق شده بود . گرمی سیال آن تو رگش می دوید . خیال می کرد او را دوست دارد . دختر دریا را با تن و بدن سفید و موهای سیاه ...دختر بی تابانه زمزمه کرد : بلند شو . یک مشت آب بزن به صورتت و نبایس ننه دریا بفهمه تو گریه کردی . گفته اگه تو دلت خواس من بیارمت پیش خودم . بایس تو رو مثل یک امپراطور . مثل سزار بزرگ ببرمت تو قصر خودم ...! دانی پرید دو تا مشت آب زد صورتش ! موهای خودش را با آب یکور کرد ... دختر دریا خندید . خنده اش گوئی جام طلا بود . داندانهای مروارید و قهقهه اش آواز بهشت : ( دستت را بده من ) دانی دستش را زد تو آب . آب گرم و دلخواه بود و دست دختر گرمتر . نشست رو لبه ( لتکا ) یادش افتاد مادرش او را همیشه اینطوری روی طاقچه می نشاند و تشویقش می کرد که بپرد . از همانجا جرات و شجاعت پریدن را یاد گرفت ... دختر درست مثل مادرش دستش را تا کرده بود جلوش و با پنجه هایش می گفت ( بیا ) و او دو سه دفعه روی لبه ( لتکا ) تکان خورد و آن وقت پرید تو بغل دختر دریا و قهقهه شان تو قصر های عاج دریا پیچید ! دانی نالید : دریا ...دریای خوشگلم ...! دیری است ننه دریا به انتظار دانی است که گاه گداری می آمد و با قصه های اندوهبارش غمش را به سینه او می ریخت ...آه می کشد ...! |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی شنبه بیست و هشتم خرداد 1384زمان 23:10
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
پس از مدتها امروز طعم واقعی شادی را حس کردم و از ته دل خندیدم . احساس خوشبخت بودن داشتم . حسی که مدتها بود از آن بیگانه بودم . خانم جان مادر بزرگ حکیم و فیلسوف من مهمان مابود از لحظه ای که آمد تا این لحظه من و دیگران را غرق در افکار ساده و فیاسوفانه خود کرد . آوردمش پای کامپیوتر و این صفحه را نشانش دادم و مطالب من و دوستانم را برایش خواندم . گاه می خندید و گاه سکوت میکرد و در فکر فرو میرفت . به کلیه نوشته های من در باب عشق و دوست داشتن یکسره خندید . اما در مقابل نوشته ای دیگری به نام زن در فکر فرو رفت و چیزی نگفت و این یعنی که غالفگیر شده است . نظرات دوستانم را که برایش خواندم شگفت زده و حیران بود . از دید او فاصله خودش با این نسلهای به قول خودش تازه به دوران رسیده مبهوت شد . در باره احساس عاشقی من تنها به قهقه های مستانه بسنده کرد و این جمله که : بهتره از این خل بازیها دست برداری ...! از نگاه او تمام عاشقانه های من یک بازی کودکانه است و بس و هیچ ارزش انسانی ندارد . او رابطه را تنها زمانی عاشقانه می پندارد که در قالب ازداوج باشد و در غیر این صورت یک رابطه به قول خودش سر کاری و بیهوده است . برایش گفتم که تصمیم گرفته ام که دیگر در این وبلاگ از موضوعات حسی شخصی خودم استفاده نکنم . چون به اندازه کافی از طرح آنها دچار عذاب و گرفتاری شده ام . شاید جائی دیگر را فقط به این درد و دلها اختصاص دادم . به هر روی به خانم جان پیشنهاد کردم که نظراتش را به خواهر زاده ام منتقل کند و یک وبلاگ جدید به نام خانم جان راه اندازی شود . اما در کمال فروتنی نپذیرفت ( شاید تصورش این بود که این کارها همه بازی است و او در سنی نیست که تن به این بازیها بدهد ) بنابراین با او توافق کردم که هفته ای یک روز در باره او بنویسم و در این وبلاگ آنها را حفظ کنم . شاید در فرصتی این امکان فراهم آمد که مجموعه نظرات خانم جان در کتابی گرد هم آید . و اما این اولین مطلب خانم جان است که در باره حکمت زندگی و خصوصا جهان بعد از مرگ فاضلانه خطابه ای را ایراد فرمودند که عینا به نظر شما میرسد . و اما یادداشتهای امپراطور از این پس در یک نظم و تابع یک روال مشخص در این وبلاگ نوشته خواهد شد . شما دوستان خوبم محبت و بزرگواری میکنید اگر در این باره نظرات خودتان را به آدرس ایمیل همین وبلاگ ارسل نمائید : ( sezar1se@yahoo.com ( . خدایان را شکر میکنم که از یک برزخ فکری و روحی هولناک رستم . و امروز با خودم و خانم جان عهد کردم که