|
|
|
|
|
…شلوغ است …تئاتر !…خطابه امپراطور و اين همه مخاطب ..؟ رداي سرخ پوشيده ام به نشان عاشقي …تاجی از برگهاي گندم به سرم ميگذارم و ميروم …و به شور مردم پاسخ ميدهم …دستم را بالا ميگيرم و سكوت سايه مي اندازد بر تئاتر …ناقلان پيام سزار صدايشان را صاف ميكنند تا اولين جمله من را تكرار كنند براي مردم…سرم را پائين مياندازم به علامت شرم از محبتي كه به من دارند و و بعد سخن آغاز ميكنم …: و همه چيز از آنجائي شروع ميشود كه تمام ميشود …! جمعيت يك صدا تكرار ميكنند ..: - همه چيز از آنجائي شروع ميشود كه تمام ميشود …. و باز سكوت ..فرياد ميزنم ..: - آنچه اصل است از ديده پنهان است .. و همه ميشوند يكپارچه فرياد...: - آنچه اصل است از ديده پنهان است…. با زتاب صدايشان را ميشنوم و غرق در لذت ميشوم از اين همه فهم ..و اين مقدار محبت كه به من دارند..: - من .. ژوليس ..سزار ..امپراطور سرزمين آبهاي هميشه آبي …به شما مردم ميگويم آنچه خدايان نيز گفته اند به زبان بشر در هزاران سال قبل ..! ..حرف جديدي نيست ..همه اش تكرار دانسته هاست ...كه ما از اين تسلسل گفتار مي آموزيم آنچه را كه بايد باشيم ..و بگريزيم از آنچه كه اکنون هسيتيم ..وهماره آناني كه از بودشان ناراضيند با رودخاانه زندگي كه در پيچ وتاب دره ها ميرود و ميگذرد ..در جريانند .روانند و جاري اند و اين است اكسير زنده بودن... تازه بودن... نو بودن...! آبي كه دچار حصار تنگ چاله است ...رسوب ميشود ..بو ميگيرد ..مي پوسد .. مباد بر شما هرگز اينگونه بودن ..مباد...!و... اما بعد..: يادتان باشد به رسم هميشگي اجدادمان در سرزمين آبهاي هميشه آبي …عاشقي را پاس داريد …سوختن و سپس شعله كشيدن را …زبانه هاي عشقتان آتش بزند به هر چه نا اميدي و ياس است كه عاشق به اميد وصل اگرچه غير ممكن ..زنده است و اميدوار…كه اميد راز جواني است و آرزو بر كسي عيب نيست كه آنان كه بي آرزويند چه مردم ترحم برانگيزی اند !!…خيال و رويا و خواب هميشه آبستن يك انديشه است ..كه خدايان وقتي بر كسي غصب ميكنند در آغاز روياهاش را ازا و ميگيرند و چه عبث خوابي است ..كه در آن سوداي پرواز نباشد … آنانی که سخت به دنیا می آیند سخت هم از دنیا دل میکنند...همچون تولد من امپراطور شما که در زمان زایش به هیچ عنوان حاضر به حضور نبودم ...زایشی طاقت فرسا برای مادر دردمندم که آخر هم به یاری جراحان زاده شدم و از پس چنین زایشی را به نام من نهدند...سزارین..!؟ و بدانید که با هزار زخم شمشیر آلوده به زهر هم مرگ مرا در نخواهد گرفت ...که مرگ من در اندیشه است ..خدایان نیاآورند روزی را که سزار قادر به تفکر نباشد ..که آن روز تاج امپراطوریم را به زمین خواهم نهاد و چون شما چشم خواهم دوخت به آسمان که سزار نوین با در هم پیچیدن ابرها و درخشش آذرخش همراه با باران بیاید ..که آنانی که از جنس آبند ..با آب زاده میشوند و به آب باز پس داده میشوند.... اما اینک این منم ..مردی در آستانه دریاها که سخن میگوید با شما...این منم امپراطور ...سزار ..! ( هر چند گاهی لازم است که حاکمیت خود بر سرزمینم را به مردمم گوشزد کنم ..آنچه در باره نسیان بشر گفتم که خاطرتان هست..؟..) شنیدیم که در آبهای دریاهای ما عاشقی است که پس از مرگ معشوق میل به چشم کشیده و کوری را به بینائی ترجیح داده و گفته است ..: - وقتی او در این جهان نباشد ..همان به که چشمهایم به دنیای فاقد او خاموش باشد... عاشق مردی است او ... !و غریب هم بر ما نیست که کسی در سرزمین ما عاشق باشد و اینگونه رفتار نکند ...برایش درود میفرستیم و زیباترین سلام ها را بدرقه راهش میکنیم ...درود ..درود... در عشق رازی است ناگشوده و ناگفته که تنها عاشقان را بر این سر آگاهی است و آنان نیز مهر سکوت بر لب دارند و باز نمی گویند از راز دلشان ...اصرار هم نکنید ...که عاشق را خدایان تنها ترین بندگان لقب دادند و جز این هم نیست ....بگذارید در خاموشی لبهایشان صد شکوفه فریاد بزند ... شما را دعوت نمیکنم به تفاهم با دیگران... که هر کس برای خودش خدائی است نا دیده...تفاوت میان هر کدام از ما با دیگری فاصله ای است از آسمان تا زمین که ابرها جدایشان کردند ...