دیگر برای امپراطور این چنین فضاهای عبث و پوچی پیش نیاید و بدانید که در این تغییر شما دوسنان خوبم با محبت و نوازشهای ادبی خود این حقیر را بسیار یاری کردید . اما برسیم به نظرات خانم جان : دانی جان...! معلوم میشه که تو بی خود معطلی و دنبال نجابتو و پاک دومنی میگردی . بعله ! باید خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شی . اولش بابا ننه ها و نصیحت گو آ . حالا بیا حرفهای گنده ترارو نیگا کن گه میگن : اینجا دار امتحان و مکافاته و آمیزادرو به ترقیه و خوب و خوباشو واسه دنیا گذوشت ن . چار تا شعرم یاد گرفتن . میگن نمی دونم از جمادی رفتم و حیوون شدم بعدش چی و چه زهرمار دیگه شدم . از اونم رفتم درد بی درمون کوفت و مارشرا شدم تا انسون شدم . بعد از اینشم از انسون بالاتر میشم . اونچه فکرشو نمیتونی بکنی میشم . ملک میشم - سگ میشم - خر میشم - اما نمیشینن حساب کنن ببینن همینی ام که میگن درس میگن یا نادرست میگن ! یعنی اونائی ام که اینارو میگن فکر ندارن که بشینن فکر کنن ! اونا بلدن یه مش مردومو با این حرفا خر کنن سواری بگیرن امرشونو خوب بگذرونن - خوب بخورن - خوب بگردن - تو هر خونه یه صیغه بشونن . لنگ زنارو رو گردنشون بندازن - گردن کلفت بکنن - به ریش پا منبری آشون بخندن . اما اگه حساب درستشو می خوای بیا من دستت بدم که نشستم تجربه شو کردم . به فرضی ام این جوری که اونا میگن باشه و ما سنگ و خاک بودیم . سبزی شدیم - علف شدیم - علفو حیونا خوردن مام اونارو خوردیم و حیوون شدیم . گوسفند شدیم - گاب شدیم - بعد تو کمر بابا و جیگر تیکه تیکه شده ی ننه مون رفتیم . نطفه شدیم . که ایشاللا سرمون به دنیا نمیو مد . حالا من نفهم از شما فهمیده ها می پرسم ؟ اولش که خاک و سنگ بودیم راحت تر خوابیده بودیم و آسوده تر بودیم یا بعد از اون که علف شدیم ؟ نه دیگه دانی ! تو که بوی فهم و کملاتت همه جا رو گرفته و میخوای ما رو هم آدم کنی بنال . خوب یه چیزی بگو ...ها چی شد ؟ بذار خودم بگم ... باز اون وختی که علف بودیم چاررو زندگی می کردیم سرما و گرما می خوردیم . تر میشدیم . خشک میشدیم . شیکسته می شدیم . له می شدیم . تموم می شدیم راحت تر بودیم . یا اون وختی که خر شدیم . یابو شدیم . گوسفند شدیم . گاب شدیم . البته شما دانی جان و اون رفیقات کفتر شدین گنجشیک شدین ؟ حیوون حیوونه... ما گفتیم بع ...بع..ما...ما..شما می گفتین بغ بغ بغو ...جیک جیک جیک ...فرقش چیه دانی ؟ تو که ادعای فهمت میشه بگو فرقی هم مگه داره ؟ باز اون وختی که اونجورا بودیم . که خر و یابو بودیم . جون از همه جای صاحبمون در می رفت . مجبور بودن کاه جو مونو بدن . تیمارمون کنن طویله آخور واسمون درس کنن تا بتونن ده من بار از گردمون بکشن . یا وقتی گوسفند و گاب بودیم . نواله بدن . جورمونو بکشن . تا یه روز شیرمون بگیرن بعدشم سرمونو ببرن راحت تر بودیم یا وختی انسون شدیم و به این مکافات افتادیم ؟! و در به درشدیم ؟ تازه اون وختشم وختی تو شیکم ننه بودیم راحت تر می خوردیم یا بعدش که به دنیا اومدیم ؟! پس بدون بعد شم از این گندتر و بدتر و پر مکافات تره و این حرفارم باد دلشونو می زنن . اگر باز خبری نباشه هیچی... که حیونارو میگن وختی مردن دیگه بهشون کاری ندارن باز خودش یه جیزی ...میشه قبول کرد . اما اگه بخوان حساب بکشن و همین آئی که میگن و تعریف و توصیفائی که می کنن راس باشه . من که دو تار موم از زیر روسریم مونده باشه بیرون.. . ته جهنم جام میکنن . اونی که لنگ و پاچه شو جلو مردوم وا میکنه چیکارش میکنن ؟! یا اون که بچه اشو از گشنگی و نداری سقط کرده یا سر راه گذاشته . تو تابوب ( بدترین جای جهنم ) . برزخ . اونجائی که شمر و خولی رو می کنن تو قفس... آتیشیش بکنن . اونائی که روزی هزار تا هزار تا آدم می کشن . خونه مونه هارو ویرون و برو بچه هاشونو ویلون می کنن کجا جاشون میدن ؟!...اونائی که یه قلب مهربو نو زیر پا گرفتن چی ؟ آخه من که میگم بی خود نمیگم ! دروغ از دور میاد یه پاش میلنگه . میگن اونجا گنهکاری جهنم تا خدا خدائی می کنه از آتیش جهنم خلاصی ندارن و هی باید بسوزن بمیرن زنده بشن ! تو باشی قبول می کنی ؟ همین دنیاشم که هیچ کتاب و صاحاب ماحاب درس حسابی نداره یکی که یه خلاف و تقصیری می کنه . یه جرمی واسه ش می تراشن . مطابق غلطی که کرده . یه ما . دو ما . یه سال . پن سال . ده سال حبسش می کنن . یا اصلا می کشنش ولش می کنن . اون وخ اونجا این حساب کتاب اینجارم نباید داشته باشه که عذاب و آتیشو مطابق جرم و جریمه معلوم بکنن ! همین طور هی می سوزونن . هی می کشن هی زنده می کنن . دوباره از سر میگیرن ! ول کنین بابا یه حرفی بزنین چار تا خر مث من قبول بکنه . آخه هر چیزی باید یه حدی داشته باشه . یه اندازه ای داشته باشه . میدونی دانی ؟ اینقده فهمیدم . یا اون دنیا باشه . یا نباشه . هر کی اینجا خورد و پوشید و عقلش رسید چه جور خوش بگذرونه و کیفشو کرد کرده و هر کی نکرد کلا سر خودش گذوشته . خر بوده تا چشمشم کورشه ...! علفه - درخته - آب خورد - هوا خورد - آفتاب خورد - رشد کرد - خودشو به یه علف و درخت دیگه مالید خوش گذروند گذرونده - نکرد مغبون شده ... احمق بوده ...خودشو چزونده ...همینطور باقی دیگه و باقی دیگه . به فرض ام اون دنیای ام باشه و این دنیا رو محل امتحان و کلاس مدرسه کرده باشن که آدم خودشو به بالا بالاها برسونه و راس راسی ام مزد این محرومیتا و نخوری ها و نپوشیندنامون بخوان بدن و دروغم نگن . تازه همچینی که تا حالا از گذشته مون یادمون نمیاد چه عالمی داشتیم . وختی سنگ و خاک بودیم . یا علف و حیوون . یا نطفه و خون و علقه مضقه و تو شیکم ننه بودیم چه عوالم و روزگاری داشتیم . تو اون دنیای بعدشم ار اینجاش یادمون نمی آد که بگیم آره این قصری که حالا بهمون دادن عوض او خونه ایه که می خواستیم اونجا از پول حروم بخریم نخریدیم و ذوقشو بکنیم . و به خودمون افتخار بکنیم . یا اون غذای خوبی که تو بهشت میگن بی زحمت پیدا کردن و خریدن و آوردن و جویدن و قورت دادن آدم می خوره که مزه یه لقمه شم توی این دنیا پیدا نمیشه . خودش تو گلوی آدم میاد !!! . یا اون پسره یا دختره حوری غلمونی که بغل آدم می خوابونن که هر ماچش پونصد سال و هر بغل خوابیش پونصد سال طول میکشه . بگیم مزد اون نخوریها و چشم پوشی ها و زهد و تقوا فروشی هائیکه که تو دنیا کردیم حالا داریم عوضشو میگیریم . وختی آدم نفهمه عذابو واسه چی میکشه و یادش نیاد برای چه گناهائی اذیتش می کنن یا اون مزدی که بهش میدن و حالیش نشه عوض چه کار خوبش بهش میدن و هیچچی از گذشته شو خوب و بدش یادش نباشه و نفهمه چی برا چی بوده و بلبشو باشه و از طرفی ام وختی ام آدمو می خوان عذاب بکنن . هیچ قانون و حسابی توش نباشه اونی که یه شی دزدیده یا ناخنشو از بیخ گرفته که با اون آدمی که یه شهر و ممکلتو دزدیده یه میلیون آدم ده میلیون کشته به یه پا بره و همه تا خدا خدائی میکنه بخوان با همدیگه عذاب بکشن . این چه کاریه...؟! آدم این جور به خودش صدمه بزنه و راهی که خوشش باشه پیش نگیره ؟! بعله آ خدا ... اگه دروغ نگفته باشم تو دیدی من کارهای زشتشو بلد نیستم این بلاها رو سرم آوردی ...حالا فهمیدم که همه رو که دزد و حیز و نانجیب شدن خودت راهاشو نشونشون دادی و هر کی رو بخوای به هر جا چه راه خوب چه راه بد بکشونی اسبابشو خودت جور می کنی و برو برگردم نداره ... اما نه تو بمیری من از اوناش نیستم و هزار تا از این بلاها بالا ترشم سرم بیاری پشت ناخنمو نمیذارم هیچ پدر سوخته ای نیگا بکنه و برو این دام رو جلو اونائی که اسم رسمو و چیزای دیگه می خوان و تا یه گوشه زندگیشون لنگ باشه لنگشونو هوا میکنن پهن کن که سنگ رو یخت نکنن...!!! آره دانی جان این قده از خود مچکر نباش...ببینم روزی چن بار میری جلوی آینه و سرتو خم میکنی و میگی : دست شما درد نکنه...؟!!! تو که اوضاعت از همه ما بی ریخت تره...