پس تفاهم کلمه خودخواهانه ای است ..کسانی از آن نام میبرند که یا نادانند و یا آگاهانی که بر حسب مصاحت خود را به جهل میزنند ...تفاهم وچود خارجی و یا عینی ندارد ...همدیگر را تحمل کنید ..تحمل... مدارا کنید با ضعفها و نا توانیهای هم ...این راز ماندگاری دوستیها و گرمی خانواده هاست ...صبر داشته باشید ...یادتان باشد که کشف ضعف دیگری و به رخ کشیدنش نه تنها هنر نیست که بین شما فاصله میاندازد ...زیبائیها و صفات نیکو را در هم جستجو کنید ...دوستی یعنی همین ..که غیر از این ..دشمنی است... با این کنایه که.: دوست خوب کسی است که ناتوانی دوستش را باز گوید ..بشدت مخالفم ...دشمنانتان خود این کار را به غریزه انجام میدهند ..پس دوستان را در این کار حاجتی نیست .خوب ببینید تا خوب ببینندتان.. البته رسالت امپراطور درس اخلاق نیست که این امر به عهده مصلحان اجتماعی است ...آنچه گفتم توقع من است از شما ... و در آخر ...باز میگردیم به آغاز سخن ... همه چیز از آنجائی شروع میشود که تمام میشود ... ( ..صدای مردم اوج میگیرد...) - همه چیز از آنجائی شروع میشود که تمام میشود...! و این را هم بدانید که خدایان هرگز به واسطه با شما سخت نمیگویند...آنان هر گاه لازم بدانند خود مستقیم پیامشان را به شما ابلاغ میکنند ...به دنبال وحی نباشید به واسطه دیگران هرچند عزیز باشند برای خدایان پیغام نفرستید ...دلتان را روشن کنید ..قلباتان را از گرد و غبار پاک کنید ...پیامبر خودتان باشید ...در آن هنگام صدای وحی را خواهید شنید و به زبان خود با خدایتان درد و دل خواهید نمود ...دلی که با دروغ ...خیانت...توهم...ریا...و هر معصیت دیگری بیگانه باشد ...محل امن حضور خدایان است ... اگر صدای آسمان را نمیشنوید ...اشکال در گوشهای شما نیست ..به دلتان رجوع کنید ...زبانی که به دروغ...دستی که به خیانت..چشمی که به غیر ..دلی که با نا آشنا ..عادت کرده باشد ...نیاز به پیامبر دارد... آنچه اصل است از دیده پنهان است... ( مردم شور میابند...) - آنچه اصل است از دیده پنهان است... بدرود ...تمام. |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی جمعه سی ام اردیبهشت 1384زمان 3:5
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
و خدا عشق را آفريد...و خدا درد را آفريد...و بشارت داد به انسان فرزند خود عيسي را ...كه با خود مهرباني و دوست داشتن را براي انسان به ارمغان آورد ... ( انجيل به روايت متي ...) در سرزمين آبهاي هميشه آبي...موزه اي را به فرمان من كه امپراطورم ساخته اند ....موزه اي كه در آن احساس و انديشه و لحظه هاي نابي را گرد آورده اند ...و البته خدايان در نگهداري و جمع آوري اين آثار مدد كردند...كه بي ياري آنان هرگز امپراطور را توان به اسارت گرفتن حس و فضاي دل انگيز انديشه و آن دقايق خالص را نيست ..موزه اي كه ما را از خاطراتمان دور نكند ...با ديدن آثارش پرواز کنيم در آسمان خيال ...ميخواهم چند نمونه از آثاراين موزه را معرفي كنم و بعد هر كسي كه اثري دارد ماندگار ..معرفي كند...تا در اين موزه نگه داري شود ...سرزمين آبهاي هميشه آبي ...امروز ميزبان شماست براي ديدار ازاین موزه ...با هم چند نمونه را می بینیم ...: 1- در سرزميني دور ...بسيار دور ...مردان حاکمان مطلق بودند...و هيچ زني را دراين خاك و آب و آسمان جائي نبود ...آنان در عبث انديشه اي گره خورده بودند ...كه زنان منشا هر چه فتنه و تزوير و ريا و زشتي قلمداد ميشود ...و بدين خاطر نسل زنان را از بين بردند و تمام مردمانش از جنس مرد شدند ..و دانشمندان توانستنند راهي بيابند براي ادامه نسل و زايش كودكاني ذكور..!.آخرين زن كشورشان را د ريك زندان شيشه اي به بند كشيدند...او را به خوابي ابدي فرو يرده با تكنولوژي ماشيني از آن زن فرزند توليد ميكردند ...فرزنداني همه پسر ...!.سالها گذشت ...مردان به زندگي ادامه دادند اما چيزي در آنها كم بود ...و همين كمبود معناي بودنشان شد ...اما كسي را توان بازگوئي نبود ..همه در سكوت ...از آنچه كه بودند راضي به نظر ميرسيدند ...هيچ حس دلتنگي و نگراني و دلواپسي و غم و اندوهي نبود ...ملتي كه سالها گريه نكرد ..لبخند نزد ...و فراموش كرد ناب ترين لحظه هاي انساني را ...به راستي آدمي كه چشمانش خشك باشد به اشك و لبانش مهر بخورد به لبخند ...چه از او مي ماند ..؟.هيچ ...هيچ....تا اينكه جواني بي طاقت... بي صبر ..گريزان از چيزي كه بود ...به دور از نگاه ديگران دل باخت به آن تك زن سرزمينش كه در حصار ديوارهاي شيشه اي بود ....او مخفيانه به ديدار زن ميرفت ...د رتمام آن ديدارها كلمه و جمله اي در ضمير نا خود آگاهش تكرار ميشد ...حرفي كه معناي داشت اما جوان طريق بيانش را نيا آموخته بود ...مدام با خود كلنجار ميرفت ...هر شب و هر روز كتابهاي تاريخ و قاموس واژه ها را ورق ميزد ..اما نمی يافت ...نبود...تا اينكه در روزي كه همه بودنش حسرت بود و تمام روحش فرياد جمله گمشده... به ديدار زن رفت ...از پشت شيشه خيره ماند به چشمان بسته و خواب زن ...آهي كشيد ...در اين آه گوئي كبوتري زنداني از قفس هزار ساله خود رها شده باشد ...دلش گرفت. ..دل گرفتنی شيرين ..!.پلكي زد و تنها يك قطره اشك گونه اش را خط انداخت ...چشم بست و آن كلمه جادوئي بر زبانش رقصيد و از لبانش با صدائي گرفته ...بم ...خسته ...بيرون خراميد..: - دوستت دارم ...دوستت دارم ... همين لحظه ...درست همين هنگامه ناب را ما در موزه خود پاسداري ميكينم...وارد موزه كه ميشوي اولين اثري است كه در ميابي...و در آن غرقه ميشوي ...و تو نيز بي اختيار ميگوئي : دوستت دارم ...دوستت دارم... 2- ونسان ونگوگ ابر نقاش امپرسيونيسم در طول زندگي پر فراز و نشيبش بارها عاشق شد و هر بار فرو ريخت و آوار شد ...قبل از خودكشي نمادينش ...(..مرگ ونگوگ به اعتقاد من ريشخندي بود بر زندگاني همه بشر ..) عاشق زني روسپي شد ...هر روز براي ديدن اين زن ...در اوج فقر و نداريش ...پولي پرداخت ميكرد ...و با معشوقش حرف ميزد ..از خودش... از آثارش از زندگيش و از همه چيز ....زن روزي از گوش او تعريف كرد ...و آن را زيبا ديد ...ونسان شباهنگام جلوي آينه ايستاد و گوشش را بريد و صبح فردا آن را به زن هديه داد ...اين تنها چيزي بود كه داشت .... در لحظه اي كه ونگوگ اين هديه را به زن ميدهد و منتظر ميشود تا لبخند معشوقش را ببنيد...و در عوض زن بهت زده و هراسان به او مينگرد ...حس ونگوگ ...كه هيچ واژه و شعر و داستاني توان باز گوئيش را ندارد در تابلوئي كه تنها رنگ زرد تزئينش كرده... داد ميزند ...داد...!!! 3- دختر جواني ..عاشق ميشود ...و پس از سالها تلاش و سعي با مرد مورد علاقه اش ..معشوق همه زندگيش ازدواج ميكند ..و به وصل ميرسد ...مراسم و جشن با شكوهي برگزار ميشود ...او در پوست خود نميگنجد ...شادي و نشاط و شوري كه تمام جانش را در بر ميگيرد ...اين همان آرزوي ناممكني بود كه كه به وقوع پيوست ...چند روز بعد غمي پنهان او را چنگ ميزند ...بي آنكه بداند و بفهمد غصه دار ميشود ...فكر ميكند كه مرد كه باز گردد همه چيز دوباره رنگ لبخند به خود ميگيرد ...شب... مرد به خانه مي آيد ...و زن خود را به آغوش مرد مي اندازد....و او را سير ميبوسد ...بويش ميكند ..در او حل ميشود ..اما در كمال نا باوري در ميابد كه آن غم نه نتها از بين نرفته بلكه هنوز هم در وجودش زبانه ميكشد ...با خودش فكر ميكند ..مي انديشد ...به خاطرات گذشته برميگردد و كشف ميكند ...و از فهم معناي غمش حيرت زده... مات و مبهوت ميماند ...همه درد از بي دردي است ..!.همه غم از بي غمي است ..!.آنچه در فراق هست در وصل ويران ميشود ...آنچه آزارش ميداد...تمام شدن عشقي بود كه سالها در نرسيدن مفهوم داشت ...به مرد نگاه ميكند ...او را ديگر نميشناسد ...غريبه است ..نا آشناست ...ميرود در برابر آينه و به خود خيره ميشود ...و ميگويد ..: - آه تو ديگر كيستي ..؟ كي در من جا گرفتي..؟ چرا من تو را نميشناسم...؟ اين جمله دختر جوان و همه احساسش در اين وقت ...در يك جعبه شيشه اي قرار دارد ...كه بالاي آن نوشته شده ..: وصل ممكن نيست ...وصل ممكن نيست... 4- پلان پاياني فيلم كازابلانكا ...:.