واسه خودت سر به هوا یه آب و خاک درس کردی و اسمشو هم گذاشتی آبی و مابی و دریا و این خنزر پنزرآ . بعدشم خدا رو کردی چهل تیکه . خدایان ...! خدایان ... ! که اسم کوفتشونم من یکی بلد نیسم . خوب این کفره . مرتد مرتد که میگن خوب توئی دیگه . حالا هی به خودت بگو بچه مسلمومنم و چار روز هم رفتی جبهه حق بر علیه باطل !!! و بلا سر خودت آوردی . خدا که این در وبری ها رو ازت قبول نمیکنه که ! میگیرنت میبندن به چوب و آتیش و خدا ازت میپرسه : این زرت و زورتها که میکردی چی چی بود ؟ جواب داری بدی آقای امپراطور !!!؟ |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی جمعه بیست و هفتم خرداد 1384زمان 21:52
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
فاخرج به من الثمرات رزقا لکم ( سوره بقره - آیه 22 ) سارا ...آرزو مکن که خدایان را در جائی جز همه جا بیابی...هر آفریننده ای نشانی از خدایان است اما هیچیک آنان را از پرده بیرون نمی اندازد . هماندم که نگاه ما بر آفرینده ای خیره شد او ما را از خدایان بر میگرداند ...تو هرگز بکوشش هائیکه ما برای دل بستن به زندگی بکار بسته ایم پی نخواهی برد اما اکنون که بدان دلبسته ایم باید که مثل هر چیز دیگر از روی عشق و شور باشد...من به شادی بدن خود را آزار می دادم زیرا در مجازات لذت بیشتری در یافتم تا در گناه ...بس که به شدت سرمست این غرور بودم که به سادگی گناه نکنم ...از میان بردن اندیشه ( شایستگی ) در خویشتن سد بزرگی در مقابل ذهن و روح آدمی است . نامطمئن بودن راه ما را در سراسر زندگی آزرد ...اگر بدان بیندیشیم هولناک است . این عمل آزادی که دیگر وظیفه ای راهبرش نباشد ترسناک است . این عمل همچون انتخاب راهی در کشور ناشناسی است . خوب توجه کن که آن کشف را فقط برای خود می کند به نحویکه نامطمئن ترین رد پا در گمنام ترین نقطه سرزمین آبهای همیشه آبی باز هم کمتر از آن بی اعتبار و مشکوک است ...بیشه های پر سایه و سر آب چشمه ها بیشتر در جائی خواهند بود که خواهشهای ما آنها را از آنجا جاری خواهند ساخت . زیرا هر سرزمین باندازه ای که نزدیکی ما بدان آنرا شکل دهد وجود دارد و چشم انداز اطراف اندک اندک در مقابل راه ما قرار میگیرد . ما کرانه افق را نمی بینیم و حتی نزدیک ما نیز چیزی جز صورت ظاهری تغییر پذیر و متوالی نیست . سارا ...سارا...زیبائی تحسین بر انگیز تو نیست که مرا به سمت تو کشاند . نه عزیز هرگز گمان مبر که امپراطور نقطه نگاهش را از زیبائی بر گرفته . حرف همان است که بود : زیبائی یک امر حکیمانه است تا یک صور شکلی .. اما با این همه ما از زیبائی تعریفی داریم دم دست که تو در این بازبینی فوق العاده ای ...! و همه چیز در تو همان است که در نهایت ظرافت و دقت کنار هم قرار داده شده ...تو هارمونی همه جزئیات قشنگ هستی تا حدی که هر کسی را قادری مفتون و شیدای خود کنی . باشد ...باشد...سارا اعتراف میکنم که تو زیباترین و پر جلوه ترین و باشکوه ترین معنای زیبائی صوری هستی که من تا به حال فرصت و امکان و شانس دیدنش را داشته ام ...میشود به تو نگریست و خدایان را تحسین نکرد...؟ میشود ساعتها در تو نگاه کرد و در ذهن هزار طرح قشنگ رنگی رنگی خلق کرد . بی شک هر کسی که تو را ببیند شوق نقاشی و داشتن تصویری از تو در جانش زبانه میکشد...شکی نیست که هر تصویر مات تو در پشت یک مجله عامیانه میتواند تیراژ آن را ده برابر کند...سارا برای همین است که به تو گفتم : بشکن این غرور مستانه را به دلت رجوع کن و ببین چند طرح خوب و با معنی میتوانی از آن استخراج کنی . میدانم که مرا متهم به بی ذوقی نکردی . با اینکه هر که به تو میرسد با دهان باز از زیبائیت زیر لب تکرار میکند : فتبارک الله احسن الخاقین...اما همه تو این است ؟ وقتی که به من محبت میکنی و آن چشمهای زیبایت را با درخشش غیر طبیعی به من میدوزی کمی دستپاچه میشوم . و این به خاطر غلبه انسان بودن من بر امپراطوریم است . سارا...سارا...میدانم که مرا دوست داری و به خاطر این دوست داشتنت مرا هم شرمنده می کنی . میدانی همه چیز را میدانم... وقتی دیروز با بغض برایم گفتی که نوشته های چند روز من چه بلائی بر سرت آورده و مرا خطاب کردی که : تو نمیدونی داری با ذهن من چیکار میکنی..؟ من همه چیز را فهمیدم و برای همین است که امروز دارم برای تو مینویسم که میدانم میائی . با آن چشمهای زیبا و درخشانت میخوانی و می روی و خوشحال میشوی و من از این خوشحالی تو راضیم و خودت میدانی که من هم چقدر تو را دوست دارم و برایت ارزش قائلم نه برای جسمت که برای روحت برای افکار سیال و کودکانه ات . برای غصه های ریز و کوچکت برای همه آنی که سارا را تشکیل داده اند . سارا ...ای پری وار در قالی آدمی...: برای بسا چیزهای دلپذیر من خویشتن را از عشق فرسوده ام . درخشندگی آنها از این بود که من مدام به خاطرشان میسوختم و از آن خسته نمیشدم . هر شوری برایم نوعی فرسودگی از عشق بوده است وچه فرسودگی دلپذیری ... چون ملحدی در میان ملحدان همواره عقاید دور افتاده و آخریم حد انحراف افکار و اختلافات مرا به خود کشیده است . هر فکری تنها از آن جهت مرا متوجه خود می ساخت که با افکار دیگران فرق داشت . مگر خودت نگفتی که فقط دیوانه ای مثل من میتواند اینگونه عاشق شود..مگر این حرف تو نیست ؟ و در این راه به جائی رسیدم که حتی احساس علاقه را از خود از راندم . زیرا علاقمند شدن به چیزی به نظرم جز اعتراف به هیجانی که گریبانگیر همه نمیشود نبود . من یا عاشقم و یا هیچ چیزی در من نیست . راه میانه هم وجود ندارد . و این حیاتی پر هیجان است نه آرامش . من آسایشی جز خواب مرگ آرزو نمیکنم . میترسم هر آن میل و نیروئی را که در زندگیم سیر آب نساخته ام به علت زندگی پس از مرگش آزارم دهد . آرزومندم که پس از آنکه هر چه را در من به حال انتظار بود در این دنیا بیان داشتم و از این کار خرسند گشتم ... در کمال نا امیدی بمیرم . عشق و علاقه ...می فهمی که این دو یکی نیست . از ترس آنکه عشق را از دست بدهم گاهی توانسته ام به غم و اندوه و دلتنگیها و دردهائی که در غیر این صورت به دشواری تحملشان میکردم علاقه پیدا کنم . حفظ و مواظبت زندگی هر کس را به خودش واگذار . این طوری هم تو راحتی و هم او . سارا ...نپرس از من که چرا این نوشته را برای تو نوشته ام . از من مپرس این سوال آزارم میدهد . همانگونه که در باره چند نوشته پیشم مرا سوال پیچ کردی و من باز میگویم که آزارم نده با سوالهائی که هیچ وقت برایشان جوابی نداشته ام جز سکوت ... من در این متن میخواستم با چنان صمیمتی با تو سخن بگویم که تا کنون هیچکس نگفته باشد . میخواستم در آن ساعت شب به نزدت بیایم و در خانه تو مهمان باشم که تو کتابهای بسیاری را یکی پس از دیگری در جستجوی چیزی بیش از آنچه برایت مکشوف میسازد ... گشوده و بسته باشی ...ساعتی که شوق و شورت از نداشتن تکیه گاه به اندوه بدل میشود . ساعتی که تو در انتظاری ..من جز برای تو و جز برای چنین ساعاتی نمی نویسم . میخواستم چنین نوشته ای برایت بنویسم که در آن هر گونه اندیشه و هیجان شخصی از نظرت دور بماند و تو خیال کنی که جز جلوه عشق و هیجان خودت چیزی در آن نمی بینی . میخواستم به تو نزدیکتر شوم و تو باز هم مرا بیشتر دوستم بداری ...که میدانم داری ...هنوز آن قدر فهم و ادارک برایم باقی مانده که از حرکات و رفتار و سخنان تو این را بفهمم...و تو نیز این را از چشمان خوانده ای ...دیروز به تو مگر نگفتم...و تو تصذیق کردی که هر آدم خل وضعی این را به خوبی می فهمد...!!! اندوه جز سوز و شوق فرو نشسته نیست . هر موجودی توانا به عریان بودن و هر هیجانی قادر به سرشار شدن است . هیجانهای من همچون مذهبی در برابرم باز شده اند . آیا این را خواهی فهمید که هر احساسی شامل یک حضور نامتناهی است . سارا من سوز و شوق را به تو خواهم آموخت . افعال ما همچون تابش فسفر بآن به ما وابسته اند . راست است که سوزش و صرف شدن ما از آنها ست ولی تابندگی ما نیز از همین است . و اگر روح ما داری ارزشی است از آن روست که بیش از روح دیگران سوخته است .