زن در هواپيمائي به پرواز ميرود و با خودش همه وجود همفري بوگارت را هم ميبرد ...بوگارت مانده در مه صبحگاهي به رفتن زن و پروازش خيره ميشود ...بعد از آن در چشمانش ميتوان خواند كه نميداند كه چه بايد بكند ...برود ..؟.بماند ..؟.ترديد ...دو دلي ..شك ...و فيلم تمام ميشود ...به اعتقادم همفري بوگارت براي ابد در آن فرودگاه ميماند ...ميان مه ...آن پلان قفس مردي است عاشق ...تنها ...و پر از دلواپسي...سينما هرگز به خود چنين نمائي را نديده است و نخواهدم ديد ...در موزه ما اين تصوير با همه حس همفری بوگارت ماندگار شده است .... 5- سال اول دبستان معلمي داشتم به نام خانم رويائي ...اگر هست ..خدا يان به او عمر صد ساله بدهند و هرگز نبيند كشتي مرگ را ....در همان روزهاي اول سال تحصيلي به او دل باختم و عاشقش شدم ...و بعد تمام سال تحصيلي براي من شد دغدغه گفتن اين حس عجيب و غريب كه اصلا معنايش را هم نميدانستم ...بايد به او ميگفتم ...هزار راه به نظرم رسيد ...و هيچ كدام را توان اجرا نداشتم ...آخرين روز سال آمد و تكيه داد به نيمكت و گفت كه سال تمام است و براي ما آرزوي خوشبختي كرد و اينكه سال بعد او ديگر با ما نيست و معلم جديدي خواهيم داشت ...من بي آنكه خود بخواهم بغضم تركيد و گريه امانم را بريد ...بعد از كلاس... خانم رويائي مرا به دفتر برد. ..نوازشم كرد ...دلداريم داد ...و من بي اختيار در ميان هق هق گريه حسم را با زبان الكن كودكيم به او گفتم ...حيران و مبهوت مرا نگاه كرد ..خودش را كمي جابجا كرد و گفت : - ببين پسرم ...تو ميتوني فرزند من باشي ..ولي شوهرم ...هرگز ...نه ..نميشود ..نميشود... گريه من قطع شد ...خيره ماندم به صورتش....نمي فهميدم چه ميگويد. ..منكه از او تقاضاي ازدواج نكرده بودم ...تنها عاشقش بودم ...!همين ..!.تصور ازدواج با او اصلا به فكرم هم خطور نكرده بود ....چرا او چنين فكري كرد..؟ و هنوز كه هنوز است اين پرسش برايم باقي است ....بهت و حيرتم و سردرگمی ام ...و بهم ريختن تمام افكارم ...در موزه... قسمت خاطرات امپراطور ...حفظ ميشود... 6- كتابي هست به نام ..( آنچه مردان در باره زنان ميدانند ) نوشته من ....كه پس از سالها توانستم فقط يك نسخه از آن را تهيه و به موزه بسپارم ...اين كتاب در دسترس است و هر كس ميتواند آن را بر دارد و بخواند ...اين كتاب هزار صفحه دارد با جلد مشكي و كاغذ گلاسه ...تو هم ميتواني آن را بر داري و بخواني ..اصلا خودم برايتان ميخوانم ...از صفحه اول تا صفحه آخر سفيد است ...سفيد ...سفيد... 7- مردي پس از گذراندن عمري سخت و دشوار ..و شكست هاي متوالي تصميم ميگيرد خودكشي كند ...طنابي تهيه كرده و از سقف آويزان ميكند و خودش را به دار ميكشد ...شروع ميكند به دست و پا زدن ...رعشه مرگ ...تقلا..!.تقلا..!.در دام تضاد ...اين رعشه و تقلا را حكيمي در سرزمين من ترجمه كرده ...يك جمله بيشتر نيست كه مدام فرياد ميكشد و كم كم تبديل به زمزمه ميشود ..تا آنكه خاموش گردد..: - آه زندگي ..!.آه زندگي ..!.آه زندگي..!. اين تقلا و ترجمه اش در يك تابلو با رنگ قرمز ....در موزه نگهداري ميشود... 8- خوابهاي زني عاشق ...كه مردش او را ترك كرده ...با يادداشتي ..تلخ...: - منو بايد ببخشي عزيزم ...همه حرفهائي كه در باره عشق و دوست داشتن و اين مزخرفات گفتم ...توي همه اين سالها دروغ بود ...حقيقش اينه كه من هيچ وقت عاشق تو نبودم و فقط به خاطر زيبائي خيره كننده ات و وسوسه تصاحب تو مجبور شدم اين دروغهارو بگم ...حال هم ديگه ازت سير شدم ...بايد ببخشي ...خيلي خيلي شرمند ه ام ..!.ازت ممنونم به خاطر اينكه بي دريغ خودتو در اختيار من گذاشتي ...واقعا دستت درد نكنه ..!.بتونم جبران كنم ...! زن مدام در روياهايش ميدود و ميدود ..و باز هم ميدود ...و فرياد ميكشد ...فريادي كه بدون صداست ....و مدام در حال دويدن زار ميزند ...گريه ميكند ...اما هيچ اشكي صورتش را خيس نميكند .... روياها و خوابهاي تكراري اين زن ...در موزه ...در يك تنديس سربي نگهداري ميشود... 9- لحظه اي هست كه همه ما آن را تجربه كرده ايم ...اما از خاطر برده ايم ...فراموشي با ذات بشر است ...