من شما را دیدم ای دریاهای همیشه آبی . من در امواج رقصان شما آب تنی کردم . و اگر نوازشهای هوای شاداب مرا به لبخند وا داشته از بازگو کردنش به تو خسته نمی شوم . سارا ...سارا...من سوز و شوق را به تو خواهم آموخت .و من هنوز در انتنظار پاسخ پرسش دیروزم دارم دست و پا میزنم و تو با کمال آگاهی طفره میروی ...شاید از دستپاچگی من در هنگام سوالم این هیجان را دریافتی ...از من دور نشو همین جا که در کنارم هستی به آرامی به من جواب بده..مرا بیش از این در خلسه پاسخت تنها مگذار...جواب بده سارا...جواب بده...! اگر چیزهای زیبا میشناختم از آنها برایت سخن می گفتم . حتما از آنها و نه از چیزهای دیگر . میدانم که تو به انتظاری که در عشقم شکست بخورم و نالان و خسته و شوریده باز گردم . این انتظاری طولانی نیست و پیشگوئی خردمندانه ای هم نمی تواند باشد . از همین حالا بدان که من زمین خورده عشقم . جز این نیست و نمی تواند باشد . زمین خوردن عاشق تماشائی است ؟ دردناک است و میدانم به خاطر همین سیاه پوشی . به عزا نشسته ای . اما نترس . من باز میگردم با لباسهای خاکی و تو باید گرد و غبار این سفر را از من بگیری . چون باز مسافرم و باید بروم . فرصت تعویض لباس را ندارم . میدانم که با خودت میگوئی این دیگر کیست ؟ پرروئی هم حد و اندازه دارد . آری ... سارا ...قبول درام اما جز این هم راهی نیست...باید بروم... میخندی...؟؟؟!!!...میدان این جمله را بارها به تو گفتند و تو هم با پوزخند گوش کرده ای . اما از زبان امپراطور شنیدن طعم دیگری دارد : وقتی که میخندی زیبائی خیره کننده ات چند برابر میشود...!!! او در برابر خود جاده ای خلوت و مرغان دریایی را که با بالهای گسترده آب تنی میکنند می بیند . من باید در اینجا منزل کنم ...مجبورم میکنند که زیر شاخ و برگ جنگل . زیر درخت بلوط در این دریای گسترده کلبه ای بسازم و بمانم . سرد است این خانه آبی . من از آن بسی خسته ام . تاریک است دره ها و بلند است تپه ها و کوبنده است این موجهای خشمگین . غمگین جای محصوری است بین امواج دریا و اقامتی خالی از شادی و سرور . در انتظار بلوغ جدیدی بودم .آه...ای کاش به چشمانم دید تازه ای بخشم که بیشتر به این آسمان آبی که بنگرند و شبیه آن باشم . آسمانی که امروز بر اثر باران های تازه سراسر روشن و درخشان است . بیمار گشتم ... عاشق شدم...به سفر رفتم ... با بهار آشنا شدم و دوره معجزه آسای نقاهتم همچون رستاخیزی شد . با وجودی تازه در زیر آسمانی نو و در میان چیز های کاملا نو گشته دوباره زاده شدم ... سارا..از انتظار برایت سخن خواهم گفت . من دشت را به هنگام تابستان دیده ام که در انتظار بهار بود . در انتظار اندکی باران . گرد و غبار جاده بسیار سبک گشته بود و هر وزش بادی آن را در هوا پخش میکرد . این انتظار دیگر میل هم نبود بلکه هراس بود . گوئی زمین از شدت خشکی برای آن از هم میشکافت تا آب بیشتری را در خود بپذیرد . عطر گلهای بیابانی تقریبا تحمل ناپذیر میگشت . همه چیز زیر آفتاب از حال میرفت . من آسمان را دیده ام که در انتظار سپیده دم میلرزید . چمن ها از شبنم آغشته بود . هوا جز نوازشی سرد کننده نداشت . لحظه ای چند به نظرم آمد که زندگی همچنان میخواهد در خواب بماند . و سر من که هنوز خسته بود از منگی و گیجی پر میگشت . من سپیده دمهای دیگر نیز دیده ام ...در انتظار بودن شب را هم دیده ام ... سارا...هر انتظاری در تو باید حتی میل هم نباشد بلکه حالتی پذیرش باشد . در انتظار آن باش که برایت پیش می آید اما جز آنچه را که پیش می آید مخواه . میل جز آنچه را داری نداشته باش . این را بدان که هر لحظه روز تو قادر به تملک تمامیت امپراطور هستی . باید که میل تو از عشق ناشی و تملکی که به جا می آوری عاشقانه باشد . شب را چنان بنگر که گوئی روز باید در آن بمیرد و صبح را چنان بنگر که گوئی همه چیز در آن به دنیا می آید . باید که دید تو از جهان هر لحظه نو باشد . خردمند آن است که از هر چیز به شگفت در آید . سارا ...سارا...تمام درد سر تو از تنوع سرمایه هائی توست ..زیبائیت ...صدای جادوئی تو ..چشمان آتشین و براق تو ...دستان ظریف و شاعرانه تو ...و حتی نمیدانی کدامیک از اینها را به دیگری ترجیح میدهی و نمی فهمی که یگانه سرمایه در این جهان خود زندگانی است و کوچکترین لحظه زندگی باز هم نیرومندتر از مرگ و منکر اوست . مرگ جز مجالی برای پیدایش زندگانی دیگر نیست . تا همه چیز مدام نو گردد . تا هیچ صورتی از زندگی بیش از آنچه برای خود نمائی لازم است آن را در بند نگه دارد . خوش آن لحظه ای که سخن تو طنین می افکند . باقی وقت را فقط گوش ده . اما هنگامیکه به سخن در آمدی دیگر گوش مکن . ..سارا ...باید تو در خویشتن تمام اندیشه ها را بسوازنی ...سارا میترسم که دیگران باز مرا متهم کنند به زیاده گوئی ...اجازه بده آخرین حرفهایم را هم به تو بگویم تا دیر نشده است ...سارا ...این نامه و این نوشته مرا به دور افکن .گریبان خود را از آن رها کن . دیگر از تظاهر به اینکه کسی را چیز می آموزم خسته ام . چه کسی گفته که تو را برای خویشتن میخواهم . تو را برای آنکه چون من نیستی دوست دارم . در تو آن را دوست دارم که با من یکی نیست ... آموختن !...سارا آیا بگویمت ؟ من به خود بی اندازه چیز آموخته ام این ( دانی ) که تو امروز می بینی بیش از اندازه به سزار مدیون است . سزار معلم راستین دانی بود . دانی عاشق پیشه ؟ ! ..مگر تو مرا به این نام متهم نکردی ...؟! ...سارا...سارا...این نوشته را به دور افکن و هرگز بدان راضی مشو . گمان مبر که حقیقت تو را دیگری بتواند پیدا کند . نه ..سارا تنها دانی توست که میتواند به دورترین نقاط وجودت سفر کند . اگر خوراک تو را من جسته بودم برای خوردنش گرسنه نمیبودی و اگر بسترت را من آماده کرده بودم برای خفتن در آن هرگز خواب به چشمانت راه نمی آمد...این نوشته مرا به دور افکن . به خود بگو که در آنچه در آن است یکی از هزارن وضع ممکن در برابر زندگی است . وضع خودت را جستجو کن . آنچه را دیگری میتواند مانند تو انجام دهد انجام مده و هر چه را دیگری میتواند مانند تو بگوید و یا بنویسد مگو و منویس . در وجود خویش به آن چیز علاقه داشته باش که احساس میکنی در هیچ جا جز در تو نیست و از خویشتن با شکیبائی و یا نا شکیبائی موجود بیافرین که هیچ موجودی جانشین آن نتواند شد . یک مسله خیلی مهم : امروز در یکی از شهرهای شمالی مراسم ازدواج دوست خوب همه ما... وبلاگ نویس ماندگار که نوشته های کوتاهش گاه هوش از سرم برده و عاشقانه وبلاگ و نوشته ها و خودش را دوست میدارم برگزار میشود . اگر چه ما آنجا نیستیم تا گلبارانش کنیم و صورت ماهش را ببوسیم و تبریک بگوئیم...و چه حیف..اما اینجا من و همه وبلاگ نویسان و عاشقان برای او و همسر خوشبختش آرزوی بهروزی و کامرانی داریم ...( چیزی میان دو فریم )...امروز به دنیای جدیدی پا میگذارد و وصل را با همه شکوه و زیبائیش درک میکند ..خوشا به حالش ...چیزی میان دو فریم : دست راستت را به سر من بگذار ...شاید معجزه ای هم برای من اتفاق بیافتد...شاید...!!! راستی سارا امروز به خانم جان تلفن کردم پرسید پس چی شد این مراسم خواستگاری دانی ؟ منم به شوخی جوابش دادم : خانم جان دختره میگه تو هیچ عیب و ایرادی نداره فقط عین مرتضی علی یه خورده پیشانیت بلنده ...خانم جان هم حرفم و جدی گرفت و گفت ( عین جوابشو سعی میکنم نقل کنم ) : - به حق چیزای ندیده ! جه دوره زمونه ای شده . واللاهه آدم شاخ در میآره ! دختره امروزی را ببین واسه یه جوش کچلی چه غربتی بازی در آورده و یه مشتو چه جوری لنتر خودش کرده شیکم درون میکنه ! من که به پسر ام البنی تا تنبون به پام کرده بودم همچی چیزائی ندیده بودم . بچه کچل می شد . می شد. اول از اونش که خودش خوب می شد . دومندشم اگه می خواسن زودتر خوب بشه یه خورده دوا درمونو یه خورده دعا ثناش می کردن ولش می کردن . خوب می شد می شد . نمی شد نمی شد . آخرش بزرگ می شد یه چیزی