و مگر همين نسيان تلخ نبود كه پدرمان آدم را از بهشت راند ...و همه را آواره اين دنيا كرد ...که اگر اين نبود امروز همه ما در بهشت بوديم و كنار جويبارهاي زلال شير و در باغ هزاران گل و كاخهاي سر به فلك كشيده با هم چاي ميخورديم و حرف ميزديم و ديگر كسي غريبه نبود ...حسرت چه سود...؟ فعلا كه اينجائيم ..: جهنم خود ساخته..!!! اما آن خاطره شيرين را فرمان داده ام قاب بگيرند ، يقين دارم كه شما با ديدن آن لبخندي خواهيد زد و سري تكان ميدهيد و آه ميكشيد... خاطرتان هست زماني كه متولد شديد ؟ چه اتفاق افتاد ..؟كسي از پاهایتان گرفت و آويزان شديد و معلق و بر پشتتان زدنند به آرامي تا بدانيد كه آمده ايد به اين دنيا ..! و جيغ كشیديد ..نه گريه نبود ، صداي اعتراض بود...از آمدن راضي نيوديد ، آخر بهشت كجا و آن اتاق زايمان كجا.؟ و چشم باز كرديد ..چه ديديد ؟ خاط مباركتان هست..؟ چه حسي داشتيد ..؟حافظه اتان ياري ميدهد..؟ اين لحظه را ما قاب گرفتيم... 10- عكسي از من ..امپراطور سرزمين آبهاي هميشه آبي ..ژوليس سزار ..كه دست تكان ميدهد..اما معلوم نيست كه سلام ميگويد يا وداع ميكند..اين را ديگر تو تشخيص بده..! تبصره اول : بازديد از موزه تمام نشده ، منتظر ميمانيم تا تو هم از لحظه هاي ناب بگوئي ..و ما آن را در موزه به تماشا بگذاريم ..تو بگو ..ثبت و نمايشش با ما..! تبصره دوم : گمشده اي در مه ..با محبت و توجه و مهرباني دوستي كه نديدمش اما با ضربان قلبش آشنايم ..آغاز شد ..در آنجا اوست و من وشما از سزار در آنجا رد پائي نيست ..آنجا منم ..دانيال...بي تاج و تخت ..كه از خودم بگويم و از نازنين دوستم و شما كه جاري هستيد در روح ما... و همین |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384زمان 1:31
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
دستانم میلرزد..و تنم...دستانم میسوزد ..و دلم...دستانم.... و آغاز شدم...هر کسی نداند ...تو که میدانی....شروع من ...شوم بود...رنگ خاکستری از من دور نمیشود و باز تکرار میکنم..: مرگ را هم میتوان کشت ...اگر خودمان بخواهیم...همه ترسم این است که نکند تمام شوم...در تو بی نهایتی ساختم...و تخته پاره وجودم را در اقیانوس تو رها کردم...پس کو آن جزیره ..؟.که قولش را داده بودی..؟.خسته ام از دست و پا زدن ...ساحل امید راهش از کدام قطب است ..؟.ایتجا که چشم انداز من ...سراب است...چرا نمیرسیم..؟.چرا...؟ دل منتظرم من..!...امپراطوری من در سرزمین آبهای همیشه آبی...خلاصه شد امروز در این کلمه..: انتظار..! نیازمندم ...تا کسی از گرد راه بیاید...مسافری را چشم به راهم...کسی از جنس آب...که نصبش به دلفین ها برسد...کسی از نسل دریا... خانه تکانی باید بشود این دل وا مانده...قالی هایش از بس لگد خورده با پوتین های سخت ...که با صد پاروی خیس هم پاک نمیشود ...و پنجره های رو به باغ را گرد و غباری گرفته ...که تنها با شیشه شور همدلی و روزنامه هائی که در آن شعر های بی کسی زندانیند ..شاید کمی شفاف شود ...شاید کمی...! دلم برای دیدن باغ تنگ است ...همان باغی که گلهایش از کلمات شاعری گمنام بذر گرفته بودند و با اشگ چشم عاشق سیراب شدند...چه باغی ..!.چه باغی...!هوایش ...بویش هنوز در ذهنم جولان مبدهد...و مزه گیلاسش ..گس بود ...مثل معشوقی بی رحم که شاهد زار عاشق است و میخندد به دلش که ببین چه شکوهی دارم من ..!.چه زیبا ماه روی ام من..!.که این بخت برگشته برای دمی از نفسم ..ببین چه میکند..؟.معشوقان همیشه نادان بودند...و هرگز در نیافتند که بهانه اند...برای دل عاشق ...بهانه ای بی بها... شاهی جبار را میشناسم که در همسایگی من بر سرزمینی خشک فرمان میدهد ...همه خودخواهی و نخوت و غرور ...هنوز نمیداند که...: این همه تکریم و تعظیم از برای کرسی است که او بر آن جلوس کرده و گرنه خودش که چیزی نیست در این نا کجا آباد...!!! یادمان باشد که بر چه زمینی را میرویم...این زمین آنقدر محکم نیست تا تمام خودخواهی ما را تاب بیاورد ...سزار اما ..میداند و میفهمد که آن که برای امپراطور دلتنگ است فرق دارد با اوئی که برای دلش نگران است .... منتظرم ...تا بیاید ...مسافرم...و من تنش را از خستگی راه بشورم...و گیسوانش را از خاک جاده های راه بزدایم...هنوز نیامده عاشقم...! هنوز نیامده برای رفتنش دارم حسرت میخورم...این دیگر ریشه در سرزمین آبهای همیشه آبی ندارد ...این همان اکسیر جادوئی است که خدایان در هنگامی که مرا از آب میسرشتند...در من به امانت سپردند...و ما شدیم..امپراطور عاشق که بشویم بهانه شاهان برای لودگی...و لطیفه تلخی که ضرب مثلی است ناگفته.... دستانم ...همه آرزوست ..برای لمس دستی که در آن هزار جویبار مهر روان است...آرزو به دل ماندیم از دیدن چشمانی که برقش برای خود ما باشد نه برای اقتدارمان...ماندیم در این شک که چگونه میتوان فرق گذاشت میان سلام دوست و وداع دشمن...؟! که اولش با سلامی به مهر آغاز میشود ...با ما میاید ..در ما ریشه میدواند ...و یک روز هم وقت خداحافظی گره ابروانش را هیچ ملوانی که کارش گره زدن و گره گشائی است ..نمیتواند باز کند ... پرسش این است چرا مرز میان عشق و نفرت به باریک موئی است ...چرا...؟ من فرمان داده ام که وای بر دلی که یه عشق بتپد روزی ...و به کینه شعله بکشد شبی...آن دل در آتش خشم امپراطور بسوزد بهتر است ...تا دوباره آغاز کند دل سوزی دیگران را... پرانتز....: ( کسی هست که آنقدر بزرگ باشد و قابل احترام که برای دل کوچک ما هم که شده در این بی نهایت وبلاگها ...صفحه جدیدی باز کند به نام ...گمشده ای در مه....و در آن تصاویر شاعرانه دریاها را بچیند کنار هم به یاد آبهای همیشه آبی ...و چند خط شعری هم در آن بگذارد ..این خودش میشود یک سرزمین برای دل خسته آدمها که در آن آرام گیرند حتی به دمی کوتاه...آیا کسی هست..؟) تبصره...: از مسافر کویر که از قلمروی ما به قهر رفته ..کسی خبر دارد..؟ منت کشیش با ما...برش میگردانیم... گفته اند امپراطور زیاده از حد این مقال سخن میگوید...به روی چشم...زبان در کام میکشیم ..اما بقیه این حسرت نامه را تو خود حدس بزن و برای دیگران بخوان...باشد..؟...: .................................................................... |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384زمان 20:6
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
1- پرومته ...به روایت اوریپید...خدائی بود عصاینگر...آتش را از کوه المپ که کاخ زئوس خدای خدایان است ربود و به انسان هدیه داد...تا آدمی روشن کند با آن دل تاریکش را و گرم نماید دستان سردش را ...و آدمی چنین کرد ...و دانش زاده شد ...اما مردی از آتش کوره ای ساخت ...و در آن دمید ...و شد کاشف آهن و باپتک سنگیش بر آن کوفت ...بارها و بارها و آهن شکل گرفت و نخستین شمشیر ساخته شد برای شکافتن دل دیگری ... و زخمها ...دردها ...رنجها...از لبه بران شمشیر ماند در قلب آنانی که هنوز مسلح نبودند و در نبرشان تنها آموخته بودند ...سنگ پرانی را ...! و زئوس خشمگین و کینه جو ... پرومته را در بند کشید و به صخره ای سنگی در کناره دریا زنجیرش کرد و فرمان داد به کلاغان که هر صبح از گوشت تن پرومته تناول کنند ..تا شب ...و بمیرد خدای عاصی ...و صبح فردایش متولد شود و باز کلاغان بی لانه یورش ببرند به تنش ..و این شد گردونه زیست پرومته تا به ابد...چه تقدیر هولناکی ...تاوان گناه دیگران را پرداختنند خود شکنجه ای است...بیش از نوک زدن کلاغ برتن...!..( آنانی که نگران لانه کلاغند در قصه ها بیشتر دلشان کباب شود..!.) پرومته خدای مهربانی است برای انسان و به یقین تا به امروز هیچ خدائی به قدر او همدلی نکرده با بشر...اما فرجامش چه بود..؟.دل سوخته و بدن پاره پاره...ما از همان آغاز بیشتر خیانت را میدانستیم تا وفاداری...! 2- در کتابها نوشته اند ...روزی روزگاری...دختران را زنده به گور میکردند ..و پدران شرم داشتنند از فرزند لطافت و مادران همه عمر گریه میکردند اول برای جنسیت خودشان و بعد برای کودک زنده در گور رفته اشان... در کتابها نوشته اند ...روزی روزگاری زنان را از دم تیغ میگذراندند ..تا پستی زنانه اشان...به چشم نیاید و مردان جهان را یکسره تسخیر کنند با قدرت ذکورشان... به گمانم مرد دوره تمدن با مرد زمان بربریت هیچ توفیری ندارد مگر به شکل عمل ...