مثل آب به آب شدن . یا کاسبی آئی که جور تون تابی و آهنگری و مهتری و اینطور کارا که دود و دم و بو و عفونت داشته باشه دستشون می اومد کم کم از همون دود و بوآ ریشه زخمشون سوخته می شد درمونش می شد . سارا خانومم نادرس نمیگه شوور خود من هفتاد سالش شصت سالش کجل بوده . گشنه موند . نور به قبرش بباره الهی من فداش شم . بهش بگو نمیخواد قشرق راه بندازه بشینه توی همین محله مارو نگاه کنه ببینه چن تا کچله ! هیش کدومشون بی نون موندن که تو غصه یه خورده کچلی دانی رو میخوری که اونم ننه فداش بشه از فکر وخیال الکیه اگه هر کی دیگه جای جگر گوشه من بود تا حالا پشم و پیلشم ریخته بود . تازه اشم یه دکتر به من نشون بده که موهاشو چتری هوا کنه ؟ حالا واسش حساب میکنم : بابا ممد یکی . پسر دختر آقام یکی این دو تا . مریم خانوم سه تا . شوور خودم خدا رحمتش کنه و نصیبش حورالعین باشه چارتا . نوه بالائیا پنش تا . دختر مونس آقا شیش تا . شوور مونس آقا هفت تا . آقا فخر هشت تا . با عروسش نه تا . بازم بشمارم . تازه به همین عروسه هم گفتم . با فیس و افتاده موس موس کرد : یعنی خانم جان منم کچلم ؟ . گفتم : آره ننه بهت بر نخوره تو هم وسط سرت یه گل طاسه . حالا اینهارو ولش کن بذار حرفمو بزنم . شوور رقیه خانوم حیاط بیرونی ده تا . پسر ننه ماشاالله یازده تا . بیس و پن شیش تا آدم همین دور برمونن ده پونزهه تاشون کچلن . چن تا دیگه شونم زنانوشن شاید کجل باشن و پنهون کرده باشن . یهنی همشون بی نون موندن که تو این جور کولی بازی راه انداختی . خدا یه جو اقبال به بچه آدمیزاد بده کچلی عیب و عار نیس . مش باقر بقال کچل بود وکیل مجلس نشد ؟ حاج مم تقی بنکدار کچل بود کیا بیای سفارت نشد ؟ ! چن تا وزیرمون کچلن ؟ اصلا بیشتر صاحب منصای این خراب آباد کچلن . سر جنبو نای همین تهرون مث پنج کچلون به نومن . اسم هفت تا کچلو می نویسن آویزون می کنن بارون بند می آد ..! راستش وقتی تلفن قطع شد رفتم جلوی آینه و به صورت خودم خیره شدم . خانم جان اومد مثلا از من دفاع کنه . ولی یه جوری حرف زد که منو دچار یه سوءتفاهم اساسی با خودم کرد . برای همینه که کمتر پیشش میرم چون وقتی میخواد از آدم دفاع کنه از حمله هر دشمن سرسختی بیشتر ضربه میزنه ...گفتم که بدونی ..بازم این نوشته طولانی شد ..حالا چه کنم ..؟
|
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384زمان 20:42
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
حاشيه بر متن : براي نوشتن اين متن بسيار سختي كشيدم نه از آن جهت كه دنبال واژه باشم و نگران نثر ادبي ام ..بيشتر به خاطر مفهومي كه در آن خودم را عيان ميكردم و ميدانيد كه هميشه عريان از خود سخن گفتن و از گوشه تاريك زندگي خود حرف زدن سخت است… تنها چيزي كه مرا آرام ميكرد براي نوشتن ناشناخته بودن در اين صفحه است …خدا را شكر كه اين وبلاگ براي من هست كه در آن بتوانم بي پرده حداقل براي خودم حرف بزنم ..كه اگر نبود شايد همه حسي كه در سطر سطر اين نوشته از من به جا مانده هيچ وقت فرصت بيانش پيش نمي آمد …و ديگر آنكه دوستاني به حق به من خرده گرفته اند كه طولاني مي نويسم ..با آنكه قصدم بر اين بود كه خلاصه تر حرف بزنم اما مثل اينكه اين بار بر عكس شد …خيلي با خودم كلنجار رفتم كه بخشهائي از آن را حذف كنم ..اما نشد كه نشد…بنا بر اين مرا عفو كنيد باشد كه در بار ديگر تلافي اين روده درازي در نوشتن را بنمايم … و اما بعد…: او آخرين فرزند زوجي بود كه اتفاقا هميشه عاشق يكديگر بودند ..اين زن شكننده ... آن مرد كوهستاني و تنو مند … و افسر نيروي دريايي با تمام خاق و خوي نظامي گري..زن ميخواست كه نام فرزندش دانيال باشد و مرد اصرار به حسين داشت و سر آخر راه ميانه را برگزيدند در شناسنامه اش حسين شد ولي همه دانيال صدايش كردند …او به مادرش رفته بود كه پريده رنگ و تبدار و با صورتي كه چشمان درشت آن را مي پوشاند …بي هيچ نشاني و وابستگي ارثي به پدر چهار شانه اش … | ||