مردان آموختنند که چگونه زنان را حلقه آویز کنند با دستان خودشان بی آنکه قبری را بیل بزنند و یا شمشیر از نیام بدر آرند...زن در تزویر عصر تمدن بی آنکه دریابد میمیرد ... مرد به بهانه عشق و با شعار برابری و عدالت و زبان نرم و ملایم...زن را به هویت جعلی فریب میدهد ...در جامعه ایکه هیچ دادگاهی قاضی زن نداشت...متهم زن است به جرم زن بودن...و عدالت را در مطبخ...به هنگام فوت کردن هیزم زیر دیگ غذای مرد ..که بیاید و بخورد و بزرگ باشد و قوی بماند ..مزه مزه میکند ... پیرمردی را میشناختم که نقل میکرد از گذشته که بزرگ مردی بود... چهار زن داشت در یک خانه ...چه زنان خوبی ...جان میدادنند برای تازیانه روزانه و نوازش شبانه...وفادار بودند به مرد خانه اشن ...خدای زمین شان...صاحب جاه و قدرت و کبریای زندگیشان... باران سکه ها ...صدای موسیقی گوش خراش ...زنی در لباسی سپید و رونمای توری ..جشن زن شدن...رقص زن بودن..و دلقکی ایستاده بر بلندی و فریاد میکشد..: مبارک است ..!.مبارک است...! رونما که پس رفت ...کلاغان حمله میکنند ...فرجام پرومته که خاطرتان هست...! 3- کوچک دختری در سرزمین من به پرسشم که..: که اگر روزی تاریخ ورق بخورد در آینده و زنان جهان را صاحب باشند چه اتفاق خواهد افتاد..؟ مردان آیا به صلیب کشانده میشوند و چوبه های دار جاده ها را تزئین میکنند..؟ کوچک دختر لبخندی تلخ میزند و میگوید..: - در آن زمان ما از مردان تنها خواهیم خواست که ما را دوست داشته باشند...نه برای ظرافت وجودمان ..نه...بل برای قلبمان که وقتی عاشق است بی ریا میتپد...بی ریا... در سرزمین آبهای همیشه آبی ..که منم امپراطورش ...فاصله زن تا مرد پرده ای است ازجنس گلبرگهای گل که رویش نوشته شده با خطی مواج...عشق...چه فاصله شاعرانه ای ...چقدر مسافت کوتاه است ..به قدر یک نفس ...به میزان یک آه...به اندازه سحر جمله : دوستت دارم...کلو ئو پاترا همیشه میگفت ...: ستاره از مرگ نمرد ...ستاره از فاصله مرد... 4- مردان حدیثی دارند ...روایتی از ابر مردی که..:هر گاه دو زن باشند کنار هم شیطان را در آنجا کاری نیست جز مشاهده... و بدین منوال تفسیر میکنند که هر زن نیمه ای است از شیطان ...پر از فتنه و دروغ...و هرجا در تاریخ... انسان به حیوانیت خود رضا میدهد و هم نوع خود را میدرد وحشیانه ...رد پای یک زن هست ..که مرد را جادو کرده...ساحران همیشه از جنس ...مونث بوده اند ...و ذکوران در چالش سقوط آدمی به قعر چاه جنگ و ستیز و نبرد ...مظلومند ..و بی گناه و فریب خورده... زنان اما در طی این همه سال که تن به شلاق شوهرانشان داده اند به دنبال چه بودند..؟: سهم ارثشان را از نیم به یک مبدل کنند..؟..یا شهادتشان در پای میز محاکمه قاضی مرد که میخواهد حق را از باطل تمیز دهد مشروعیت پیدا کند..؟و یا از صفت ناقص عقلی شانه خالی کنند ..؟و از نگاه حریص مرد آزاد شوند..؟ به گمانم ..نه ...دغدغه زن این نبود ...او میخواست از اندوه زن بودن رها شود...و بگوید به مردان..: نفرینتان نمیکنم که بمیرید.... نفرینتان نمیکنم که تا به ابد زنده بمانید.. نفرینتان میکنم که زن باشید و بفهمید... 5- در سرزمین من ..دیگر هیچ زنی به این اندوه دچار نیست ...زنان در قلمروی امپراطوریم به شعر میمانند...ظریف ...و پر از حسهای ملکوتی ...و مردان حسرت میخورند به زنان که آفرینش را میدانند ...از زایش سخن میگویم...به راستی کدام لذت جسمانی و روحانی بالاتر از این میشاسید...؟ هیچ ..هیچ...مادر بودن کم از خدائی نیست ...که خدایان بزرگترین قدرتشان را به زنان دادنند... کدام کار از خلق کردن با شکوه تر است...کدام کار..؟ کلام آخر این نوشته ...: پرومته ...زیبا بود بیش از ونوس ... قوی بود ...نه مثل بازوان هرکول...قدرتش در خلاقیت بود و بس....دستانش همه آغوش گشوده ای بود برای دلی شکسته...چشمانش میدرخشد ..پر نور ...رشک برانگیز...شانه چپش به اندازه یک سر پر از درد جا دارد...برای دمی خواب رویائی و قدم زدن در پارک ابرها...پرمته همه چیز بود ..چون زن بود...زن...
|
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384زمان 18:17
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||
|
|
|
|
|
اين ديگر چه فرجامي بود…؟شوم تقديري است اين..! از خدايان كه بگذريم ..خودمان هم هرگز از آينده اين تصور خاكستري را ندشتيم ..كلوي..من …( دوست دارم اسم بلندت را كوتاه كنم براي صميميت و پسوند من را هم بگذار به حساب مالكيت.)…: از كجاي داستان داخل شوم …؟كدام حادثه را باز گويم كه ذهنت را روشن كنم به اين حال بد خودم ….مگر چه فرق ميكند تو كه همه قصه را از حفظي… ميماند ديگرا ن ..كه آنها هم اين پازلها را كنار هم خواهند چيد و يك جا به ما دو نفر ميرسند…: من…سزار ..در فتح سرزمينهاي با نام و بي نام …مست غرور بودم ..اسبم را به هر كجا كه هي ميكردم ميرفت ..چهار نعل ميتاختم ..چه تاختني …؟…گرد و غبار پشت سرم مه اي را ميمانست …و من سر به بالا ميرفتم و ميرفتم…تا رسيدم به نيل و مصر كه سرزمين تو بود …از دور كه نيل پر پيچ و خم را ديدم دانستم كه اينجا با همه جا فرق دارد …هوائي كه تو تنفس كني معلوم است كه چه عطري دارد…پا كه به خاكت گذاشتم دلتنگي آمد به سراغم و شدم يكسره انتظاري پر تپش…ضربان قلبم بالا گرفت . دستانم ميلرزيد و دهانم خشك شده بود …شمشيرم و اسبم كه نزديكترين به من بودند را شاهد بگير تا به تو بگويند احوال سزار را در آن ساعات و روزهاي گس و كال ..! كلوي من…: تو براي نجات سرزمينت ، خودت را در قالي پيچيدي..و كنيزت آن را به هديه براي من آورد به نشانه دوستي …! قالي كه باز شد نقش و نگارش تو بودي رنگ در رنگ…رونمايت را كه پس زدي تازه فهميدم كه خورشيد يعني چه …دريا راهش از كدام طرف است …آه كلوي من ..: چشمانت… چرا آن روز غم داشت و مژهايت به سختي تن به پلك زدن ميداد و ابروانت..در تابي و پيچي نرم رقصشان گرفته بود …گيسوانت…!چگونه ادامه دهم هر وقت سخن از زيبائي تو ميشود ..سزار زبانش به واژه ها نميچرخد …در گيسوي تو چه بود كه مرا برد به سمت اسطوره ها ... ؟زئوس خداي خدايان هم كه ونوس را ساخت و پرداخت تو را نديده بود و گرنه كه مدل بهتر از تو كجا گيرش ميامد براي خلق زيباترين زنان ..؟..تو همه زن بودني…همه زن بودن..! لب از لب كه گشودي آنچنان فصيح و بليغ خطابه ات را آغازيدي که من محو موسيقي صداي تو بودم … حرفت كه تمام شد ماندي به انتظار پاسخ من …راستش را بگو از صورت بهم ريخته ام نفهميدي كه چه گذشت بر من ..؟ فهميدي ..كلو …ميدانم ..براي همين دوباره مرا خواندي به اسم…: سزار…! كسي تا به حال اينگونه نام مرا به زبان نياورده بود ..باورت ميشود من آهنگ نامم را از تو آموختم… هميشه در قصر ما موسيقي بود و نواي چنگ...بعد از آن فرمان دادم كه هر وقت تو حرف ميزني چنگ نواز خاموش شود و هر خرده صداي مزاحمي را در كامش خفه ميكنم ..كه مباد به ترنم خوش تو خطي… خشي و يا زبانم لال آسيبي برسد … من اينگونه گرفتارت شدم …و تو برايم تعريف كردي كه در آغازين ديدارمان از اينكه به چشمانم نگاه كني میترسيدي و تمام مدتي را كه حرف ميزدي به در و ديوار و ديگران نگاه ميكردي مگر بار دوم كه گفتي ..: سزار…! و بعد كار براي تو هم تمام بود…عاشقم شدي ..به همين سادگي به همين سهلي ..كه عاشقي در گام نخست نرم است و راحت ..اين گامهاي بعدي است كه دل دريائي و توان خدايان را ميطلبد...عاشق شدن آسان و ماندن در عاشقي طاقت ميخواهد…غير از اين است ..؟..كلو …كلوي من …من و تو عشقمان با هم فرق داشت …فاصله ميان دل من و دل تو مگر چقدر بود كه با اين همه دويدن و تاختن …هنوز كه هنوز است مسافت باقي است و ما در اول جاده..؟! و اينگونه شد كه تو مصرت را به من بخشيدي و سرزمين تو را بي هيچ تاختني و شمشري تص | ||